مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 

مزاري؛ تصويرِ لحظه‌هاي خطر

کاتب هزاره
دای کندی
NOMA
آریائی
مقالات داکتر همت فاریابی
داکتر سیما سمر
همگام با عدالت
همسفر
سمنگان
 
لینکهای مفید
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد

 
تعداد بازدید کنندگان
 

مزاري؛ تصويرِ لحظه‌هاي خطر

اسد بودا
14 March, 2009 12:23:00

(1)
باگذشتِ چهارده​سال از «شهادت مزاري»، تصويرِ او نه تنها به کم​رنگي نگراييده، بلکه هر روز تاب​ناک و درخشان​تر و در عين حال رنگارنگ و تفسير​ناپذير تر مي​گردد. اگر از کليشه​سازي​ها و تبليغاتي​کردنِ «مزاري» بگذريم که نه تنها ما را به شناختِ وي کمک نمي​کند، بلکه رازهاي وجوديِ او را مستور ساخته و به گمراه​سازي​ها، مصحلت​انديشي​​ها و تا حدودي هم گفتارهاي شيکِ غزلي و توصيف و تمجيدهايِ تکراري و شعارهايِ کهنه و کاملا بي​معنا، مي​انجامند. سخن​گفتن از مزاري اين «آية محکم و متشابهِ عدالت» به​ويژه در «سرزمينِ بدون عدالت» چون افغانستان که کلام نيز ويران و بي​معنا شده و چيزي را همرساني نمي​کند، دشوار است. دشواريِ «سخنِ​معنادار» با تامل در اين نکته بيش​تر قابل فهم است که مزاري براي هزاره​ها و غيرهزاره​ها همزمان «محکم و متشابه» است و نه فقط در بيانِ اقوام ديگر، بلکه در بيانِ هزاره​ها نيز تفسيرهاي متفاوت و حتي متناقضي در بارة او وجود دارد و حتي سندِ زندة چون ويرانه​هايي «افشار» را که تصويرِ تام و تمامِ تاريخ «عهدجهاد» و انضمامي​ترين «شاهد»ي است که مقاومتِ مزاري را توجيه​پذير مي​سازد، نيز بر حقانيتِ مقاومتِ کافي نمي​دانند.
به سخني ديگر مزاري، از يک​سو «آية محکم» است، زيرا خطِ مبارزاتيِ مشخصي دارد:«عدالت​خواهي» و به گواهيِ تاريخ تا «آخرين قطره​خون» در راه استقرار عدالت و به تعبير سقراط «فضيلتِ اول» تلاش کرد، از سوي ديگر «آية متشابه»، و «صخرة تفسيرناپذير» است که بيان​ها قادر نيستند در آن رخنه کنند. اساسا شفافيت و روشن​بودگي او، تصويرِ او را غيرِ قابلِ بيان ساخته و نفس «محکم​بودن» سبب شده در نظرها «متشابه جلوه کند که؛ راه​يافتن به زوايايِ مکنونِِ وجود او که «مونادکامل» تاريخ ستمديدگان است، بي​هيچ ترديدي بدونِ نگريستن از زاوية ديدِ انسان ستمديده امکان​پذير نيست اما نگرشِ همواره​عاطفي، همواره​غزلي و همواره تمجيدگرانة ستمديده، در فقدانِ تاملِ نظري نيز راهگشاه نخواهد بود. به سخني ديگر نه تنها نگريستن از منظرِ گروه​هاي هماره​فاتح هر نوع تحليلي درستي را که مار در فهم او ياري مي​رساند، ناممکن مي​سازد، بلکه نگرش عاطفي و غزلي ستمديده نيز از آن رو که او را به «آه» و «مخته» بدل مي​کند که فقط مي​تواند سوژه​اي دردِ دل باشد نه فهم و بصيرت.
 به گمانِ ما تاملِ​نظري در بابِ مزاري به عنوان صداي کاملا متفاوت در تاريخِ افغانستان، صدايي که هنوز گوش​خراش و ناهنجار به شمار مي​رود، پس از گذشتِ چهارده​سال به حاشيه​راني او ضروري به نظر مي​رسد. چندين​سال به حاشيه​راني «مزاري» از سويِ رسانه​هاي جمعي و دولتي چندان کارگر نبوده، زيرا هنوز در «کانون» صداي ستمديدگان قرار دارد. به حاشيه​راني او از سويِ رسانه​هاي ملي و ادبياتِ ملي​گرايانه سبب شده تصويرِ او ناب​تر و درخشنده​تر گردد. نه رهبرانِ کنوني هزاره توانسته​اند خلاء مزاري را جبران نمايد و نه حذفِ عمديِ او از رسانه​ها و ادبياتِ ره به جايي برده است. مزاري، همان شکافِ مطلق در دلِ کليتِ ملي است و با «غيبت» از دلِ اين کلي، کليتِ آن​را با پرسش مواجه مي​سازد. به رغمِ آن​که برخي به صورتِ مضحک کوشش مي​کنند، از مزاري چهرة ملي بسازند، «مزاري»، با «غبيت» خويش از «رسانه​ها» و «ادبياتِ​ملي» باطنِ دروغين اين «کليتِ​جعلي» را عريان مي​سازد. به لحاظ نظري مفاهيمي چون «ملي» و «مليت» نه حقيقت​هاي عيني بلکه «دروغ​ها»​ي برساخته​اند، اشتباه است اگر با گنجاندنِ «مزاري» در بطنِ اين مقوله​هاي برساخته او را به «دروغ» بدل کنيم و اساسا محال است مزاي به حيثِ حقيقتِ انضمامي مقاومت با اين مفاهيمِ دروغين همخواني داشته باشد. مزاي بيانِ نابِ انتقادي است که هم رهبران و روشنفکرانِ هزاره را که از طريق «ادغامِ حذفي» در ساختار قدرت تحت مراقبت، بهداشتي، ستروني استحاله شده​اند به بادِ ريشخند مي​گيرد و هم حکومتِ مدعيِ دموکراسي و برابري و قومِ حاکمي را که تلاش مي​کند با «حذفِ ادغامي» مردم هزاره​ تاريخ را به عقب و به دورانِ عبدالرحمن برگرداند، از بنياد با پرسش مواجه مي​سازد. مزاري بيرون​بودگي ناب و دليلِ عيني و انضماميِ نقدِ قدرتِ ناعادلانه است؛ يگانه تصوير نابي که در زمانِ «جنگ» و «صلح» از نظمِ ستم​پيشة رسمي بيرون قرار دارد؛ تصويري مقدسي که هيچ​گاه قدرتِ رسمي نتوانست او را در درون خود هضم کند و حقيقي​تر و بزرگ​تر از آن است که در چارچوبِ ادبياتِ ملي ـ‌که تماماً مبتني بر حذف و ادغام است‌ـ جاي گيرد. اين بيرون​بودگيِ نابِ مزاري را در قياس با مخالفانش نيز مي​توان دريافت که به طورِ کامل در ساختارِ ظالمانه و ناـ​حقيقت هضم شده​اند. در برابرِ اين تصويرِ شکاف‌انداز در پيوستارِ ستم تاريخي، تصوير مخالفانِ مزاري، در زمان «جنگ» و «صلح» زينت​بخشِ اداراتِ فاسدِ دولتي، گذرگاه​هاي معاملة مواد مخدر و ديگر مکان​هاي وابسته به اين نظام​سياسي کنوني است که با قدرت ناکارآمد و غيرعادلانه حاکم هيچ ناهمخواني ندارد، اما تصويري مزاري هنوز با ساختارِ قدرتِ رسمي موجود که هم​چون اسلافش بزرگ​ترين مانع استقرار عدالت در افغانستان است، سرِ ناسازگاري دارد و به مثابه​ي يگانه تصوير ناب و به​تمامي عدالت​خواه، قدرتِ سياسي نابرابر موجود را نفي مي​کند.
