مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 

شهيد مزاري و طرح تناسبي اقوام در قدرت

کاتب هزاره
دای کندی
NOMA
آریائی
مقالات داکتر همت فاریابی
داکتر سیما سمر
همگام با عدالت
همسفر
سمنگان
 
لینکهای مفید
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد

 
تعداد بازدید کنندگان
 

شهيد مزاري و طرح تناسبي اقوام در قدرت

محمد اسحاق فياض

طرح موضوع:

در اول دهه هفتاد و پيروزي مجاهدين بر رژيم نجيب الله (8 ثور 1371) يكي از برهه‌ هايي بود كه شعار قوميت به اوج رسيد، اقوام موجود در كشور دنبال هويت قومي خويش مي‌گشتند. شهيد مزاري در اين برهه از زمان بود كه به عنوان رهبر كاريزماي هزاره به منصه ظهور رسيد، در غرب كابل عليه تهاجمات سنگيني كه عليه هزاره ها صورت مي گرفت به شدت مقاومت كرد.
او در مقاومت سه ساله غرب كابل چند شعار را مطرح كرد كه عبارت بود از: «عدالت اجتماعي»، «مشاركت اقوام در قدرت سياسي به اندازه‌ي نفوس‌شان» و «اصلاح ساختار تقسيمات كشوري» در حقيقت دو شعار اخير زيرمجموعة «عدالت اجتماعي» او به شمار مي رود. اين شعارها و خواسته ها از وي يك چهره ناسيوناليست قومي ترسيم كرد و مخالفان مزاري از همين نقطه نظر وي را هدف انتقاد قرار داده اند. حتي برخي از روشنكفران از وي چهره ضد دموكراسي ترسيم كرده كه او بدور از فهم دموكراسي و طرح‌هاي پست مدرنيستي امروزي، در دنياي ناسيوناليستي قومي غوطه ور است.
به نظر اين قلم انديشه هاي مزاري را نمي توان در قالب واژه‌هاي استاندارد شده كتابهاي دانشگاهي جستجو كرد، زيرا وي اولاً‌ يك روحاني بود و تعابير حوزوي داشت، ثانياً او مبارزات خود را در زمان و مكاني آغاز كرد كه روحانيت نقش اصلي را در بسيج مردم و جهاد داشت و در دوران جهاد نه تنها ساختار سنتي جامعه تغيير يافت بلكه تنش‌هاي قومي و گريز از مركز تشديد نيز گرديد. لذا در چنين جامعه اي حتي فهم دموكراسي دشوار است چه رسد كه براي تحقق آن تلاش شود، در چنين جامعه‌اي بهترين راه براي رسيدن به دموكراسي مشاركت عادلانه همه اقوام در ساختار قدرت است تا زمينه همگرايي و وحدت ملي در قالب «ملت واحد» به وجود آيد.
به همين دليل براي تبيين ضرورت «مشاركت تناسبي اقوام در قدرت» كه يكي از طرحهاي شهيد مزاري بود، لازم است كه قدري به گذشته برگرديم و موقعيت جغرافيايي و سياسي اين طرح را بررسي كنيم.

  1. عبدالرحمان پايه گذار حاكميت تك قومي:

تاريخ نشان مي دهد كه ساختار توزيع قدرت در افغانستان تا پيش از حكومت عبدالرحمان ملوك الطوايفي بوده و اين كشور در عين حاليكه داراي حكومت مركزي بود، اكثر مناطق اين سرزمين توسط خوانين به صورت فئودالي نيمه خود مختار اداره مي گرديد. اين سرزمين تا قرن 19 تا اواخر حكومت شاه شجاع به نام «خراسان» ياد مي شد و نام «افغانستان» از اواخر حكومت شاه شجاع بر سر زبانها افتاد (1).
اين روند خود نشان از تسلط تدريجي قومي دارد كه حكومت مركزي را در دست دارد. عبدالرحمان خان كه در سال 1880 در افغانستان مسلط شد مصمم گرديد تا به ساختار فئودالي نيمه خودمختار خاتمه دهد. قطعاً چنين تصميمي نيك است، در يك كشور زماني زمينه توسعه و رشد فراهم مي گردد كه از انسجام و اتحاد ملي برخوردار باشد و حاكميت مركزي سراسر محدوده جغرافيايي آن را دربر گيرد. اما چرا در افغانستان چنين نشد و تمركزگرايي عبدالرحمان بجاي آنكه «وفاق ملي» را پايه گذاري كند «نفاق ملي»‌را تهداب گذاري كرد؟ طبيعي است كه براي برون رفت از ساختار فئودالي بويژه در كشورهاي شرقي به حاكميت تمركز گراي مقتدر نياز است تا فرايند توسعه و ملت سازي را تهداب گذار كند، اما با چه روشي؟
از دو رويكرد در اين زمينه مي توان نام برد:
اول: گرايش فراقومي و فرامذهبي حاكميت متمركز اقتدارگرا با تكيه به افتخارات مشترك يا فرهنگ، رسوم و آداب مشترك ميان قوميت‌هاي موجود در كشور. چنين حاكميت اقتدارگرا مي تواند در جامعه سنتي فئودالي تغيير و تحول ايجاد كند، به عنوان نمونه مي توان  به حكومت اقتدارگراي رضاخان در ايران اشاره كرد كه با شعار بازگشت به افتخارات كهن ايران و حركت به سوي مدرنيسم، توانست ايران را از تشتت و پراكندگي دوران قاجار بيرون آورد. هند، پاكستان، مالزي و كشورهايي اند كه پس از آزادي از چنگ استعمار و تشكيل حكومت متمركز اقتدارگرا هويتي را تعريف كردند كه همه اقوام موجود در اين كشورها در داخل آن تعريف جاي گرفتند.        
دوم: حاكميت اقتدارگرا با رويكرد ناسيوناليستي قومي است، مثل آتاتورك در تركيه. اين كشور كه از اكثریت كامل تركها برخوردار است. كمال آتاترك توانست با تشكيل حكومت با ويژگي هاي تركي، تركيه را به سوي توسعه ملي و وحدت ملي سوق دهد.
اشتباه عبدالرحمان در اتخاذ استراتژي كارساز براي پايه گذاري ساختارهاي ملي بود، او استراتژي ناسيوناليستي قومي را براي كشور چند قومي، با روش استبدادي منحصر به خودش كه مي توان از آن به «استبداد افسارگسيخته» ياد نمود، تجويز كرد و اين مسئله سبب شد تا «نفاق ملي» به جاي «وفاق ملي» تهداب گذاري گردد. براي روشن شدن مطلب به روشي كه او در پيش گرفت اشاره مي شود:

