کوچيها در اشعار عاميانة هزارهها [i]
محمدحسين فياض
ادبيات عاميانهي هرقومي با زندگي، سرنوشت و حوادث پيرامون آن، گره خورده است و از آن جايي که اين ادبيات از ميان تودهها برخواسته و در ميان آنان سينه به سينه منتقل شده، کمتر ثبت و ضبط شده است. اين وضعيت، ادبيات عاميانة هزارهها را به شدت دچار مشکل کرده است، زيرا درباره اين مردم کمتر قلم زده شده و کمتر آداب، رسوم و سوابق تمدني آنان بازتاب يافته و به قيد کتابت درآمده است. تاريخ کوچيگري در هزارستان که پس از قتلعام هزارهها توسط عبدالرحمانخان آغازشد، بدون ترديد يکي از مسائل جدي براي هزارهها بوده که نه تنها امنيت اجتماعي و اقتصادي اين مردم را به چالش کشيد که از لحاظ روحي و رواني نيز به شدت آنان را گرفتارنمود.
بنابراين، بسيار طبيعي خواهدبود که آن حوادث در ادبيات عاميانه هزارهها بازتاب يافته و سينه به سينه منتقل شود. اما با اظهار تأسف بايد اظهارداشت که به خاطر بيتوجهيِمردم ما به ثبت آنها از يک سو، گذشت زمان و از بين رفتن نسلهاي اول و دوم جامعه ما از سوي ديگر، گنجينههاي ادبي برخواسته از متن حوادث زندگي پر از رنج هزارهها بسيار اندک به دست ما رسيده است. با توجه به تعداد اندک شعرهاي عاميانهاي که ما در ارتباط با کوچيها به دستآورديم، در آنها موضوعاتي چون: اسارت، اخلال امنيت، اشغالگري، عشق يکجانبه و پايداري، بازتاب يافته است.
1 – اسارت
از آن جايي که ادبيات، آيينهي حوادث زندگي هر مردم است، معمولاً در مطالعات ادبي، ما با نمادهاي برميخوريم که دغدغههاي اصلي مردم را تشکيل ميدهد که بدون توجه به آن نمادها، درک محتواي ادبيات آن مردم مشکل است. چنان که اشاره شد، ستم بيسابقهي سپاه عبدالرحمان و اخلاف او بر هزارهها چنان تلخ و جانسوز است که بعيد است اين حوادث در اشعار عاميانة هزارهها بازتاب نيافته باشد؛ به خصوص اين که طبيعت کوهستاني و ذوق سرشار هزارهها هيچگاه از اين امر غافل نبوده و امروزه نيز حوادث مشابه آن بازتاب مي يابد. نمونههاي زير که گوشهاي از آن حوادث تلخ را بيان ميکند، موئيد اين ادعاست. در اين نمونه، شاعر زبان حال دختران اسير هزاره را بيان ميکند که از ارزگان به سمت کابل از مسير قندهار انتقال داده ميشوند:
شترهاي اوغونو بار اَوُرده
موره تا مُلک قندهار اَوُرده
به چي غم موخوري آيه و آته!
از مو واري غريب بسيار اَوُرده.
سونِ کابل موروم قندار ده راي مه
خدايا پيش نموره هردوپاي مه
مسلمانا! به حال ما بناليد
وطننازنين مانده دهجاي مه؟ (جاويد، منتشر نشده)
برگردان به فارسي روان: [1]
شترهاي افغانها بار آورده است
وما را [از ارزگان] تا ملک قندهار آورده است
پدر و مادرم! براي چه غصه ميخوريد
مانند ما غريبان بسيار آوردهاست.
سوي کابل ميرويم و قندهار در راه ما قرار دارد
خداوندا! هردوپاي ما پيش نميرود (وتوان راه رفتن را نداريم)
اي مسلمانان! به حال ما بناليد
زيرا وطن نازنين (زادگاه) من در جايم ماندهاست؟
2 - اخلال امنيت
امنيت اجتماعي، جزء خواستهاي اوليهي بشر است و هرگاه اين پديده به مشکل برخورد نمايد، زيربنا و بافت زندگي اجتماعي به هم ميخورد. در ادبيات عاميانة هزارهها، کوچي و کوچيگري، امنيت اجتماعي را به چالش ميکشد. کوچي، کسي است که براي تاراج اقتصاد آنان از راه رسيده و آزادي شخصي و اجتماعي را از آنان گرفته است.