 از همين اکنون بايد اعتراف کنم که تاملِ نظري در بارة مزاري از آن​جا که نوعي «زخم» است و ناقوسِ عزاي زنجيرة پايانِ ناپذيرِ زخم​هاي نو و کهنة «مسکوت​گذاشته» را در تارهاي وجود ما به صدا مي​آورد، چندان آسان نيست و انتظار تفکرِ رياضي​ـ​منطقي​اي کاملا عاري از جهت​گيري​ها عاطفي دستِ کم براي ما که شاهدِ زندة فاجعه​ها هستيم، انتظارِ غيرمنطقي نا به جا خواهد بود. شايد به همين دليل است که مزاري در «بيانِ ستمديدگان» يا به موضوع سخنان موجز و تغزلي بدل مي​گردد که بخشي عظيمي از «ادبياتِ فاجعه» به اين امر مربوط است يا به بازروايي و بازگويي «تروماي​ عاطفي» و «پرگويي​هايي بي​خط و ربطِ خطابي» واعظان و سخنرانان و سياست​مداراني منحصر مي​شود که تنها براي اقناع و شايد هم سرگرم کردنِ «عوام​الناس» کاربرد دارد. نگارنده نيز به حيثِ عضوي از گروه ستمديده​ ادعاي آن را ندارد که از بيانِ «تغزلي» و «خطابي» کاملا فاصله مي​گيرد با اين حال تلاش خواهم کرد تا آن​جا که در تابِ و توان من است اين موضوع را به صورتِ تئوريک دنبال نموده و با خطوطِ نظريِ خاص و مفاهيم ويژه​اي که کاملا با خطوط نظري ارتباز دارند منظورم را بيان کنم. تامل در اين موضوع از آن​رو به نظر مي​رسد که بدون «مزاري» تاريخ افغانستان قابل فهم نيست و بدون «تاملِ نظري» مزاري را نخواهيم فهيمد؛ مزاري عنصرِ غيررسمي تاريخ و «صدايِ​سکوت» است واز آن​جا که «سکوت​ماترياليستي​ترين بيانِ تاريخ» است و به واقع «غيبتِ سخن»، غيبتِ عدالت را آشکار مي​سازد، ترجمة اين سکوت به صدا ما را در فهمِ گذشته، حال و آيندة ما يقينا ياري خواهد رساند. حتي به لحاظ روش​شناسي و متدولوژيک نيز مي​توان با منطقِ «امرخاص(particular )»، اما حقيقي، زنده و انضمامي​اي چون مزاري سرشتِ افغانستان را بيش​تر فهم کرد، تا سخن​هاي بي​ربط و افسانه​سازي​ها، افسانه​سرايي​ها و افسانه​سوزي​هاي قدرتِ رسمي. يعني درک کليت تاريخي بر مبناي منطق امر خاصي که معطوف به حقيقتي کلي و جهان‌شمول است، مي​توان اعماقِ تاريخ را کاويد نه با جعليات و «آريابازي» و عتيقه​پرستي که از ويژگي​هاي بارزِ ادبياتِ​ملي ما به شمار مي​روند.
به هر تقدير اگر از شعاردادن​ها و نگرش​هايِ عاطفي و احساسيک و وضعيتِ گاه حاد و گاه نيمه‌حاد احساسات‌گرايي که تا حدودي ويژگي​ اصلي «بيانِ ستمديدگان» به شمار مي​رود، فاصله بگيريم، آن​گاه «سخن معنادار»گفتن در بارة مزاري، آن​هم بدون آگاهيِ تاريخي و تفکر در بابِ فاجعه​هاي اخلاقي از يک​سو و سلبِ هرگونه حيثيتِ بالقوه​گي ازمردمِ هزاره و به تبعِ آن، تلقي اين مردم به مثابة هستي​اي کاملا تعين​يافته، فاقد حق و به شکل «حياتِ برهنه» توسطِ قدرت​هاي قومي از سوي ديگر، ناممکن به نظر مي​رسد. اساسا سخنِ معنادارگفتن در بابِ مزاري از يک​سو به تاريخ مي​رسد که هزاره​ها استثنايِ برسازندة آن هستند و از سوي ديگر مي​بايست ناظر باشد به وضعيتي باشد که در آن هزاره​ها به مثابة هستيِ متعين، شي​ء​شده و ناتوان از انجام هرگونه تصميمِ راديکال بدل شده​اند. سوية تاريخي اين بحث به گذشته​هاي دور و به طور مشخص قتلِ عام دورانِ عبدالرحمن(1892-1893( بر مي​گردد که اگر نگوييم براي همه، دستِ‌کم براي هزاره​ها پديدآورندة «وضعيتِ اضطراري»‌اي گرديد که به «وضعيتي دائمي» در تاريخ معاصر بدل شد، يعني به قاعده‌اي که تا هنوز پابرجا است. به لحاظ نظري ادغامِ حذفي و حذفِ ادغامي هزاره​ها، در سياست را بايد هسته بنياديِ شکل​گيريِ حکومتِ قومي در افغانستان دانست؛ «افغان» نه هستي قائم به ذات، بلکه هستيِ «قائم​به​غير» است؛ غيري کسي نيست جز هزاره​اي که «افغانيت» قاعده​هايش را بر نفي آن استوار نگه​ مي​دارد. نخستين​بار در زمانِ عبدالرحمن بود که قدرتِ قومي علاوه بر حاکميت بر «قلمرو»، تلاش کرد بر «تن» نيز حاکميت داشته باشد. فقطِ غصبِ سرزمينِ هزاره​ها برسازندة قدرتِ قومي نبود، تنِ آن​ها نيز از طريقِ تکنيک​هاي سياسي به موضوع انقيادِ و فرمانِ حاکم بدل گرديد. برده​گيري، اسارت، کارِ اجباري در کارخانه​ها و اردوگاه​هاي نظامي چيزي نيستند جز انقياد بدن از سوي حکومت. موضوعِ اعمال «فرمانِ حکومتي»، تن و «حياتِ» آن​هاست و قدرت بي​هيچ ميانجي​اي، بر «نفس» اعمال مي​گردد.