الف - سركوبي خونين اقوام

او پس از اعلام سلطنت (1880) به سركوبي ايوب خان پسر عمويش پرداخت كه هرات و قندهار را در دست داشت، سپس  شورشهاي پشتونهاي مشرقي و غلجايي‌ها را سركوب كرد. او بي محابا جناياتش را خود در كتاب تاج التواريخ شرح مي دهد و در مورد پشتونهاي شينواري مي نويسد:« جنگ چهار مرتبه در چهار جاي مختلف: دره حصارك، آچين، منگل و منگوخيل رخ داد. در هر كدام از اين جنگ ها دشمنان شكست خوردند، از كشته ها پشته ها ساخته شد، بعد از آن، بقية قبايل مخالف سر به اطاعتم نهادند، منگوخيل كه اجساد سركردگان كشتگان جنگ در سايه دو برج بزرگ يكي در جلال آباد و ديگري در زادگاه شاه مامد كه آنها را به نافرماني تشويق كرده بود، روي هم انباشته شدند»(3) همچنين وي كشتگان پشتونهاي تركي، سليمان خيل و نصيري را به طرز فجيعي به نمايش گذاشت كه از بوي بد آن منطقة وسيعي را در بر گرفته بود.
دومين اقدام سركوب گرانة او به اصطلاح خودش رعيت كردن اقوام تاجيك، ازبك و تركمن بود كه به بهانه ي طرفداري مردم تركستان از اسحاق خان پسر عمويش، تهاجم گسترده اي را در آن سامان آغاز كرد. او پس از سركوبي  مردم شمال در زندگي نامه اش مي نويسد:« اسرا ]ي ازبك [ را به تير بستم ، تمام آنهايي كه در طول سه سال شورش به اين شكل مجازات شدند، بيش از پنج هزار نفر بودند، افرادي كه توسط لشكريانم كشته شدند قريب دوازده هزار نفر مي رسيد.» در جاي ديگر مي نويسد:« من دستور دادم كه از سرهاي مخالفان مناري برپا گردد، تا در دلهاي كساني كه زنده مانده اند وحشت بيفكند»(2)
سركوب خونين قيام هزاره ها (93-1888) سومين اقدام افسارگسيختة وي بود، او طي پنج سال جنگ ّقتل عام هزاره ها، نزديك به 60% از مردم هزاره را توسط قتل عامهاي وحشيانه و مهاجرت هاي اجباري به خارج از افغانستان حذف فيزيكي كرد. زنان و اموال‌شان را به تاراج بردند. «سردار عبدالقدوس خان» چند تن از دختران بزرگان هزاره را كه در حسن و جمال ممتازند به رسم سريني تصرف كرده و همچنين هر يك از قواد (افسران) سپاه يك يك و دو دو را در آغوش تمنا كشيده روز عشرت بناي ونوش مي گذرانند.»(4)
همچنين يك محقق پشتون مي نويسد :«عبدالقدوس اولين كسي بود كه حرمسرايي از زنان هزاره ترتيب داد»(5).

ب - ترويج نفاق مذهبي:

عبدالرحمان براي رسيدن به اهداف خود از حربه فتوا و نفاق مذهبي نيز بهره برد و با فتواي مهدورالدم بودن هزاره ها توسط يكي از ملاهاي درباري اهل سنت، به قتل عام هزاره ها اقدام كرد و بدين ترتيب علاوه بر شكاف قومي، شكاف و نفاق مذهبي را نيز در ميان مردم افغانستان تهداب گذاري كرد. شيعيان پس از سركوبي توسط اين امير خونخوار مجبور به تقيه شدند و ملزم به پيروي از مذهب حنفي گرديدند.

ج - عبدالرحمان و تصرف قومي سرزمين و املاك:

پس از قتل عام هزاره ها توسط وي، بخش هايي از سرزمين هزاره جات كه غني ترين زمينهاي كشاورزي را دارا بود، از چنگ هزاره ها بدر كرد و به پشتونها واگذار گريد، سرزمين دايه، داي چوپان و ديگر مناطق ارزگان از هزاره ها گرفته شد. در ولايت پروان نيز زمينهاي مرغوب از چنگ هزاره ها گرفته شد,« در‌ه توشي و دره دادو و درة اشرف و ساير نقاط موطن و مسكن هزارة شيخ علي از وجود ايشان و غيره مردم تهي گرديد و حضرت والا فرمان كرد كه از مردم افاغنه سكنه غوري و بغلان در مواضع مذكوره جاي دهند»(6).
در تداوم سياست تصرف سرزمين، انتقال تدريجي پشتونها پس از سركوب خونين اقوام تاجيك، ازبك و تركمن، به شمال (تركستان) كشور شدت بيشتري به خود گرفت و كوچي ها را به مراتع هزاره جات مسلط ساخت,«كوچي‌هاي (پشتون) افغانستان به تدريج، اراضي كشت شدة هزاره را به چراگاه‌هايي ( در دايزنگي، بهسود، ناهور، مالستان و جاغوري ) براي خود تخصيص دادند و هزاره ها را مجبور ساختند تا زندگي مشقت بار و سختي را تعيقيب نمايند اين همه ظلم سبب شد تا امور زراعتي و كشت هزاره جات سقوط كند»(7).