ده پسقولک موگه اَوغوا اَماده
از پاکستو پسِ روغو اَماده
دو توپ جِيمه ده سرمو سخت مونه او
تمام سال موره بدبخت مونه او (جاويد، منتشر نشده)
سونِ غيغو موري چپلي دَ پاي تو
سيا خانهي اوغونو دَ راي تو
کوتاي شي خَوکده دَ سايه غِژدي
نگيره غَق زده از بندِ پاي تو. (خاوري، 1372: 213)
در «پسقولگ» ميگويند: افغان (پشتون) آمده
و آنها از پاکستان دنبال روغن آمده اند
دو توپ رخت و پارچه را برما تحميل ميکنند
و از اين جهت ما را درتمام سال بدبخت ميکنند
سوي غيغو (يک نوع گياه کوهي) ميروي درحاليکه چپلي (نوعي کفش) درپايت هست
و سياهخانه (خيمه سياه) افغانها در مسيرت قرار دارد
سگهاي آنها در سايهي خيمه است
و مي ترسم که حمله کرده از مُچ پايت بگيرند.
چنانچه ميبينيم، شاعر در دوبيتي اوّل به قضيهي تاريخي معاملههاي اجباري کوچيها و هزارهها اشاره دارد؛ معاملاتي که دمار از روزگار آنان در آورده و در پرتو آن، فجايع سنگيني را بر هزارهها تحميل کرد. واقعيت اين است که بعد از قتلعام هزارهها توسط اميرعبدالرحمان، تجارت هزارستان يکباره در دست کوچيها افتاد (طغيان، 1980: 59) و آنان در اين راستا نه تنها به معاملات معمول و رايج قناعتکردند که با پشتوانة حاکمان وقت، اجناس باقي ماندة خويش را به اجبار بر هزارهها تحميل ميکردند. (پولادي، 1381: 520 ، 521 ، 523) لذاست که شاعر از اين قضيه تلخ يادکرده و اظهار ميدارد که کوچيها از پاکستان براي روغن زردِ هزارستان آمده و دو توپ پارچة بيارزش را بر آنان تحميل ميکنند.
3- اشغالگري
کوچيها در اشعارعاميانه هزارهها، افزون بر آن که چالش جدي براي امنيت اجتماعياند، به عنوان نيروهاي اشغالگر نيز مطرحاند که زمينهاي آنان را از راههاي مختلف (از جمله بهجاي قرضتحميلي) تصرّف کرده و هزارهها را بالاي همان زمينها دهقان گرفتهاند. بنابراين، چنين مردمي دربحران شديدي گرفتارشده اند که يا بمانند و بسوزند و بسازند يا اين که از ديار خود آواره شوند.
زمينه جاي قرض اوغو گرفته
سرِجاي مو مونه ديغو گرفته
الهي بسوزه خانهي اوغو
تمام مُلگه با غيغو گرفته
زمين جويبُروره خيلگرفته
زمين دانْنوه، سيلگرفته
خداوندا! اَکو چه کارکني مو
آته زوزاده از غم سِل گرفته
ده دسترخون مو يک تيکي نمنده
ده قومونايمو يک پتکي نمنده
نميدانوم کجا فرار شوي مو
جدا از قوم و از ديار شوي مو (جاويد، منتشر نشده)
افغان(کوچي) زمين را جايقرضتحميلي گرفته است
وما را برسري زمينهايما دهقانگرفته است
خدايا خانة چنين افغان بسوزد
که تمام زمينها با غيغو(يک نوع علفکوهي) ي آن را ازما گرفته است.