اين ادغامِِ حذفيِ آغازين را مي​توان واقعيتي تعينن کنندة تاريخ افغانستان دانست؛ واقعيتي که هم شکل​گيري و هم بقا و زوال سياست را مي​توان با آن توضيح داد و بعدا خواهيم گفت که ويژگي​اي که مزاري را به حيثِ رهبرتاريخي از ديگر رهبران متمايز مي​کند «تصميمِ​راديکال» و «انقلابي» و «ايجادِ وضعيتِ اضطراريِ واقعي» بود که در برهة از تايخ فرمول «حذفِ ادغامي» و «ادغامِ حذفي» را تا حدودي جابه​جا​ و الگوي تاريخي «قاعده» و «استثنا» را دگر گون کرد. اما پيش از پرداختن به ويژگي​هاي مزاري بايد الگويِ تاريخي‌اي که «حذفِ ادغامي» برسازندة آن است را به لحاظ تئويک توضيح داد.
«2»
تاريخ حاکميتِ متمرکز در افغانستان با «ريختنِ خون» و «نقضِ​حيات هزاره» آغاز گرديد. قتلِ عام عبدالرحمن اصلي​ترين فاجعه بود؛ فاجعه​اي که پس از آن هزاره​ها به «حياتِ برهنه» بدل شدند و علاوه بر سرزمين​هاي شان، «تنِ» آن​ها نيز در انقيادِ نيروي حاکم درآمد. توضيح​تاريخي «انقيادِتن» و «کنترلِ جسم» توسط «قدرتِ حاکم» يکي از اصلي​ترين موضوعاتي ديدگاه​هايِ متاخر فلسفه​تاريخ و سياست به شمار مي​‌رود، اما به هرحال يادداشتِ حاضر بيش​تر بر نظرية «جورجو آگامبن» نظريه​پردازچپ معاصر مبتني است؛ نظريه​اي که «وضعيتِ استثنايي» کارل اشميت و «تزهاي در بابِ فلسفة تاريخ» و «نقدخشونت» والتربنيامين را پيش​فرض مي​گيرد. قهرمانِ اصلي ديدگاه آگامبن «هوموـ​ساکر» است؛ «هوموساکر» مفهومي که با وضعيت مابعد عبدالرحمنِ هزاره​ها کاملا تطبيق مي​کند، در ادبياتِ آگامبن «هوموساکر» کسي است که هم از حوزة قانونِ الهي بيرون قرار مي​گيرد و هم از حوزة قانونِ بشري، اما همزمان، درون هيچ قانوني نيز مورد قبول نمي‌باشد؛ در نتيجه هر کسي مي​تواند او را بکشد بدون آن​که کشتنِ او جرم تلقي گردد. به سخني ديگر«براي هوموساکر هر شهروندي مي​تواند نقشِ​حاکم يا پادشاه را ايفا کند. هوموساکر همان عضوِ اسثنايي است که نه درون قانون و نه بيرون قانون است، بلکه شکاف يا مرزِ ميان قانون و خشونت، تمدن و توحش را در بطنِ خودِ قانون تجسم بخشد. بنابراين مي​توان گفت که او نشانة​ يک خلأ و غيبت است[i
هوموـ​ساکربودنِ هزاره​​ها و شکل‌گيري اين ذهنيت که از قتل عام عبدالرحمن به اين سو هرکسي مي​تواند هزاره​ها را بکشد بي​آن​که مجرم باشد، بر کسي پوشيده نيست. اسناد و شواهدِ تاريخي و تجربي زيادي در اين باب وجود دارد که ذکرِ آن​ها ما را از خطوطِ تئوريک بحث دور مي​سازد. براساس اين چشم​اندازِ تئوريک، «هزاره» نشانة يک خلاء و «غيبت» است؛ غيبتي که حضور «کل» را توجيه​پذير مي​سازد. حضورِ استثنا از آن‌جا که در کلْ شکاف مي‌اندازد، چه شکاف عقيدتي(رافضي) و چه شکافِ عيني(ساختارفيزيکي و بدني)، کل با حذف و ادغامِ همزمانِ استثنا و بدين طريق، با تعليق استثنا، کليتِ جعليِ خود را برمي​سازد نسبتِ آن با کل، «نسبتِ​ بيرون​بودگي» تام و تمام و در واقع «استثنايِ منقطع» است که پيشاـ​پيش در بطنِ مفهوم «افغان» نفي شده است. کل چيزي را مشخص نمي​کند و چنان که آدورنو مي‌گويد:«کل کاذب است.» استثنا اما همه​چيز را مشخص مي​سازد. در فقدانِ استثنا کل از هم فرو مي​پاشد. کارل اشميت در نقد ديدگاه «نئوـ کانتي»ـ​هاي چون «کلسن» که معتقد بودند قانونِ را بايد آن​چنان عقلاني و آهنين طراحي کرد که امکانِ تخطي وجود نداشته باشد، گفته بود که «حاکم کسي است که در وضعيتِ استثنايي تصميم مي​گيرد[ii ]» و آگامبن کوشش کرد بر همين مبنا منطقِ اعمال قدرت و خشونت، يعني منطق حاکميت و انتقالِ قلمروِ حاکميت از «سرزمين» به «قلمروِبدن» و در واقع حاکميتِ قدرت بر «مرگ» و «زندگي» انسان​ها را توضيح دهد. به باورِ آگامبن:«هم​پاي فرآيندي که به واسطه​اش امر استثنايي همه​جا به قاعده بدل مي​گردد، قلمروِ حياتِ برهنه نيز که در آغاز در حواشي نظام متسقر است​ـ​رفته رفته بر قلمروِ امرسياسي منطق مي​شود، و بدين​سان است که حذف وادغام، بيرون و درون، و bios و zoē ، بايد و هست، به درون از منطقه​اي عدمِ تمايز تقليل​ناپذير پا مي​گذارند. وضعيتِ اسثنايي که در يک آن حياتِ برهنه از نظام​سياسي حذف و در باطنِ آن گرفتار مي​سازد، به واقع در عين جدابودگي​اش همان مبناي پنهاني را برساخته که کل نظام سياسي بر آن استوارست.[iii