د- عبدالرحامن و رفتارهاي تبعيض آميز:

دراين بخش فقط به نحوه گرفتن ماليات اشاره مي شود كه امير انواع ماليات را بر مردم تحميل كرد كه برخي از آن ويژه مردم هزاره بود و بقية ماليات نيز فقط در مورد اقوام غير پشتون قابل اجرا بود، از جمله مالياتي كه بر هزاره ها قابل اجار بود عبارت بود از ماليات بر نفوس  كه در آن هر زن و مرد و كودك هزاره هر نفر 2 قران سالانه بايد پرداخت مي كردند، دوم هر خانواده هزاره 2 قران در سال تحت عنوان ماليات سرخانه مي پرداختند كه تا سال 1970 ادامه داشت. سوم ماليات سربازي بود اگر هر سربازي حين وظيفه در هزاره جات مي‌مرد بايد 9 قران پرادخت مي‌شد، چهارم ماليات زمين بود كه سال به سال ماليات آن بالاتر مي رفت و پنجم ماليات بر حيوانات بود كه از هر رأس دام ماليات ويژه اخذ مي شد. ششم ماليات خون بود كه 7 خانواده بايد مخارج يك سرباز را تأمين مي كردند (8).
فيض محمد كاتب با توجه به تبعيضات نتيجه مي گيرد,«براي خلاصي از پرداخت ماليات جديد و پرداخت باقي ماندة ماليات سالهاي گذشته، براي خود هزاره راه ديگري جز فروختن زن و فرزندان وجود نداشت كه بدان وسيله آنها به غلام و كنيز تبديل مي شدند»(9).
اما او همزمان با اين فشارهاي مالياتي، چنين بذل و بخشش هايي را براي قبيله خود انجام مي داد:«مير عبدالرحمان خان براي تمام قبيله محمدزايي در سال 1272 (1892) معاش ساليانه مقرر كرد كه بدون قيد و شرط خدمت رسمي، بر هر مرد سالي 400 روپيه و براي هر زن سالي 200 روپيه داده مي شد، حتي براي آن زن محمد زايي كه شوهر غير محمدزايي داشت. در اين معاش مفت نه تنها اولاد سردار پاينده خان، بلكه اولاد برادر پاينده خان نيز شامل بودند و سرداران بزرگ، معاشات گزاف جداگانه اي داشتند.» (10).
و بهتر است اين بخش را با مطلبي از مرحوم غبار نتيجه گيري كنيم:«و شورشهاي داخل افغانستان كه از لحاظ سياست يا ماليات و يا به شكل عكس العمل مظالم، از آغاز جلوس عبدالحرمان به بعد، بر ضد دولت به عمل آمد، امير عبدالرحمان خان بعد از اشتهادات متعدده، سياست شديد نظامي را پيروي نموده و هر شورش را در محلش با قساوت سركوب مي نمود، مضرترين روش او در چنين موارد اين بود كه امير براي سركوبي يك شورش محلي، تنها به سوق عساكر اكتفا نمي نمود، بلكه از مناطق مختلف، اجبارآً قواي مسلح تشكيل مي داد و بر ضد شورشيان به كار مي انداخت. و بدين صورت، تخم دشمني و استخواني شكني را بين طوايف و مناطق مختلف افغانستان مي كاشت و اتحاد و وحدت ملي را زخم دار مي ساخت.»(11).

  1. تداوم شكاف‌هاي قومي - مذهبي

اقدامات سركوبگرانه عبدالرحمان جز تهداب گذاري نفاق ملي دستاورد ديگري نداشت. فئوداليسم طي اين سركوب‌گري ها تضعيف شد اما پايه هاي نظام آن همچنان باقي ماند.
و امان الله خان با اين شعار سلطنت را به دست گرفت:«من عهد بستم كه دولت افغانستان بايد مانند ديگر قدرتهاي جهان، در داخل و خارج كشور، آزادي كامل داشته و از هرگونه تجاوز و ظلمي محفوظ و مردم فقط مطيع قانون باشند و بس.»(12).
اصلاحات ظاهري او روي تهداب نفاق ملي، نه تنها تأثير اصلاحي گذاشت، بلكه پتانسيل هاي نهفته از سركوب‌هاي گذشته را فعال ساخت و در قدم اول سلطنت خود او را سقوط داد و در گذر زمان سه عامل مهم ساختار تبعيض آميز ملي در كشور را شكل داد كه عبارت بود از : نظام سلطنت، اسلام به قرائت مكتب فقهي حنفي و زعامت قوم پشتون»(13). عوامل ياد شده در واقع مثلث شومي بود كه قوميت هاي كشور را از همديگر جدا مي ساخت و بزرگترين مانع در راه همگرايي ملي بود و با رشد تفكرات ناسيوناليستي در جهان و بالا رفتن آگاهي هاي مردم، زمينه هاي شورش عليه دولت مركزي را در درون خود پروراند. به همين دليل تاريخ معاصر افغانستان شاهد قيامهاي متعدد قومي بعد از عبدالرحمان است. از قبيل شورشهاي مشرقي، جنوبي، بچه سقا و كوهدامني‌ها، گاوسوارها، لغماني‌ها، پنجشيري‌ها، بلخي و
در زمان نادرخان و تصدي صدارت توسط هاشم خان ناسيوناليسم نوين پشتون با سامان دهي جديد فعال گرديد كه جان گرفتن آن را عامل ديگر ناهمگرايي ملي مي داند. «برنامه تعميم زبان پشتو، با امتيازاتي كه براي پشتو زبانان در معارف و مديريت و اقتصاد در دنبال داشت مثل دادن زمين در مناطق غير پشتون به ناقلين پشتون و توزيع موترهاي باركش به ايشان به شرايط استثنايي و تمركز پروژه‌هاي بزرگ آبياري در مناطق‌شان، كشيدگي را بين ايشان (پشتونها) و ساير اقوام كه از اين امتيازات محروم نگاه داشته شدند، گسترش داد و مانع بزرگي را در برابر درهم آميزي فرهنگي و اقتصادي و در نهايت، در برابر تشكيل يك ملت واحد از اقوام مختلف ايجاد كرد»(14).
البته فراموش نشود كه قيام كوهدامني‌ها از قوم تاجيك توسط قبايل پشتون جنوب سركوب گرديد، ديگر قيامها نيز توسط افراد قوميت ديگر به سركوب گرفته شده است و بدين ترتيب چنين تسلسل كمرشكن در تاريخ معاصر كشور بر مدار نفاق ملي به دور خود چرخيده است.
در دهه چهارم سلطنت ظاهرشاه پس از 45 سال از اصلاحات اماني شاهد دومين اصلاحات هستيم كه دكتر احمدي از هر دو اصلاحات چنين نظر دارد:«اصلاحات در محور اول سياسي بوده است كه مبدأ شروع آن به زمان امان ا خان مي رسد، براي اولين بار در قانون اساسي امان الله اين اصل به صراحت آمد كه تمام مردم افغانستان نزد دولت حقوق مساوي دارند» محور دوم اصلاحات روند عقلاني، ساز و كار دولت بود. به عبارت ديگر پيشرفت بوروكراسي و ديوان سالاري در گسترش سازمان يافتگي و انضباط پذيري يك نوع عقلانيت نهادي و ابزاري را گسترش داد.
دكتر احمدي در عين حال هدف از اصلاحات را چنين مي داند:«در دوران اصلاحات، مسائلي كه به نحوي به قوم پشتون و هويت سياسي و فرهنگي آنان مربوط است اهتمام ويژه‌اي مي شود، تاريخ و زبان قوم پشتون در رأس برنامه هاي فرهنگي دولت قرار دارد، پروژه‌هاي عمراني و انكشافي بيشتر در مناطق پشتون نشين اجرا مي گردد، دفاع از هويت و حقوق سياسي پشتونهاي آن سوي ديورند در رأس اولويت هاي سياست خارجي دولت بوده و مقدم بر منافع ملي افغانستان شمرده مي شود.»(15).

