|
|
نا آشنایان دل آشنا !
ره پویان ره سعادتها و بهروزی انسانها را سلام و سپاس!
دوستان ! از دیر باز به این طرف ، من علیرغم حاکمیت سیاه نامردی ها و نا مرادی ها ، قامت رسای شهیدان شاهد را که فطرت "اهورائی انسان" را در خود گنجانیده اند ، در پهن دشت بیکرانه ی محبت و در ستیغ قله های صداقت ، جستجو گرم و در تب و تاب روزگاران جهاد و عصر پر جوش و خروش مملو از ایثار و شهادت ، عصری که دلیل زندگی معکوس مان را میدانستیم که برای چه زنده ایم ؟ و روزگارانیکه برای مردم زیسته و پیش مرگ صادق و بی مدعای آنان بودیم، بی تابم و تا هنوز روح ملتهب و سوزانم در اشتیاق فزاینده تجدید آن خاطره ها ، بی قراری مینماید و قلب خونینم همچون پرنده ی مهجور و زندانی ، برای بیرون پریدن از قفسه سینه ام ، خود را با تمام قواء بر دیواره آن میکوبد.
اما آخ آ افسوس ! که هر بار در تلاش ناکام سر از پا دراز تر در خلوت انزوای خویش برگشته ، سر در زانوی غم گذاشته و های های میگریم آخر این درد جانکاه را به کجا برم که همسنگران نیمه راه دیروزی ، این خاطره ها را در بازار مکاره سیاست در بدل ثمن قلیلی به حراج گذاشته و اجساد له شده شهیدان را در حلقوم بلعنده زمانه ی کجمدار ، فرو برده اند تا خاطره آفرینان را با خاطره های مملو از تقدس و ایثار شان یکجا ، بلعیده و از هضم رابع هم بگذرانند تو گوئی نه بودند و نه هستند . از درد بخود می پیچم و فریاد میزنم :
"تو اگر میدانستی
که چه زخمی دارد
چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه !
که چرا تنهائی ای مرد؟" |
|