بربنياد اين منطقِ تئوريک مي​توان گفت هزاره​ها «نقطة عد​م تمايز» و «وضعيت استثنايي» است که هرگونه «قدرتِ​ سياسي»، اعم از « قدرت واضع قانون» که مستلزم است با «نقصِ همة جانبة حيات»، «ريختنِ خون» و «فتح سرزمين» و يا «قدرت​ حافظ قانون» که به صورت «قانون» و يا «فتوايِ ديني» و «مذهبي» ضامنِ دست​آوردهاي «نقضِ حيات» و حافظِ «سرزمينِ فتح​شده» مي​باشد، با طرد آن​ها تاسيس و يا استوار مي​گردد. قدرتِ برسازنده در زمان عبدالرحمن با قومِ​ حاکم يگانه مي​شود؛ استثنا(هزاره) به مثابة منطقه​ي عدم تمايز قاعده را بر مي​سازد و «با تعليقش در آن خود را ادغام مي​سازد. گوياترين مشخصة امر استثنايي اين است که : اين طور نيست که آن​چه حذف مي​شود، به واسطة حذف​شدن،مطلقا فاقدِ هرگونه رابطه​اي با قاعدة​ عام باشد... استثنا خودش را در نسبت با قاعده نگه​ مي​دارد، آن هم در هيئت تعليق قاعده.[iv ]»؛ يعني قاعده /عام دقيقاً خود را در نقطه‌ي نفي يا شکاف/ خلأ حاصل از «نفيِ» استثنا بر پا مي‌دارد. مادامي که اين «نفي» وجود داشته باشد، قاعده سر پا خواهد بود و با منتفي‌شدن اين نفي، خود قاعده نيز فرومي‌پاشد. آن​چه با بحث حاضر ارتباط دارد، بدل شدن استثنا به «حياتِ​برهنه» است که «مرگ» و «زندگي» او در اختيار حاکم است؛ به سخني ديگر در اين​جا فرمانِ حاکم معطوف به «انقيادِتن» است، نه «قلمروِ سرزميني» و در واقع فتحِ سرزميني به هدفِ «فتحِ​تن» و حکم​راندن بر «بدن» صورت مي​گيرد؛ يعني بدن و نفس به امرسياسي و ميدانِ تاخت و تازِ حاکم بدل مي​شود. حيثيتِ انساني از انسان سلب مي​گردد و انسانِ «کسرشده از کل» از آن​رو که فاقدِ هر نوع حيثيتِ بالقوگي است، ديگر انسان نيست؛ و بنابراين به «جانور» و به تعبير عبدالرحمن «خرِبارکش» فروکاسته مي​شود، به شيئيتِ ناب، هستيِ​تعين​يافته، رعيتِ خراج​ده​اي که براي هستي​اش نيز ماليات بپرادزد.
در چنين وضعيتي که استثنا موضوع اعمالِ قانون است و قانون در بطنِ حيات جريان مي​يابد، جز «تصميمِ راديکال» هيچ چيزي ديگري وضعيت را عوض نخواهد کرد. تنها با «تصميمِ​راديکال» و نه مبارزه در پناه قانون است که جزء خود را از انقيادِ کل مي​رهاند و از آن​جا که کل نه «امر قايم الذات» بل برساختة استثناست، مقاومتِ استثنا(جزء) در برابر حذف و سرپيچيِ راديکال آن از ادغام​شدن در کل، کل را نيز ويران مي​کند. اگر استثنا بتواند وضعيتِ اضطراريِ را که براي او «قاعده» به شمار مي​رود، در حوزة حاکميتِ حاکمان نيز تسري دهد، در اين صورت زمينة تصميم​گيري براي او فراهم خواهد شد. اما فقط و فقط با نيروي اعجاز «تصميم» است که جزء استثناء، کليتِ جعليِ کل را به آشوب مي​کشد. در فقدانِ «تصميم راديکال»، «ايجاد وضعيتِ اضطراريِ واقعي» که امکانِ تصميم گيري براي استثنا فراهم آيد، ناممکن است. بدين لحاظ مزاري، را بايد در معادلة «اضطرار» و «تصميم» فهم کرد. بحران موجود جامعه هزاره به طور عام و «بحرانِ​رهبري» به طور خاص نيز چيزي جز «بحرانِ تصميم​گيريِ راديکال» در «وضعيتِ اضطرار» نيست. تصميم، هم لزوما خارج از چارچوبِ قانون اتفاق مي​افتد؛ در آن لحظه​اي که قانون تعليق مي​گردد. به لحاظِ تئوريک، تصميم​گيري در چارچوبِ​قانون امر پارادوکيسکال است و «تصميم» و «قانون» مطلقا همديگر را نفي مي​کند. «تصميمِ​قانوني»؛ مفهومي که درادبياتِ ما به​ويژه در ادبياتِ گروه حاکم و گروه​هايي محکومي که از طريق ادغامِ حذفي در حکومت استحاله شده​اند، فراوان به کار مي​رود، يک مفهوم بي​معناست و خودش خودش را نقض مي​کند. تصميم و قانون نقيض هم​اند. اين ناهمخواني بيش​ از همه در «وضعيتِ اضطرار» قابل درک است؛ لحظه​اي که نفسِ قانون مطابقِ تصميم حاکم تعليق مي​گردد و حاکم براساسِ قانون، قانون را ملغي مي​کند، اما اين تناقض فقط در حوزة تصميم​گيري حاکم نيست، هرجا تصميمي وجود دارد قانون نيست، زيرا تصميم بيرون از حوزة​ قانون جاي دارد؛ حتي حکمِ قاضي​اي که براساس قانون حکم مي​کند، درست آن لحظه که قاضي تصميم مي​گيرد حکم را امضا کند، تصميمي است خارج از حوزة​ قانون: تصميمِ شخصِ قاضي. تصميمِ قاضي مسيرِ قانون را عوض مي​کند.