  1. دگرگوني هاي دوران جهاد:

1- دگرگوني اجتماعي:

جهاد افغانستان عليه اشغالگران شوروي دگرگوني هاي اجتماعي زير را به دنبال داشت:

الف بيداري و رشد آگاهي عمومي:

رشد آگاهي مردم يكي از دستاوردهاي مثبت قيام و جهاد بشمار مي رود، زيرا مردم افغانستان 85% آن روستايي، فاقد آموزش و سواد خواندن و نوشتن، در سايه نظامهاي فئودالي محلي، در سالهاي آغازين جهاد بود. نظام سلطنتي، خوانين و ملاهاي سنتي، همه به خاطر تحكيم اقتدارشان سعي داشتند تا مردم روستايي، همچنان در باورهاي قرون وسطايي باقي بمانند، تلاش هاي نسل جديد در روستاها، حاكميت رژيم ضد ديني در كابل و اشغال ارتش سرخ شوك بزرگي به چنين جامعه به خواب رفته وارد كرد و زنگ بيدارباش را به صد درآورد. مردمي كه تا پيش ازاين از ديدن عساكر دولتي در روستاها به هراس مي‌افتادند و در برابر كوچي‌ها توان دفاع نداشتند، يكباره دست به قيام زدند. شهيد مزاري مي گويد:«استعمار و حكومت ظالم و جابر گذشته چنان روحيه مردم ما را خرد كرده بود كه در تمام مناطق اگر يك عسكر در منطقه مي آمد، مردم فرار مي كردند، در خانه هايشان مي رفتند، مي گفتند سپاهي آمده كوچي‌ها كه در مناطق هزاره جات مي آمد، سرموري و در خانه، كالايش را پياده مي كرد و مي گفت: سال ديگر من از اينجا پول مي خواهم شما مردمي كه از يك سپاهي مي ترسيديد ولي آمديد در مقابل يك حكومت ايستاديد، اين همان تغييري است كه خدا براي شما اعلام كرده»(16).
بيداري مردم توأم با شور و شعور ديني در قالب جهاد آغاز شد، عجيب آنكه زنگ جهاد از ميان مردمي به صدا درآمد كه از محروم ترين قشر جامعه افغانستان بودند، چهاركنت، دره صوف و هزاره جات از پيشگامان جهاد رهايي بخش بودند كه تا پيش از اين از عسكر و كوچي دولت مي هراسيدند.
مردم با جهاد علاوه بر آنكه با فنون جنگي و مبارزاتي آشنا شدند، از جهانبيني جديد برخوردار شدند، حضور نسل انقلابي، جوان و تحصيل كرده در بيداري مردم كمك فراوان كرد، ساختارهاي سنتي قدرتهاي محلي از هم گسسته شد، رفت و آمدها و ارتباطات با مناطق ديگر و خارج از كشور بيشتر شد، مهاجرت دسته جمعي مردم به سوي كشورهاي همسايه، دريچه جديدي فراروي مردم گشود.
لذا رشد آگاهي عمومي، تجربيات نظامي و مبارزاتي، افكار عمومي مردم را تغيير ادد.

ب- گرايشهاي سياسي:

برخلاف تلاشهاي حزب خلق و پرچم احزاب اسلامي به راحتي در روستاها نفوذ كردند، روستائيان خشمگين با گرايش به احزاب شيعه  و سني، پايگاه‌هاي رژيم كابل را از بيشتر مناطق برچيدند. دليل چنين گرايشها را فقط در باورهاي مذهبي و قومي اين مردم مي توان جستجو كرد. مذهب و باورهاي سنتي در تار و پود اداب و معاشرت هر يك از اقوام افغانستان ريشه دوانيده كه با نظام كمونيسم هرگز قابل تطبيق نبود. اما به مرور زمان و روند تكاملي جهاد، سرنوشت ملي و هويت انديشي اقوام، خط بطلان كشيدن بر نظامهاي گذشته و آرزوي فرداي بهتر در سايه حكومت فراگير، فاكتورهاي جديدي بود كه در افكار عمومي مردم شكل گرفت.