زمين «جويبرو» را خيل کوچي گرفته است
زمين «دان نوه» را هم سيل برده است
خداوندا از اين به بعد چه کارکنيم
پدر بچهها هم از اين غمها به درد سِل مبتلا شده است؟
برسفرة ما يک نان روغني نمانده است
و براي اقوام ما يک تيکه زمين نماندهاست
نمي دانيم که کجا فرارکنيم
و ازقوم و ديار خود جدا شويم؟
4 – عشقيکجانبه
با وجود نکاتيکه ازنظرگذشت، کوچي در ادبيات عاميانة هزارهها به عنوان يک انسان مطرح است که امکان برقراري ارتباط اجتماعي با او وجوداشته و ميتوان به دختر او عشق ورزيد. اما اين عشق يک طرفه و به گونهاي، طبقاتي است. مثلاً عشقي که يک هزاره به دخترکوچي دارد، عشق ناموفق و دست نا يافتني به معشوق است، زيرا احساس مشترک بين انسان کوچي و هزاره وجود ندارد. بنابراين، دخترکوچي در منظر يک جوان هزاره کسي است که به هرکوه و کمر آواز سرداده و بالاي شتر سوار است. واسْکت زيبا و پر ازروپيه داشته، توپوکهاي عجيبي به آن آويزان ميکند. اما اين جوان هزاره تمام داروندارش، همان عشقي است که بر اساس فطرت انساني، از درونش ميجوشد و شترسواري معشوق را زيبا و ازسوي ديگر پابرهنگي اش را به تصوير ميکشد:
سرا شيو مي روم سون راي مه باميان
سرِ راي مه ششته دوختر اوغان
اَمي ره از ديلِ صدپاره موگوم
سرِسينه سفيدش توپوک اوزان (خاوري، 1372: 181)
خيلي کوچي عجايب راز دارد
ميانش دُختري طنّاز دارد
بيله وُسکت خو روپيه جيل موکونه
به هر کوه و کمر آواز دارد. (خاوري، 1372: 58)
دوخترکوچي عجايب ماجبينه
بلِه اوشتورشِشته شي نازنيه
به دل گوفتوم کي پهلويش بيشنوم
چطور بُروم که پاي مه دَ زمينه (خاوري، 1372: 400)
سوي راه باميان به سمت پايين ميروم
و دختر افغان در راهم نشسته است
اين را از دل صدپارة خود ميگويم
که سر سينة خود توپوک آويزان کرده است.
خيلِکوچيعجايب راز دارد
ميانش دختر طناز دارد
بالاي واسکتش روپيه آويزان ميکند
به هر کوه و کمر آواز سرميدهد
دختر کوچي، عجيب ماهپيشاني است
بالاي شترنشستنش هم ناز و لطيف است
به دل گفتم که پهلويش بنشينم
اما چگونه بروم که پايم در زمين است؟
5 – پايداري
به نظر ميرسد که موضوع پايداري، جزء ذات ادبيات عاميانة هزارهها شده است، چرا که بيش از يک قرنحضورکوچيها در هزارستان و ستمهاي که هزارهها از اين حضور ديدهاند، سرانجام اين باور براي آنها به وجودآمدهاست که بايد دربرابر کوچيها پايداري نمود. اولينگام در اين راستا، تلاش برايخودکفايي و بهرهوري از امکانات موجودميباشد. مثلاً يک هزاره براي اينکه ديگر چِيت کوچي را نپوشد، تصميم ميگيرد ازموي برّههايشان بالاپوش بسازد:
برِيشوم وا بِريشوم وا بريشوم
سياماشيو کنوم خودمه بپُوشوم
سيا ماشيو کنوم از موي باره
دوباره چِيتِ کوچي ره نپوشوم. (خاوري، 1372: 148)
بلِه للمي رَمِه اوغو اماده
سُوره، پيده ده بلدرغو اماده
الي گو بييد منِه خو ننگ کُني مو
خاتومردگ قدْ اوغو جنگ کُني مو
آن قدر بريسم و بريسم وبريسم
که بالاپوشسياه تهيهکنم و خودم بپوشم
بالاپوشسياه را از موي برّه درست کنم
و ديگر چيتکوچي را نپوشم
بالاي زمينللمي (ديمي) رمهي کوچيآمده
کوچي، سواره و پياده به بلدرغان(منطقهاي بين قرباغ و سراب غزني) آمده
عزيزان بيايد ميان خود ننگ کنيم
و زن و مرد با کوچي بجنگيم
يا «عمران حليمي» يکي از شاعران ادبيات عاميانه دراين راستا، خواهان موضع پايداريِآشکار ميشود و از مردم ميخواهد که با ترسو لرز زندگي نميشود، لذا بايد با انسجام و تحکيم پايههاي برادري و کارهاي اساسي، ازحقوقخود دفاع نموده و نگذاشت که تاريخ اين مردم تکرارشود:
دَ ترس و خَمْ خَمَک گُُزرو نموشه
گَپ مو ماکَم دَ لرزيدو نموشه
هرکار ازخودخو ره داره، هميشه
خياطي بي چوغ و سيزُو نموشه.