توضيحِ تئوريک اين مسئله ضرورتي ندارد، اين اشارة اجمالي بدان جهت بود که «قانون» و «تصميم» با هم در تضادند و همچنين قانون در «وضعيتِ اضطرار» کاربرد ندارد. شايد بتوانم با يک مثال منظورم را توضيح دهم: ماجراي تجاوزِ کوچي​ها به بهسود. اين ماجرا نه تنها ناکارآمديِ قانون در شرايطِ اضطرار را توضيح مي​دهد، بلکه خلاءِ «تصميمِ راديکال» هزاره​ها را نيز عيان مي​سازد. در يک طرف «حذفِ ادغامي» وجود دارد(نيست​کردن مردم بهسود)، در طرفِ ديگر «ادغامِ​حذفي»: استحالة بي​چون و چراي نخبگان و رهبرانِ هزاره(في​المثل محمدکريمِ خليلي) در ساختارِ قدرت. د رنهايت پي​جويي تجاوز به «بهسود» در چارچوبِ قانون به ضررِ قربانيان تمام شد و ره به جايي نبرد. مسئله بهسود تنها از طريق «تصميمِ راديکال» قابل حل بود: قيامِ انقلابي عليه تجاوز و ايجاد يک وضعتيِ اضطراريِ​ واقعي که خطر پشتون​ها را نيز تهديد کند. بر مبنايِ ادبياتِ نظريِ اين بحث مي​توان گفت، بهسود منطقه​اي عدم تمايزي است که قرباني بيرون از قانون و در عينِ حال موضوعِ اعمالِ خشونتِ قانون بود؛ قانون فقط و فقط بر «قربانيان» اعمال گرديد، درست همان​جايي که «تصميم» وجود نداشت. به همين سبب بود که فرجامِ پي​جويي حل مسئله در چارچوبِ قانون، زمينة تصميم​​گيريِ يک​جانبة کرزي را فراهم کرد. کرزي، در چارچوبِ قانون فرمانيِ غيرقانوني​اش را که « ستم مضاعف» بر قربانيان بود، صادر کرد. اساسا «خلاء تصميم​گيري» زمينه​اي تجاوزِ کوچي​ها به بهسود را فراهم کرد و در نهايت «تصميمِ​مردم» کابل تا حدودي وضعيت را دگرگون کرد، زيرا احتمال مي​رفت وضعيتِ اضطرار تماميِ کابل را فراگيد، اما خلاء تصميم​گيري در سطحِ رهبري اين تصميم را اين تصميم را نيز بي​فرجام گذاشت. به درستي، در تقاطع «اضطرار» و «تصميم» است که مزاري به حيث «تصويرِ جاودانِ لحظه​هاي خطر» درخشان مي​گردد. مزاري ويژگي​هاي بسيار داشت، اما بيش از همه قهرمانِ «تصميم​گيريِ راديکال» در «لحظه​هاي خطر» بود. اين ويژگي را از آن رو بايد برجسته کرد که قانون، علاوه بر آن​که همواره توجيه​گر قدرتِ گروه​هاي هماره​فاتح است، در وضعيتِ اضطرار از اساس تعليق مي​گردد؛ اما از آن​جا که از زمانِ عبدالرحمن به اين​سو هزاره​ها «حياتِ برهنه​»​ي هستند که در اضطرارِ مطلق به سر مي​برند، لذا در حوزة​ «تعليقِ دايمي قانون» قرار دارند و بنابراين تنها از طريق «تصميم» مي​توانند تاريخي را که با طردِ آن​ها برساخته​شده، تغيير دهند. به هرحال فهمِ اين موضوع دشوار است، اما به رغمِ اعتراف به پيچيدگي​هاي اين موضوع سعي​شود با وفاداري به منطقِ تئوريک اين بحث را به پيش ببرم.
«3»
 مزاري «وضعيتِ اضطراري»و «هوموـ​ساکر» بودن هزاره​ها را به دستي درک کرد. تاکيد پيوسته​اي او بر «يادآوريِ صدسال سکوت» مبين آن است که «وضعيتِ اضطرار» را «قاعده» درک مي​کرد؛ چيزي تا هنوز حتي در تخيلِ روشنفکرانِ هزاره نمي​گنجد. از نقطه نظريِ تئوريک اين فهم از وضعيت را مي​توان، حقيقي​ترين درک از وضعيتِ ستمديدگان و سر آغاز بصيرتِ تاريخيِ نو، خلافِ جريانِ رود و راديکال دانست. اين گفتة مزاري که «بيش از صدسال است که بر ما ستم مي​شود و اگر هشيار نباشيد و تاريخ ار تغيير ندهيد اين وضعيت صدسال ديگر نيز ادامه خواهد داشت» بنيادِ فلسفيِ عميقي دارد. اگر با کمي احتياط و تامل اين فهمِ «مزاري» از تاريخ را به زبان «والتربنيامين» برگردانيم چنين مي​شود: «سنتِ ستمديدگان به ما مي​آموزد که «وضعيتِ اضطراري» در آن به سر مي​بريم، قاعده است نه استثنا. بايد به تصويري از تاريخ دست يابيم که با اين بصيرت خواناست. آن​گاه به روشني در خواهيم يافت که وظيفة ما ايجاد يک وضعيتِ اضطراري واقعي است، و اين کار، موضع ما را در مبارزه با فاشيسم تقويت خواهد کرد. يکي از دلايل وجود بخت پيروزي براي فاشيسم آن است که مخالفانِ فاشيسم، تحتِ عنوان پيش​رفت، با آن ب مثابة​نوعي قاعده يا هنجارِ تاريخي بر خورد مي​کند.(بنيامين، 1375: 321)[v
درکِ مزاري از «قاعده​بودن» وضعيتِ اضظرار به لحاظ منطقي تلاش براي ايجاد «يک وضعيتِ اضطراريِ واقعي» را در پي داشت که حاکميتِ قومِ همواره​حاکم، ديگر نبايد «قاعده و هنجارِتاريخي» تلقي شود. آن دسته از رهبرانِ و نخبگانِ هزاره​اي که در سال​هايِ «حذفِ ادغاميِ غربِ کابل» توسطِ اقوام ديگر، به «ادغامِ حذفي» تن در دادند، معادلة «حذفِ ادغامي» و در واقع اين امر را که «وضعيتِ اضطراريِ» که براي ديگران «استثناء» به شمار مي​رود براي انسانِ هزاره​ها «قاعده» است و «اگر هشيار نباشند تاريخ صدسال ديگر تکرار خواهد شد»، درست در نيافتند و قتل​عام​هاي دورانِ جهادرا«اين هم بگذرد» تصور مي​کردند. وضعيتِ حاضر گواهي مي​دهد که فهم مزاري از منطقِ تاريخ درست بوده و با منطقِ «سنتِ ستمديدگان» و سرگذشت آن​ها کاملا مطابقت دارد.
