پدر آموزگار
نویسنده : ناظر نظیر
چهارده سال قبل از امروز ستاره در این سرزمین غروب کرد که مردم بابه مزاری اش میخواندند. به راستی مزاری کی بود؟ آیا او عبدالعلی فرزند حاجی خداداد ساکن قریه نانوایی چهارکنت بلخ بود؟ نه، او هیچگاهی مزاری بوده نمی تواند. مزاری یک تفکر بود، مزاری یک فریاد بود و مزاری یک درد بود... او خورشید بود و هنگامی دمید که سخت به طلوعش محتاج بودیم، گرچند، تاریخ خونرنگ ما با طلوع و غروب خورشید های بسیار رنگین شده است و هر کدام شان به تاریخ بشریت ارزش، اعتبار، احترام و اصالت بخشیده اند و تاریخ خونابه مان هر گز آنها را از یاد نبرده و حرکت آفرینی های شانرا فراموش نمیکند.
اما، مزاری گویا از آب و خاک دیگری بود، او مجموعه اضداد بود. او تجسم عینی یک اسطوره که از تبار محکومان نمو کرده، بود. او علی دوران خود و ابوذر زمان خود بود و هیچگاهی حق را قربان مصلحت نکرد، همه چیز را بی پرده و بی پروا گفت و از هر راهی که میدانست و از هر وسیله که میتوانیست به بیداری و روشنگری جامعه اش پرداخت. او همچون حمزه دلیر، سلمان زیرک و حسین شهید بود.
بدون شک، هر مبارز راه توحید ناگزیر با شرک مبارزه میکند و شرک همیشه و هر کجا در سه جامه با سه رخ در سه صف مرتبط در مقابل توحیدیان ایستاده میشود.
بلی، مزاری چون علی با سه گروه ناکثین، مارقین و قاسطین روبرو بود. او به مصاف هر سه چهره - روباه مکار و آدم فریب، موش زرکش، چاق و شکمگنده و گرگ درنده - رفت و مبارزه کرد. او به راستی خورشید بود و در شب تاریک، سیاه و سرد کابل دمید و چهره های زر و زور و تزویر را با تمام اشکالش رسوا کرد.
مزاری!
فریاد تاریخی یک ملت بود، فریاد که نخستین بار توسط ناکثین به کمک قاسطین خفه شد و صد سال و اندی طول کشید. این فریاد، فریاد عدالت خواهی، مشارکت سیاسی و ملی است که مزاری پس از صد سال به جرم آن در غرب کابل شکنجه میشود و باید فرزانه گان شهید را در پیش چشم مردم زجردیده اش به خاک بسپارد و به تاریخ ثبت کند که چگونه جلادان قرن بیست، حق خواهان را به راکت میبسته است. این فریاد از گلوی یک محکوم تاریخ خارج میشد که نه تنها با سیما و اندیشه اش خصومت می ورزیده اند، بلکه هویت اش را نیز انکار کرده بودند. این فریاد از گلوی کسی بیرون میامد که گاهی با حکم های علنی دروازه های تعلیم و تحصیل به رخ شان بسته شده بود و حق زندگی در سرزمین آبایی شان گرفته شده بود.
اما، مزاری هیچگاهی به انتقام بر نخواست و همیشه فریاد زد: "ما وحدت ملی را یک اصل میدانیم." مزاری برخلاف دیگران هیچ گاه برتری جوی و انحصار قومی را عنوان نکرد بلکه میگفت: "ما یکی از اقوام افغانستان هستیم، به ما حق حیات در کنارتانرا بدهید و مارا منحیث یک ملیت مساوی الحقوق قبول کنید، ماهم مسلمانیم، افغانیم در غم این مملکت شریک بودیم بگذارید در خوشی هم شریک باشیم." بلی، تمام خواست های عدالتمدار و انسان محور مزاری از هوا و زمین با بمب ها و راکت ها جواب گفته می شد.
مزاری یک درد بود. دردیکه از تاریخ به او رسیده بود و آن درد، محکومیت بود. این درد را استبداد به او عاریت داده بود و بر اصالت اش سعی میکردند. همین بود که مزاری خطاب به مردم میگفت، مراقب باشید کسی با سرنوشت شما معامله نکند و اگر نه، تاریخ تکرار میشود. مزاری برای اثبات این نگرانی خود شکست هزاره جات در مقابل عبدالرحمن را دلیل میاورد: "دوران عبدالرحمن، وقتیکه مردم ما در مقابل این حکومت ظالم و جابر ایستادند، هفت سال جنگیدند و عبدالرحمن تمام توطئه های را که بلد بود به کار برد... کارساز نشد ولی آمدند از بین مردم ما خائین تربیت کردند و وادار کردند که به مردم ما خیانت کنند، این مسله کار ساز شد... شصت دو فیصد مردم ما نابود شدند در یک کشور که عبدالرحمن پرچمدار اسلام است."
مزاری میدانست که هیچکسی جز ناکثین به او و به مردمش ضربت وارد کرده نمیتواند و یگانه هراسی هم که داشت از این طیف بود چراکه خطر گروه زدگی خطرناکتر از خطر دشمنان بیرونی است. و مزاری تا آنجا که توان داشت این دسیسه هارا خیلی آگاهانه یکی پی دیگری خنثی نمود و مطیعان قدرت، ثروت و نیرنگ را تصفیه کرد.
افسوس!
دنیا بار دیگر در کام آن سه مثلث شوم چربید و مزاری معماری که جانش را بر سر مقاومتی گذاشته بود که مشارکت را بر انحصار ، عدالت را بر ظلم ، وحدت ملی را بر سکتاریسم و تحمل همدیگر را بر حذف دیگری ترجیح می داد برپای عهد و پیمان شهید شد.
بلی، باز میریزدان بخش دیگری...
مزاری به آروزیش رسید که میگفت: "از خدا خواستم که در کنار شما خونم در اینجا بریزد، در بین شما کشته شوم و در خارج از کنار شما هیچ زندگی برایم ارزش ندارد."
بلی، مزاری به هر انسان آزاده سرمشق میتواند شد تا هنر خوب زیستن را بیاموزد نه حیله جان ستاندن را. و مزاری ثابت ساخت که در لجنزار از فساد، انسان میتواند ماورای باور ها و سنت ها، کاروزار سیاسی شرافتمند و افتخار آفرین داشته باشد.