برجِ خانه اگر تادوشي پُربود
چَپَه از برف و از بارو نموشه
مردميدو شودو آسو نباشه
مَسکَه بي اَو کَدُو، رُوغُو نموشه
چپه شيدو بال شيدونشي شرطه
گندُمِ بي چَپَر، خَرمُو نموشه
اگر باشيم کنار يکدگِه خو
سِيال مو تاجک و َاوغُو نموشه.
اگرماکم باشه بند و قرارمو
تکرار، دورِه عبدالرحمو، نموشه
(http://nayzar.com/home.php?p=1 &id=428 )
با ترس و لرز زندگي نميشود
بالرزيدن، سخن ما محکم نميشود
هميشه هرکار ازخود راه دارد
چرا که خياطي بدون نخ و سوزن نميشود
اگر تهدابِ برج خانه، پُر بود،
بابرف و باران ويران نميشود
مردِميدانشدن، کارِ آسان نيست
چرا که مسکه (کَره) بدون آبشدن، روغن نميشود
به زمين افتادن و بالاشدنش، شرط است
زيرا گندمِ بدونچپرکردن (کوبيدن) خرمن نميشود
اگرما متحد باشيم،
رقيب ما، تاجيک و افغان نميشود
اگر قرار و تعهّد ما محکم باشد،
زمانِ عبدالرحمان تکرارنميشود.
آري، اينشعرها بيانگرگوشهي از مسائلياست که در ارتباط با حضورکوچيها درهزارستان و در ادبيات عاميانهي هزارهها بازتاب يافته است. قدرمسلّم ايناست که اگر تحقيق و پژوهش بيشتر و آنهم به صورت ميداني آن، صورتگيرد، مطمئيناً نکات تازه وشعرهاي جِدّيتر و ماندگارتري بهدستخواهدآمد که بدون درنظرداشت خاطرات و مدارک ديگر، تاريخي نزديک به يک ونيم قرن هزارستان را روايت خواهد کرد.
منابع:
1. پولادي، حسن، هزارهها (تاريخ، فرهنگ، سياست، اقتصاد) ترجمه عليعالميکرماني، اول، تهران، 1381 .
2. جاويد، دينمحمد، دوبيتيهاي عاميانههزارگي (منتشرنشده)
3. خاوري، محمدجواد، دوبيتيهاي عاميانه هزارگي، نشرعرفان، تهران، 1380.
4. طغيان، عزيز، تاريخ مليهزاره (مغل)، کويته، 1980.
[1] با توجه به اين که لهجه هزارگي، شاخهي از زبان دري است، نيازچنداني به برگردان آن به فارسي روان نيست، اما به دليل اين که برخي از واژها براي خوانندگان محترم غير هزاره دشوار است، لازم ديدم جهت درک بيشتر اشعار، اين شعرها را به فارسي روان برگردانم.
[i ] ارائه شده در «سیمنارِ کوچی ها؛ چهار شنبه، 30 بهمن ماه، در دانشگاه تهران.
منبع : جمهوری سکوت
http://www.urozgan.org /