ج گرايش به هويت قومي:

چنانچه اشاره شد، نفوذ احزاب سياسي - نظامي در ميان توده ها، استبداد گذشته، فرهنگ نظامي گري و آشنايي مردم با فنون جنگي، بسترساز هويت انديشي اقوام در افغانستان گرديد. رشد چنين انديشه اي نه در فرهنگ و باورهاي اسلامي مذموم است و نه بحران ملي را بوجود مي آورد، بلكه خود زمينه ساز همبستگي كشور كثير المليه در حكومت  فراگير ملي مي شود. اما آنچه كه زمينه ساز فاجعه گرديد، انتقام گيري هاي قومي و تغيير نايافتگي باورهاي سنتي بود. ناسيوناليسم قومي در كنار باورهاي مذهبي مردم در دوران جهاد رشد فزاينده يافت ولي از آنجاييكه نفوذ احزاب و قدرتهاي محلي، منحصر در روستاها گرديده بود و مشغله هاي جهاد، نه تنها فرصت تبيين ساختار وحدت ملي و مشاركت فراگير در حكومت، فراهم آمد بلكه فرهنگ نظامي گري، عامل درگيري هاي منطقوي، قومي، گروهي گرديد.
لذا اقوام و احزاب جهادي در عين حاليكه بسوي ناسيوناليسم ديني پيش مي رفتند، در دام تنگ نظري ها، انحصارطلبي ها، دگم انديشي ها و دنياپرستي ها گرفتار آمدند. روشنفكران ديروز كه فريادگراني رهايي مردم به حساب مي آمدند، خود در دام بافتهاي سنتي و ثروت اندوزي گرفتار آمدند. به نام قوماندان، آمر ولايتي، مسؤول پايگاه و شيره جان مردم مستضعف را مي چشيدند. «امروزه روشنفكران مانند خانهاي قديمي رفتار مي كنند و همانطور كه امروزه مي بينيم عده كثيري از رهبران ميل دارند كه لفظ «خان» را به اسامي خود اضافه كنند. مانند بصير خان و بشير خان آنهاتمايل دارند ثروت را ميان خود تقسيم كنند، رقبا را به اسارت بگيرند و يا اينكه از بين ببرند، همسران جديد اختيار كنند و با يك استراتژي مخصوص در ميان همرديفان و اطرافيان به جاه و مقام و مكان بالاتري دست يابند.»(17)

2- دگرگوني هاي نظامي:

درساختار نظامي و امنيتي كشور نيز تغييرات فراوان بوجود آمد، تا پيش از اين ارتش (اردوي ملي)  حافظ سرحدات و تماميت ارضي كشور بود، نيروي پليس وظيفة حفظ امنيت داخلي را بعهده داشت. با آغاز جهاد،ارتش تضعيف گرديد. نيروي انساني آماده به خدمت از خدمت عسكري سرباز زدند. اردو در خدمت رژيم كابل قرار گرفت، افراد كارآزموده غير حزبي، اعدام، اخراج شدند و يا فرار كردند.
ساختارهاي جديد نظامي در قالب گروپهاي مسلح بصورت نامنظم، چه به عنوان مجاهد و چه بعنوان مليشه دولتي عرض اندام كردند. قدرتهاي محلي به تدريج توانايي‌هاي بيشتري يافتند. در قاموس نظامي گري كه نظم حرف اول را مي زند، در ساختارهاي جديد نظامي، چيزي كه مشاهده نمي شد «نظم» بود. به همين دليل فرهنگ خشونت و گريز از قانون گسترش يافت و آنارشيزم عمومي در سراسر كشور شكل گرفت.

3- دگرگوني هاي سياسي:

با تدوام جهاد احزاب اسلامي و جريانهاي همسو با رژيم كابل فراز و نشيب هاي فراواني را طي كرده اند. اولين نشيب آن پشت پا زدن به ارزشها و باورهايي بود كه در آغاز تشكيل بعنوان هدف و استراتژي انتخاب كرده بودند. طولي نكشيد كه گرايشهاي قومي دامنگير كليه احزاب در افغانستان گرديد. يكي از تحليلگران غربي مي نويسد:«جنگ موجب شد «معيار سياسي» نيز براي تشخيص هويت گروههاي نژادي كاربرد پيدا كند و ساير معيارهاي مهم در اين خصوص از ميان برداشته شوند. برخلاف گذشته اين بار مردم خود خواهان مشخص شدن هويت نژادي افغانها بودند و اين چيزي نبود كه از خارج بر آنها تحميل شود.»(18).
ساختارهاي اوليه احزاب جهادي كه در ابتدا صبغة مذهبي و ديني داشت، جريانهاي متشكل شيعه و سني را در افغانستان پديدار ساخت. طولي نكشيد كه احزاب به واحدهاي قومي نيز تبديل گرديد. جمعيت اسلامي با اكثريت قوم تاجيك دو حزب اسلامي آقايان حكمتيار و خالص، حركت انقلاب اسلامي، اتحاد اسلامي با اكثريت پشتون، حزب وحدت اسلامي و حركت اسلامي با اكثريت قوم هزاره تبلور يافت. در قالب رژيم كابل، ستم ملي، اتحاد شمال به رهبري آزاد بيك، با گرايش ناسيوناليستي تاجيك و ازبك، خلق و پرچم با اكثريت پشتون وٍ غير پشتون، شكل گرفت. لذا در روند تدوام و فعاليت احزاب افغانستان طي دو دهة اخير، در كنار ايدئولوژي مذهبي و فكري، گرايشهاي قومي نيز نقش اساسي داشته و دارد.
به همين دليل تلاش احزاب ياد شده براي كسب قدرت سياسي با اين دو نگرش بوده است. بعنوان مثال حزب اسلامي حكمتيار حكومت اسلامي را در سايه زعامت قوم پشتون و جمعيت اسلامي دولت اسلامي را با زعامت قوم تاجيك مي طلبند.

  1. تضاد خواسته هاي نيروهاي قدرت طلب:

با توجه به آنچه گفته آمديم، در واپسين روزهاي حكومت نجيب الله در افغانستان، ديدگاههاي احزاب راجع به مشاركت سياسي و تشكيل حكومت در افغانستان چنين تقسيم بندي مي گردد:

  1. احزابي كه خواستار تشكيل دولت و حكومت به زعامت قوم پشتون بودند. برخي از اين احزاب خواهان تشكيل دولت اسلامي با زعامت قوم پشتون بودند و عده اي ديگر خواستار بازگشت سلطنت ظاهرشاه و يا تحكيم پايه هاي زعامت پشتون از طريق لويه جرگه بودند.
  2. جريان يا جريان‌هاييكه مي خواستند بعنوان زعيم جديد افغانستان قدرت را به چنگ آورند.
  3. جريانهايي كه خواهان مشاركت اقوام تحت عنوان حكومت فراگير ملي- اسلامي بودند.

