|
|
|
| لینکها |
 |
|
|
|
|
بنياد گرايي بي بنياد ايراني سي سال بعد از پيروزي انقلاب اسلامي |
 |
|
|
|
|
|
|
بنياد گرايي بي بنياد ايراني
سي سال بعد از پيروزي انقلاب اسلامي

نویسنده :علي اميري
ذهنيت سيا سي ايراني، تركيبي از سلطنت و مذهب تشيع بود. با انقلاب اسلامي دهه هفتاد، سلطنت نا بود شد، اما تعا مل مذهب شيعه با نظام سياسي جديد به يكي از چالش هاي ايران معا صر تبديل شد.مذهب تشيع كه قبلا با سلطنت در آميخته بود،در غياب سلطنت دچار بحران گرديد.آيت الله خميني با تيو ري "ولايت فقيه" يك سلطنت مذهبي تاء سيس كرد و كوشيد كه غيبت نهاد سلطنت را از اين رهگذر تدارك كند.با اين حال ، هنوز تكليف مذهب و سيا ست در ايران معين نشده است.تر كيب متناقض و پارادوكسيكال" جمهوري اسلامي" و حكومت تيوكراتيك حاكم بر ايران ، نشانه آشكاري يك چنين رابطه مخدوش و مبهم است.
بسياري از روحانيون عالي مقام ، اما محافظه كار معتقد بودند كه جايگزيني نهاد روحانيت به جاي نهاد سلطنت، ممكن است ، باعث فروپاشي نهاد روحانيت گرديده و آن را به سرنوشت سلطنت دچار كند و لذا به جد مي كوشيدند كه دين را از سياست جدا نگهدارند.آيت الله شريعتمداري در آغاز انقلاب چهره بر جسته اين گونه تفكر به شمار مي رفت و آيت الله منتظري كه نخست از هوا خواهان ادغام دين در سياست بود،بعد ها به استقلال نهاد روحانيت و مرجعيت از دستگاه سياسي تاكيد كرد.
پس از نزديك به دو دهه كه وضعيت اضطرار ناشي از انقلاب و جنگ در ايران ، اندك اندك فروكش مي كرد، ذهنيت ايراني ، راجع به اهداف انقلاب اسلامي و رابطه مبهم نهاد دين و سياست دچار پرسش و چالش بود.جوهر تيوكراتيك نظام از وراء حجاب دموكراتيك آن خود را به شدت عيان مي كرد؛ و تجديد نظري كه بدنبال مرگ آيت الله خميني در قا نون اساسي صورت گرفت،از قبيل "مطلقه" كردن اصل و لايت فقيه، صوري بودن جمهوريت و فر مايشي بودن دموكراسي ايراني را آشكار ساخت.
نهضت اصلا حات كه به پيشوايي سيد محمد خاتمي ، يك چند خاطر خستهء ايرانيان را نوازش كرد، در اصل چيزي نبود، جز همان تجديد جنبش مشروطيت كه در مزبلهء نظام سلطنتي قاجاري و منا سبات اجتماعي ايران آن روزگار دفن شده بود، و اينك در قامت جنبش اصلاح طلبي ايراني سر از نو قد افراشته بود تا ولايت مطلقه فقيه را مقيد و مشروط نمايد.سيد محمد خاتمي كه پرچم اسلام صلح جو را برداشته و در سراسر جهان ، در مد ح صلح و گفتگو به موعظه پرداخت، هر چند كاري از پيش نبرد، اما اصلاح طلبي هاي دراماتيك او، واكنش هاي بنياديني را بر انگيخت كه اكنون به درستي مي توان آن را بنياد گرايي جديد ايراني لقب داد.
بنياد گرايي جديد ايراني واقعيتي است كه ويژگي هاي مشخص دارد.ايديو لوژي بنياد گرايي نوين ايراني ،در عرصه اقتصادي به نوعي سوسيا ليزم ديكته شده از با لا و بازار تحت كنترول دولت و گروه هاي وفادار به دستگاه سياسي ، گرايش دارد.توجه به امريكاي لاتين و گسترش منا سبات با بوليوي،شيلي، ونزوييلا و كوبا نشاني از اين سوسياليزاسيون جديد ايراني است.در سياست، اين بنيادگرايي نوين ، كانون هاي مقا ومت عليه غرب را جستجو مي كند و بنا بر اين استراتژي "مقاومت مدام" يا بحران و نزاع را در پيش گرفته است.در خط مقدم اين جدال سياسي عراق، افغانستان،حزب الله و حماس قرار دارد.جغرافياي فرهنگي اين جنبش جهان اسلام است.بر اساس منطق نو بنياد گرايان ايراني ، تاريخ با ظهور اسلام شروع مي شود.پيش از آن چيزي جز جهل و خرافات و وحشت نيست.مسيحيت خرافات و خرد ستيزي است.