اگر ستم نوعي سنت است و وضعيتِ اضطرار خودِ قاعده، در اين صورت سه راه بيش​تر وجود نخواهد داشت: يکم، پذيرشِ سنتِ ستم و حذفِ ادغامي؛ دوم گردن نهادن به ادغامِ​ حذفي راهي که مخالفانِ مزاري با جذب​شدن در ساختارِ قدرت برگزيدند؛ سوم مقاومت و طغيان عليه وضعيت به هدفِ ايجادِ يک وضعيتِ اضطراريِ واقعي و باژگون​ساختنِ معادلة​ نابرابر تاريخ. انتخاب هريک از اين سه تاگزينه پيامدهاي متفاوتي دارند؛ گزينة​ نخست پذيرشِ بي​چون و چراي سنت زورگويي و بي​عدالتي است؛ گزينة​ دوم به خيانت به مردم منتهي مي​گردد و گزينة​ سوم به تنهايي ايستادن در برابر تماميِ تاريخ است و به بهايِ ارزان به دست نمي​آيد. مزاري راه سوم را انتخاب مي​کند. گزينة نخست ادامة سنت گذشته است و بنابراين عنصر «تصميم» در آن دخالت ندارد، گزينة​ دوم پذيرشِ «تصميمِ ديگران»، اما گزينة​ سوم تنها گزينه​اي است که «تصميم» به معنايِ واقعي کلمه رخ مي​دهد. مزاري به جاي پي​گيري حقوقِ هزاره​ها در چارچوبِ قانونِ تصويب​شده از سوي مجاهدين، از طريق بسيجِ​سياسي و سازمان​دهي مردم آن قانون را از اساس بي​اعتبار اعلام نموده و وضعيتِ استثنايي را که تا آن فقط براي هزاره​ها قاعدة​ تاريخي بود به وضعيتِ همه​گير بدل مي​کند، به قسمي که انسانِ هزاره صرفا موضوعِ اعمالِ خطر نيست؛ خطرساز هم هست؛ هزاره فقط کشته نمي​شود، مي​تواند بکشد. به سخني ديگر مزاري وضعيتِ اضطراري​ايِ واقعي را به وجود مي​آورد که امکان «تصميم»براي همة اقوامِ ساکن در افغانستان فراهم گردد و از آن​جا که مردمِ هزاره از ستم​هاي تاريخي به ستوه آمده بودند و اين ستم در دورانِ جهاد، «در توافق​نامة پيشاور» و به ويژه تصميمِ جمعيِ گروه​هاي مبني بر نابوديِ تام و تمامِ مردمِ غربِ کابل، به صورت مضاعف و به همان شدتِ گذشته اعمال گرديد، با مزاري به حيثِ نماد «تصميمِ جمعي و تاريخي» همراه شدند و به برکتِ اين تصميم بود که صفحة تاريخِ افغانستان ورق خورد. توضيح تئوريکِ اين امر که چگونه در درونِ ساختارِ متصلبِ قوميِ شديدا نابرابر «تصميم» رخ مي​دهد در اين ياد داشت نمي​گنجد و همچنين اين امر که چرا «فرد» يا «گروه» در لحظه​هاي استثنايي​ايِ از مدارِ نظمِ​ بستة سياسي برکنده شده و استثنا قاعده را ويران مي​سازد، اگر همچون «سورن کي​يرکه​گارد» متاله «اگزيستانسياليست» نگوييم نوعي «معجزة​الهي» است که راز و رمزِ آن را خدا مي​داند، به يقين دشوار است و بدون پژوهش در تاريخِ ستمديدگان امکان ندارد. فرق فرد، و بيان​ دقيق​تر مزاري به حيثِ «انسان​ معضله​دار(Problematic Man )» تاريخِ افغانستان، با ديگران آن است که وي چونان «ابراهيم» شهسوارِ ايمان، تصميم مي​گيرد، حتي اگر اين تصميم براي ديگران ناخوشايند باشد. مزاري، از کسي خط نمي​گيرد، براساسِ دريافتش از وضعيتِ خطر «تصميم» مي​گيرد. اگر منظورم را با مفاهيمِ تئولوجيکِ کي​يرکه​گاردي بيان کنم که تا حدود زيادي کارل اشميت مفهوم «تصميم​گيريِ در شرايط استثنايي» را وام​دار ديدگاه اوست، مي​توان گفت گذار از مرحلة فرومانده(جوالي​گري) به مرحلة فراتر(برابري باديگران) فقط با يک تصميم امکان​پذير است؛ تصميمي که با يک «جهش»، صاعقه​آسا، يک​باره و ناگهان فرود مي​آيد. کي​يرکه​گارد براي زندگي مراحلِ سه گانة را در نظر مي​گيرد: زيبايي​شناختي، اخلاقي و ديني. گذار از مرحله​اي پايين به مرحلة بالاتر چندان نيست و «فقط مي​توان به ياريِ معجزه، يا جهش، از مرحله​اي به مرحلة ديگر گذر کرد، لازمة اين گذر آن است که کلِ جوهرِ آدميت تغيير يابد.»
توضيح اين امر که تحتِ چه شرايط و سازـ​وـ​کارهايي فرد «تصميم» مي​گيرد و يا در چه مواردي «تصميمِ جمعي» در سيمايِ فرد ظهور مي​يابد، يکي از مباحث جدي «الهيات»، «فلسفه»، «تاريخ» و کلا «علوم​اجتماعي-​فرهنگي» به شمار مي​رود؛ در الهيات و فلسفه تحتِ عنوانِ «جبر» و «اختيار» و نسبتِ رابطة انسان و خدا؛ در علومِ فرهنگي​ـاجتماعي تحتِ عنوان نسبت فرد با نيروهاي اجتماعي​-​تاريخي. پرداختن به اين بحث ما را از بحثِ اصلي دور مي​کند و تفسير و تاويلِ آن سبب مي​گردد، بحثِ اصلي به حاشيه رانده شود. آن​چه براي ما اهميت داد آن است که جهش به مرتبه​اي بالاتر، تفاوتي نيست از يک انسانِ گناهکار به انسانِ تطهيرشده و ياگروه فرومانده به جايگاه به مرتبه​اي بالاتر بدون «تصميم» ميسر نيست. تنها با عنصر تصميم است که در مسير تقدير تغيير ايجاد مي​کند و انسان به زندگيِ اصيل و نيک دست مي​يابد. مزاري، از يک​سو با تاريخ معضل داشت و از سويِ ديگر با استمرار آن؛ بنابراين به عنوان يک «انسانِ معضله​دار» ناگزيربود چونان «شهسوارِ ايمان» خطر کند و تصميم بگيرد. بيش از صدسال مردمِ هزاره «هوموـ​ساکر» و «حياتِ برهنة» بودند که مرگ و زندگيِ آن​ها دستِ حاکمانِ جبار بود؛ هزاره​ها همان نقطة نقطة عدمِ تمايز و «وضعيتِ اضطرار» است که قانون و دين و اخلاق در موردِ آن​ها کاملا تعليق مي​گردد. فرمانِ «قتلِ عام» و «نابوديِ کامل» آن​ها توسطِ اميرعبدالرحمن و فرمانِ «لغوِبردگي» آنان توسط «حبيب​الله» خان هيچ تفاوتي ندارد. در هردو صورت قرباني قادر نيست «تصميم​» بگيرد و «مرگ» و «زندگي» او با «تصميمِ ديگران» رقم مي​خورد و حاکمان مالکِ مرگ و زندگيِ آن​هاست و قرباني خصلتِ نوعيِ امکان و بالقوه​گيِ خودش که بتواند «خوب» يا «بد» باشد و عملي را انجام دهد يا ندهد، از دست مي​هد.