از ميان سه گرايش ياد شده شهيد استاد مزاري و حزب وحدت اسلامي، خواهان تشكيل حكومت فراگير ملي - اسلامي در چارچوب مشاركت اقوام و احزاب در كشور بود.
اينك با تصويري كه ارائه گرديد مي توان طرح شهيد مزاري پيرامون مشاركت تناسبي اقوام در قدرت را مورد ارزيابي و تحليل قرار داد.

مشاركت تناسبي اقوام در قدرت:

شهيد مزاري طي سه سال مقاومت غرب كابل در واقع دو طرح را براي حل بحران افغانستان ارائه داد كه عبارت بود:

  1. طرح نظام فدرالي:

شهيد مزاري و يارانش طي نشست هايي كه در كابل داشتند افغانستان را به چند ايالت تقسيم كرده بودند. اين طرح از سوي جنبش ملي شمال نيز مورد استقبال قرار گرفت. احزاب پشتون و تاجيك با آن مخالف كردند. با توجه به جو آن زمان اين طرح را نوع خيانت ملي و تجزيه طلبي كشور قلمداد كردند. اما شهيد مزاري آن را تنها راه حل اعلام كرد:«اكنون با اين وضعيت كه در افغانستان و به ويژه در كابل وجود دارد، تنها راه ثبات و به وجود آوردن مركزيت، اعمال سيستم فدرالي است، ما آن را تنها راه حل مي دانيم كه تماميت ارضي و حاكميت ملي افغانستان را در پي دارد»(19)
اينك با توجه به وضعيت زماني و مكاني آن روز افغانستان تقابل اين دو ديدگاه را به تحليل مي گيريم و در توجيه ديدگاه مخالفان مي شوند چنين گفت:  افغانستان آن روزها عملاَ شكل نيمه خودمختاري را به خود گرفته بود، اقوام موجود هر يك با توجه به توانايي هاي نظامي كه داشتند در مناطقي كه حاكميت فيزيكي هر يك از اقوام را احتوا مي كرد، حضور داشتند. با توجه به وضعيت نظامي آن روز و برتري طلبي برخي از احزاب و عدم سازش رهبران سياسي و نظامي با يكديگر، اجراي طرح فدرالي وضعيت سياسي و نظامي را وخيم تر مي كرد، زيرا آنان بر سر حاكميت شهر كابل با هم به توافق نمي رسيدند و در صورت توافق نيز با توجه به سرد شدن احساس وحدت ملي، امكان تجزيه نيز ممكن بود.
در اين تحليل «منافع» اقوام و احزاب در صحنه سياسي، نظامي كشور ناديده گرفته شده است زيرا تجزيه افغانستان به نفع هيچ يك از احزاب و كتله هاي قومي نبوده و نيست. بر اين اساس خطر تجزيه چه  در آن زمان و چه در زمان حال تصور بيجا است و هيچ قومي و كتله اي خلاف منافع خود اقدام نمي كند، زيرا در صورت تجزيه، پشتونها در جنوب حتي به آب شربشان از هزاره جات و كوههاي هندوكش، نياز پيدا مي كنند و تاجيك ها با توجه به پراكندگي جغرافيايي، در چند نقطة جزيره وار، تجزيه مي شوند، هزاره به دليل كوهستاني بودن سرزمين شان و عدم توسعه و انكشاف هزاره جات، به فقر بيشتر از گذشته دچار مي شوند، تنها از نفع احتمالي ممكن است برادران ازبك بهره مند شوند، زيرا شمال كشور از منابع غني معادن، كشاورزي و آب برخوردار است ولي تركيب قوميت ها در شمال خود مانع بهره برداري انحصاري ازبكها مي گردد. پس تجزيه طلبي با توجه به منافع سياسي، اقتصادي و نظامي اقوام اتهامي بيش نبود. به همين دليل شهيد مزاري ضمن دفاع از نظام فدرالي تجزيه طلبي را به شدت رد مي كند:«حكومت فدرالي فعلاً در كشورهاي پيشرفته و آزادي خواه دنيا وجود داشته و موجب جذب و وصل مليتهاي متعدد است. ما معتقديم تنها راه جلوگيري از تجزيه افغانستان و تأمين وحدت ملي و ارضي، اين است كه همه مليتها به حقوقشان برسند . اگر مليتي حقوق خود را طلب نموده و خواستار عدالت باشد به معني تجزيه نيست، اين حق طبيعي مردم است كه خواستار حقوق خويش و عدالت باشد.» (20).
هدف مزاري از فدراليسم رفع مظالم گذشته بود. او با توجه به شرايط پيش آمده كه نتيجة عملكرد احزاب سياسي نظامي در پيشاور و كابل بود، از تكرار تجربيات گذشته ترس داشت. او در جاي خاطره‌اي نقل مي كندكه روايت گر هراس او از تكرار تجربه گذشته است:«(در پيشاور) با برادران صحبت نمودم، در همانجا بود كه احوال آمد، شمال سربلند قيام نموده است، دره صوف قهرمان قيام كرد، به دنبالش چهاركنت قيام نمود، طول نكشيد كه مردم هزاره جات در مناطق قهرمان پرور مركزي، ظرف سه ماه چند والسوالي را آزاد نمودند، يادم هست، همين افرادي كه امروز آمده اند و بر سر سفره پهن شده، نشسته اند و ديگران را مي خواهند نفي كنند آن روز را فراموش كرده اند، همان روزها در پيشاور براي ما گفتند كه بعد از اين انقلاب اسلامي تضمين پيدا كرده و شكست نمي خورد چرا؟ براي اينكه مردم شمال و مردم هزاره جات قيام نمودند. من همان روز در جواب آنها خنديم و گفتم كه در وقتي كه مردم ما با انگليس مبارزه كردند و علمدار قيام بودند و اين اشغالگران انگليسي بيگانه را از كشور بيرون راندند، در وقت مبارزات عليه انگليسها براي مردم ما لقب «غيرت زي» داده بودند ولي بعداً وقتي كه آمدند، حكومت كردند و بر جان و مال مردم مسلط شدند، ديگر ما آن روز «غيرت زي» نبوديم، اتفاقاً آن مسئله امروز هم پيش آمده است، متأسفانه تاريخ تكرار مي شود.»(21).
براساس همين دليل او اين طرح را پيشنهاد كرد، چنانچه كه در اول مقاله اشاره شد هدف و خواست اصلي شهيد مزاري تحكيم عدالت اجتماعي در كشور بود و طرح فدرالي او در همين راستا قابل تحليل و بررسي است زيرا او هدف اصلي خود را در جاي ديگر چنين بيان مي كند:«هدف ما تشكيل يك حكومت اسلامي، مردمي، فراگير، مبتني بر عدالت اجتماعي در افغانستان است، ما مي خواهيم ستم هاي چندين قرنه بر مردم افغانستان پايان يابد و جامعه اي بوجود آيد كه در آن از تبعيض، برتري گري، تفاخر و افزون خواهي خبري نباشد و كليه مردم افغانستان از هر قوم و نژاد، با هر رنگ و زباني، برادرانه و برابر زندگي كنند و حقوق حقة تمامي مليت هاي افغانستان، تأمين گردد خواست ما تأمين عدالت، برابري و برادري ميان مردم افغانستان است، ما حقوق مليت هاي محروم را مي خواهيم وا ز آن دفاع مي كنيم.»(22)
البته امروز نيز بحث ساختار فدراليزم همچنان به قوت خود باقي ست و موافقان و مخالفاني دارند، منتها اين بار هر دو طرف سعي مي كنند با دلايل منطقي و علمي نظريات شان را به اثبات برسانند در حاليكه در گذشته از هر دو طرف پافشاري بدون دليل داشتند، مخالفان فدراليزم براي اثبات نظريه شان طرف مقابل را به خيانت ملي و تجزيه طلبي متهم مي كردند و دلايل منطقي براي رد آن نداشتند. (23)