حبيب​الله به حيثِ حاکم قانون بردگي را لغو مي​کند، بنابراين «حاکم واجدِ قدرتِ قانوني تعليقِ قانون است» و در نتيجه قانون در عين حال که قانون هست، قانون نيست و در واقع تيغِ تيز «فرمانِ حاکم» است که تصميم مي​گيرد و به زنده​ماندن يا کشتن، آزادي و يا برده​بودن آدم​ها حکم مي​کند. اگر در چارچوبِ نظريِ «جورجو آگامبن» وفادار بمانيم، مي​توان گفت در هر دوصورت حياتِ انسان هزاره نه بر يک «اراده​اي سياسي، بلکه بيش​تر بر حياتِ برهنه استوار است، حياتي که صرفا تا آن​جايي مورد حمايت قرار مي​گيرد که به انقيادِ شخصِ حاکم(يا حق قانون) و مرگِ درآيد.(آگامبن، ص 18)»
مزاري، در صدد بر مي​آيد «وضعيتِ اضطراريِ واقعي»​اي را به وجود آورد که تماميِ اقوام بتواند «تصميم» بگيرند. درست در اين «وضعيتِ اضطراريِ واقعي» بود که امکان «تصميم​گيري» به مثابه​ي ارادة​ سياسيِ معنادار و در جهتِ خلاف جريانِ رودِ تاريخ براي قربانيان فراهم گرديد. آن​چه مقاومتِ هزاره​ها را تفسيرناپذير مي​سازد و مزاري همچنان «صخرة تفسيرناپذيرِ تاريخ» باقي مي​ماند، امکانِ ايجاد فضايي تصميم​گيري مردمي است که نه تنها از حد اقل امکاناتِ مالي و نظامي بي​بهره بودند، بلکه تماميِ قدرت​هاي بيروني حتي آن​هايي که تصور مي​رفت حاميانِ مزاري هستند، در از ميان برداشتنِ او «اجماع» داشتند. در آن زمان برگزاريِ مراسم در شهرهاي چون «قم»، «مشهد» و ديگر شهرهايِ ايران از سويِ «وزارتِ کشورِ جمهوريِ اسلاميِ ايران» ممنوع اعلام شد، زيرا اين «تصميمِ​سياسي» يک تصميمِ ناب و به بيان «کي​يرکه​گارد» جهشِ معجزه​آسايي بود که «شهسوارِ ايمان» را وا مي​داشت به واديِ «خطر» گام نهد. تصميم صاعقه​وار بر پيکرِ نظام ستم​پيشه فرود مي​آيد و از آن​رو که در ذاتِ هر تصميمي «انفصال» وجود دارد، اين «انفصال» سبب شد که تماميِ قدرت​هاي داخلي و خارجي، اعم از مسلمان و غيرمسلمان با «تصميمِ مزاري» مخالفت نموده و در نابوديِ «غربِ کابل» دست به دستِ هم دهند. شهسوارِ عدالت» اما آن لحظه‌اي که قلبش با نورِ عدالت روشن مي​گردد، کسي را نمي​بيند و به همين سبب «تصميم» مي​گيرد، در برابر «حذفِ ادغامي» طغيان مي​کند و نسبت به «ادغامِ حذفي» که روية تام و تمامِ «لمپنيسيمِ​سياسي» و «سياست​​مدارانِ لمپن» و فاقدِ پايگاهِ​اجتماعي​​ـ​تاريخي​ است و جامعه را از درون تهديد مي​کند به طورِ کامل هشيار است و آگاه. ناديده گرفتنِ «عنصرِ تصميم» به حيثِ جوهر جنبش​عدالت​خواهي به رهبريِ مزاري سبب شده ماهيتِ اصلي آن از نظرها پنهان بماند و به گمانِ ما بدون تامل در اين عنصر، فهمِ مزاري امکان ندارد.
«4»
اگر به منطقِ تئوريک اين بحث وفادار باشيم، اکنون با قاطعيتِ تمام مي​توانيم بگوييم «مزاري، نه تنها تصوير لحظه​هاي خطر» مي​باشد، بلکه «تصميمِ لحظه​هاي خطر» نيز هست. به سخني ديگر، مزاري «عدالت» را نه در «توزيعِ امکانات کمياب» بلکه در سطح «تصميم​گيريِ توزيعِ منابعِ کميابِ مادي و انساني» مطرح مي​کند. عدالتِ مزاري، عدالت در سطح تصميم است، نه «جيره​خواري» و «چشم​انتظارِ لطفِ ديگران» بودن، که عملاً خلعِ اراده‌ي سياسي از خويشتن و خيانت هم به خويشتن و هم به کليتِ حقيقيِ کلِ مردم است. انحراف موجود از خطِ مزاري مغالطه​اي است که عدالت را در «توزيعِ امکانات» طرح مي​کند، نه در «تصميم​گيري بر سر توزيعِ امکانات.» وزراء و معاونينِ تشريفاتي هزاره که هيچ سهمي در «تصميم​گيري» ندارند، نمايندگانِ پارلمانِ بدون حق تصميم، والي​هاي ولايات و کارمندانِ وزارت​خانه​ها، که به لحاظ تعداد هم اندک​اند، اما اين اندک، در مقامِ «تصميم​گيري» هيچ سهمي ندارند. فاجعة بهسود به درستي نشان داد که «عدالت​ در تصميم​گيري» از اساس بي​معناست و نمايندگان و روشنفکرانِ هزاره به هستيِ مطلقا تعين​يافته، شيء شده و موضوع بي​ميانجي قدرت حاکم بدل شده​اند و خلاء مزاري در مقام رهبر «لحظه​هاي خطر»​ي که وضعيتِ استثنايي را تا متنِ قدرتِ حاکم توسعه مي​دهد، کاملام مشهود است و آشکار. اگر در يک طرف، بهسود، مطابق «حذفِ​ادغامي» همزمان در بيرون و درون قلمرو قانون و حاکميت تعليق مي​گردد، در سوي ديگر «نخبگان» هزاره به صورت «ادغامِ حذفي» در ساختارِ نظامِ فاسدِ کنوني کاملا تحت کنترل و مراقبت و نهايتاً ستروني و استحاله شده​اند. عنصرِ «تصميم» که جوهرِ عدالت است، در اين​جا وجود ندارد.