  1. تشكيل دولت مركزي با انتخابات آزاد:

با توجه به وضعيت آن روز كابل اين طرح از نظر عملي دشوارتر از طرح فدرالي به نظر مي رسيد و شهيد مزاري نيز كاملاً به دشواري اين طرح آگاه بود. اما از آنجاييكه طرح فدرالي يك سري حساسيت ها را نسبت به هزاره ها خلق كرده بود، شهيد مزاري روي تشكيل دولت مركزي برمبناي انتخابات آزاد تأكيد كرد:حزب وحدت نظرش در انتخابات اين است كه يك انتخابات آزاد داير شود كه در آن همة اقشار مردم حق و سهم داشته باشند، از پير و جوان، مرد و زن، همه اينها حق داشته باشند بايد انتخابات آزاد طبق نفوس رأي گرفته شود و احزاب هر كدامشان اكثريت را كسب كرد، دولت تشكيل بدهد.»(24).
شهيد مزاري براي رسيدن به انتخابات عادلانه دو شرط اساسي را مطرح كرد. يكي مشاركت تناسبي اقوام بود و ديگري تغيير ساختار اداري كشور. او براي رسيدن به اين هدف سه شرط احزاب هفتگانه را نيز پذيرفت كه عبارت بود از: شوراي قيادي، دولت موقت و شوراي حل و عقد (شوراي جهادي). سه نهاد ياد شده در واقع زمينه ساز انتخاات آزاد در آينده بود.

3-  مشاركت تناسبي اقوام:

شهيد مزاري طي مصاحبه‌اي يادآور شد:«ما حقوق همه مردم افغانستان را طبق نفوس و به تناسب حضورشان در صحنه هاي جهاد مي خواهيم هر مليتي به تناسب واقعيت وجودي و حضور خود در اين كشور، در سرنوشت سياسي خود سهيم باشند.»(25)
با توجه به آنچه گفته آمديم هدف شهيد مزاري از طرح اين مسئله روشن مي شود، او با طرح اين قضيه خواهان تغيير ساختار حكومتي تك قبيله اي و تك قومي گذشته به ساختار دولتي مردمي دموكرات و فراگير بود، تا در سايه چنين ساختاري مظالم گذشته مرتفع گردد و به مرور ايام شكافهاي قومي، قبيلوي و مذهبي محو گردد و وحدت ملي در سايه مشاركت همه اقوام به وجود آيد. «يگانه چيزي كه مردم افغانستان بعد از 14 سال جنگ به آن نياز مبرم دارند صلح و آرامش است و راه ايجاد صلح و امنيت در كشور، احترام گذاشتن به حق و حقوق تمام مليتهاي با هم برادر و كسب رضايت تمام قوتها است.»(26).
البته طرح مشاركت تناسبي اقوام در قدرت با تقسيم قومي قدرت اشتباه نشود. در تقسيم قومي قدرت پست ها و مقامات دولتي بر مبناي شخصي و موروثي ميان اقوام تقسيم مي شود مثل ساختار قدرت در لبنان كه رياست جمهوري از ماروني‌ها، نخست وزيري از اهل سنت و رياست مجلس از شيعيان است. در حاليكه در مشاركت تناسي اقوام، لياقت‌هاي افراد مدنظر است، از هر قوم با توجه به ميزان حضور فيزيكي‌شان افراد لايق را در پست هاي مختلف انتخاب مي نمايند. تناسب قومي، معيار شركت دادن اقوام به ميزان نفوس شان در قدرت است و اينكه قدرت و مقام شخصي براي هميشه به آنان داده شود، مدنظر نيست، هدف اصلي اين طرح را فقط مي توان در تئوري عدالت اجتماعي شهيد مزاري جستجو كرد كه با توجه به پيشينة تاريخي كشور معنا و مفهوم پيدا مي كند.
 4- تغيير ساختار اداري:
شهيد مزاري طي مصاحبه اي طرح را چنين بيان مي كند:«تشكيلات اداري قبلي، تشكيلات ظالمانه بوده، حزب وحدت خواهان اين مسئله است كه تشكيلات سياسي (اداري) افغانستان تغيير بكند، اگر انتخابات مي‌آيد، روي نفوس باشد، رأي ارزش داشته باشد، نه منطقة جغرافيايي مي‌بينم كه مناطق كشور را به شكل استعماري و استبدادي تقسيم كرده است، شما مي دانيد كه در مناطق شمال و مناطق مركزي ولسوالي‌هايي تا 150 يا 160 هزار نفوس دارد، از اين مناطق هم يك وكيل در مجلس ملي مي رفتند از آن ولسوالي كه 5 هزاار نفوس داشتند هم يك نفر وكيل به مجلس مي رفت، حتي يك ولايت كه 65 هزار نفوس دارد اين هم 8 وكيل مي فرستادند و يك ولسوالي كه 160 هزار نفوس دارد هم يك وكيل مي فرستاد. اين از ديد ما يك تقسيمات ظالمانه است و بايد عادلانه روي نفوس ولسوالي‌بندي شود و ولايات تقسيم و تشكيل گردد»(27).
شهيد مزاري سه طرح عملي اتحاد هفتگانه را پذيرفت ولي او روي هر سه گزينه به شرط اساسي خود تأكيد داشت، رعايت تناسب اقوام و احزاب ذي نفوذ را در هر سه اركان بر مبناي عدالت اجتماعي، ضروري مي دانست. بر اين اساس او در حقيقت هر طرحي كه مشاركت همه اقوام بر مبناي عدالت اجتماعي در آن رعايت مي شد مي پذيرفت. مخالفت وي با دولت آقاي رباني به خاطر رفتارهاي انحصاري بود كه در روند تغيير و تحول قدرت و جنگها و نفاق ملي بوجود آمد كه خط مزاري را با ديگران جدا مي ساخت، زيرا او مي‌گفت:«افغانستان دشمني مليتها فاجعه بزرگي است، در افغانستان برادري مليتها مطرح است، حقوق مليتها يعني برادري مليتها. دو برادري كه در يك خانه زندگي مي كنند، چطور براي شان حق قائل اند، كه در اين خانه من هم حق دارم، آن هم حق دارد، اين برادري است، نه دشمني.»(28)
از آنجاييكه خواسته هاي شهيد مزاري خواسته هاي به حق مردم افغانستان به حساب مي آيد، امروز پس از سقوط طالبان همان خواسته ها دوباره مطرح شده است. در توافقنامه بن، لوي جرگه و دولت انتقالي، مشاركت تناسب اقوام تا جايي رعايت شده و طرح ساختار اداري كشور نيز در دست اجرا است و بحث هاي طرح فدرالي و يا دولت متمركز در سايه انتخابات نيز همچنان در محافل روشنفكرانه جريان دارد. اگر وضعيت به همين روند ادامه پيدا كند آمال و آرزوهاي شهيد مزاري در حال تحقق است.
پاورقي:

دولت آبادي، بصير احمد، افغانستان كي و چگونه افغانستان شد؟، ماهنامه صراط، شماره اول، 1377، قم .

1

موسوي، سيد عسكر، هزاره هاي افغانستان، ترجمه اسدا … شفايي، نقش سيمرغ، تهران، 1379، ص 154 به نقل از تاج التواريخ نسخة انگليسي چاپ لندن .

2

موسوي، سيد عسكر، پيشين، 156 .

3

موسوي، سيد عسكر، پيشين 168، به نقل از سراج التواريخ .

4

موسوي، سيد عسكر، پيشين

5

فرهنگ، محمد صديق، افغانستان در پنج قرن اخير، ج1، انتشارات وفايي، قم، 1374، ص 400، به نقل از سراج التواريخ ج3 .

6

سجادي، عبدالقيوم، جامعه شناسي سياسي افغانستان، دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1380، ص 7 به نقل از سراج التواريخ ص944 .

7

موسوي، سيد عسكر، پيشين، ص 2-181 .

8

سجادي، عبدالقيوم، پيشين، ص 72 به نقل از سراج التواريخ .

9

سجادي، عبدالقيوم، پيشين، ص 67 .

10

غبار، غلام محمد، افغانستان در مسير تاريخ، جمهوري، تهران، 1364، ص663 .

11

غبار، غلاممحمد، پيشين، ص 753 .

12

احمدي، دكتر محمد امين، گفتمان صلح و مباني نظري ساختار ملي در افغانستان، فصلنامه سراج، شماره5، زمستان 1377، ص10 .

13

گرفتز، جان سي، افغانستان كليد يك قاره، ترجمه ذ-ع، (بي‌جا)، 1363، ص 98 .

14

احمدي، دكتر محمد امين، پيشين، صفحات 11، 13 و 14 .

15

منشور برادري، بنياد شهيد بابه مزاري، (بي نام)، 1379، قم، ص 72 .

16

روا، اليويه، نقش گروههاي نظامي –سياسي و مذهبي درافغانستان، مجموعه مقالات دومين سمينار افغانستان، وزارت خارجه ايران، تهران، 1370، ص 231 .

17

ژان، ژوس، روابط گروهها و مسائل نژادي افغانستان، مجموعه مقالات ، پيشين، ص 345 .

18

فرياد عدالت، به كوشش عبدالله غفاري، مؤسسه شهيد سجادي، قم، 1373، ص 37 .

19

فرياد عدالت، پيشين، ص 45، مصاحبه با روزنامه سلام 28/7/1371 .

20

احياي هويت، مركز فرهنگي نويسندگان افغانستان، قم، زمستان 1374، ص 7-16 .

21

خبرنامه وحدت، چاپ كابل، شماره 73، (26/9/1371 ).

22

براي مطالعه بيشتر در اين زمينه، به شماره 7 فصلنامه توسعه مراجعه شود .

23

زنده تر از تو كسي نيست، مصاحبه شهيد مزاري، شيعيان و خواسته هاي اساسي، هفته نامه وحدت، قم، بهار 1378، ص5 .

24

فرياد عدالت، پيشين، ص 6-25، نشريه وحدت اسلامي، كابل (19/4/1371 ).

25

فرياد عدالت، پيشين، ص 74، مصاحبه با بي.بي.سي .

26

زنده تر از تو كسي نيست، پيشين، ص 7 .

27

احياء هويت، پيشين، ص 87 .

28
   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.