به هرحال، مزاري را بايد در معادلة​ «تصميم» و «اضطرار» درک و فهم کرد. مزاري تصويرِ جاودانِ لحظه​هاي خطر است و تصميمِ پايداري و مقاومت در شرايطِ محال و ناممکن. هنگامي که خطري ما را در کمين است، وقتي که توهين مي​شويم، زماني که به سرزمين​هاي ما تجاوز مي​شود و ما توانِ آن را در خود نمي​يابيم که «تصميمِ راديکال» بگيريم، مزاري به حيثِ «تصويرِ لحظه​هاي خطر» جرقه‌زنان و غيرمنتظره درخشان مي​گردد. تصميم​گيري در لحظه​هاي دشوار، «محک» و معياري است که درجة عيارِ «پيوندِ» مدعيانِ راه مزاري را با خود مزاري مشخص مي‌کند. مدعيانِ راه عدالت​خواهي در لحظات دشوارِ تصميم​گيري در «کردار» و «گفتار» در برابر آزمونِ مشخص و تقلب‌ناپذيرِ مزاري قرار مي​گيرند. اگر بخواهيم به زبانِ بنيامين سخن بگوييم مي​توان گفت که يادآوريِ مزاري به «چنگ​آوردنِ آن خاطره​اي است که هم‌اينک در لحظة خطر درخشان مي​شود. ماترياليسمِ تاريخي مي​خواهد آن تصويري از گذشته را حفظ کند که به صورتِ غيرِ منتظره بر آدمي نمايان مي​شود، تصويري که تاريخ در لحظه​هاي خطر بر آن انگشت مي​نهد... عطية دميدن بر بارقة اميد فقط از آن مورخي خواهد بود که کاملا اطمينان دارد، در صورت پيروزي دشمن، حتي مردگان نيز ايمن نخواهند بود. و اين دشمن تا به​امروز هماره فاتح بوده است.[vi
اگر ويژگيِ اصلي مزاري را تصميم​گيري در لحظه​هاي خطر بدانيم، در اين صورت، خلاء مزاري جز نبودِ «تصميمِ راديکال» براي ايجادِ يک «وضعيتِ اضطراريِ واقعي» که امکان تصميم​گيري را فراهم مي‌سازد، چيزي ديگري نخواهد بود. به نظر مي​رسد روندِ «حذفِ ادغامي» هزاره​ها روز به​روز تشديد مي​گردد؛ پشتون​ها از طريقِ تجاوز​هاي سرزميني تلاش مي​کنند هزاره​جات را به «وضعيتِ استثنايي» موضوع اعمالِ خشونت​سياسي بدل نمايند. سوية شي‌ء‌​شدگي و ناتواني هزاره​ها از انجام يک «تصميم» و اقدام راديکال عليه ستم​ها و بي​عدالتي​هايي که پس از مزاري بر آن​ها اعمال مي​گردد، بيش از هرجايي در فاجعة بهسود خود را نشان داد. به لحاظ تئوريک و تا آن​جا که به بحثِ حاضر ارتباط دارد، فاجعة بهسود را که مطابق گزارشِ «سازمانِ ملل» بيش از «شش‌هزار خانه» ويران شده و بيش از صدنفر به صورت رقت​بار به شهادت رسيده و تقريبا تماميِ دارايي مردم بهسود غارت و چپاول شد، خلاء «مزاري» را به انضمامي​ترين وجه عيان ساخت و بنابراين بايد آن را معنادار دانست. تجاوز به بهسود و در برابر سکوتِ عام هزاره​ها و برخوردِ انفعالي در برابر اين فاجعه، پس از چهارده​سال جايِ خالي مزاري و ناتوانيِ هزاره​ها را مبني بر اتخاذ «تصميمِ راديکال» در شرايطِ اضطراري، به روشني عيان مي​سازد. يک طرف فاجعة بهسود «حذفِ ادغامي» و نابوديِ تام و تمام مردم بهسود است، يعني قانون و حاکميتِ دولت ملي، مردم بهسود را بيرون از قانون قرار مي‌دهد و به دفاع از آنان برنمي‌خيزد، درعين حال، آنان را درون قلمرو قانون قرار داده، با ارسال اردوي ملي و ديگر شگردهاي انضباطي، کنش‌هاي خودمختار و راديکال را از مردم سلب مي‌کند، و طرف ديگر «ادغامِ حذفي» و جذب و کنترلِ رهبران، فرهنگيان و روشنفکران و نخبگانِ هزاره در ساختارِ قدرتِ قومي و بانديِ موجود است؛ ساختاري که ماهيت آن مراقبت و نظارت، و انحصارِ کاربردِ خشونت در دستِ قانون است. در هر دو شيوه، اين هستيِ انساني‌ـ‌سياسيِ هزاره است که تماماً سرکوب و نفي مي​گردد. قدرت حاکم (قانون) و خشونتِ هم‌بسته‌ي آن، در يک​سو با کشتار و نابودگري به حذف فيزيکي مردم هزاره اقدام مي‌کند و از سوي ديگر، با کنترل، تطميع و وعده و وعيد به وزرا، نمايندگان و مسئوليني که قرار است وضعيت مردم خود را بازنمايي کنند و در هر موقعيت در کنارِ صدايِ مردم حاضر باشند، حق اعتراض و هر نوع کنش سياسي را از مردم سلب و خنثي مي‌کند. پي​گيريِ فاجعة انساني تا اين حد آشکار که در واقع «نسل​کشي» است، در چارچوبِ قانونِ رسمي از سويِ سران و رهبرانِ و حتي روشنفکرانِ هزاره، ادغامِ حذفيِ آن​ها را در ساختار قدرتِ ناعادلانة موجود به خوبي نشان داد. وضعيتِ​اضطراريِ هزاره​ها فقط با يک «تصميمِ راديکال» که در آن «همچون غربِ کابل «استثنا»، «قاعده» را ويران مي​سازد تغيير خواهد کرد، در غير اين صورت با توجه به تکنولوژي​هاي جديد «انقيادِ تن» اين بار با خشونتي بيش​تر اعمال خواهد شد. در چنين وضعيت​هاي اضطراري و خطرناک است که تصويرِ مزاري درخشان مي​گردد. دراين صورت آيا نمي​توان گفت مزاري تصوير جاودانِ لحظه​هاي خطر و تنها تصويري است که در لحظه​هاي اضطرار در سيمايِ يک «تصميمِ راديکال» درخشان مي​گردد؟


[i ] قانون و خشونت: گزيده مقالات، جورجو آگامبن و ديگران(1378)، گزينش و ويرايش، مراد فرهادپور، اميدمهرگان، صالح نجفي، تهران، رخداد نو، ص 22.
[ii ] Carl Schimitt, (1992), Political Theology, Translated By George Schwab, London, The MIT Press, p5 .
[iii ][iii ] قانون و خشونت: گزيده مقالات، جورجو آگامبن و ديگران(1378)، ص 41.
[iv ] - همان، صص 62 و 48.
[v ] والتربنيامين، تزهاي دربابِ فلسفة​تاريخي(1375)، ارغنون، فصلنامة فلسفي، ادبي، فرهنگي، ص 321.
[vi ] همان، ص 319.

منبع : سایت جمهوری سکوت

http://www.urozgan.org/

   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.