يهوديت چيزي جز توطيئه و شرارت نيست. رنسانس كپي از تمدّن اسلامي در اندلس است و علم غربي چيزي نيست جز تقلب و دروغ . فلسفه غرب امر شيطاني است. دانش غرب از سرزمين هاي اسلامي سرقت شده است و دموكراسي توطئه است براي كوتاه كردن دست خداوند از اداره امور جهان . اين ديدگاه سياسي و اقتصادي و فرهنگي روي هم رفته ساختار ايدئولوژيك بنياد گرايي نوين ايراني را صورت بندي مي كند . حاميان و حاملان و كار گزاران و استراتژهاي مختلفي در عرصه هاي مختلف سياسي ، نظامي و فرهنگي در تطبيق اين ايدئولوژي تلاش مي كنند ، كه از آن ميان سر لشكر محمد علي جعفري پرزدنت محمود احمدي نژاد و حسن رحيم پور ازغدي شايسته ياد آوري ويژه و جدا گانه است. سر لشكر جعفري ، فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي ، كار گزار اين ايدئولوژي در عرصه نظامي است؛ فرمانده جواني كه پيش از آن كه به برد و باخت ، در دنياي آرايش نيرو هاي نظامي بينديشد، عاشق شهادت در راه خدا است . و نهاد زير امر او (سپاه پاسداران) است كه ثبت نام انترنتي انتحار كنندگان را راه انداخته است . جعفري دنبال آن گونه ماجرا جويي هاي است كه خود را به شهادت برساند ، نه اينكه كشورش را به پيروزي برساند . محمود احمدي نژاد سكاندار سياسي و اقتصادي اين ايدئولوژي است . مردي كه كه جورج بوش رئيس جمهور سابق امريكا و پاپ بنديكت شانزدهم رهبر كاتوليك هاي جهان را در نامه هاي بلند و بالا و سرشار از آيات و روايات مورد خطاب قرار مي دهد ؛ در سازمان ملل از عدالت و مهر ورزي به بندگان خدا صحبت مي كند ؛ در همان حال درِ مدارس خود گردان مهاجرين را مي بندد و كودكان معصوم را از تحصيل با هزينه شخصي نيز باز مي دارد ؛ هلوكاست و كشتار يهوديان را انكار مي كند ؛ خواستار محو اسرائيل از نقشهء جهان است ؛ و بالاخره مردي است عاشق نوحه و اتم . و حسن رحيم پور ازغدي نه تنها سخنگويي جوان و جديد بنياد گرايي نوين شيعي كه طراح و استراتژيست فرهنگي اين جريان نيز هست . سفر اخير او به افغانستان و موعظه و نصيحت او به مطبوعات افغاني و سخنراني در چند محفل و از جمله سخنراني در تالار هتل" شب طلايي" ، هدف ديگري نداشت جز تحكيم خاكريز هاي فرهنگي جمهوري اسلامي كه از ديد اين استراتژها ، افغانستان خط مقّدم آن است .
اما پيش از انكه به سخنراني رحيم پور ازغدي اشاره كنيم ، بايد به اجمال ياد آوري كنيم كه بنياد گرايي جديد ايراني بدنبال شكست اصلاح طلبي (تجدّد گرايي هميشه ناكام ايراني ) و انحطاط سنّت (مذهب و سلطنت ) به صحنه آمده است .اصلاح طلبان رو به غرب داشتند و سنّت گرايان رو به گذشتهء اسلامي شان. آنان خواهان تكرار تجربهء غرب بودند و اينان خواستار باز توليد دنيايي سنّتي در دنيايي مدرن. سنّت گرايان پاي محكمي در جهان سنّت داشتند و تجدد طلبان دلبستگي بيشتري به دنياي غرب نشان مي دادند.سنّت گرايان درك معتبر تري از دين و مواريث معنوي خويش داشتند و اصلاح طلبان شناخت همدلانه تر و به نسبت بهتري از دنياي مدرن ارايه مي كردند. ريشه تجدد طلبي ايراني در انقلاب مشروطه نهفته است. ، و اينك اين جريان برغم آشوب و آشفتگي خويش ، از پيشگامي پيشگامان چون ميرزاي نائيني و ملا محمد كاظم خراساني كه كوشيدند با امكانات فقه و اصول فقه شيعه شالوده هاي تئولوژيك و الهيّاتي نهضت مشروطيّت را استوار سازند، بهره مند است ، و سنّت گرايان كه ريشه در فرهنگ ديرينه سال ايراني و اسلامي دارد ، عملگرا، محافظه كار محتاط و معتدلند ؛ اما بنيادگرايان نوين ايراني نه تجدد گرا است و نه سنّت گرا. بنيادگرايي جديد ايراني بي بنياد است . نه پاي در زمين سنّت دارد و نه دستي در آسمان مدرنيته . نه دل در گرو امر قدسي دارد و نه سر درآستان امر عرفي مي سايد. نه به خرد احترام قايل است و نه به سنّت و به همين رو نه اصلاح طلب است و نه محافظه كار ؛ بنياد گرا است ، يعني به نفي بنيادين هر چيزي كه غيرش باشد ، مي كوشد و مي انديشيد. بنياد گرايي قدرت هيولايي نفي است ، اما در عالم توهم . اين بنياد گرايي ايمان جزمي و ساده و غير انتقادي به سنّت را با تكنولوژي جديد غربي تلفيق مي كند ( همان اتم بعلاوه نوحه) ، ديگر نه پايگاه استواري در جهان سنّت دارد و نه شناخت مناسبي از جهان مدرن.
اين بي خبري از گذشته و ناداني از اكنون بيش از همهء كارگزاران اين بنياد گرايي نوين، در سيمايي حسن رحيم پور ازغدي تبلور يافته است. ازغدي طلبهء حوزهء علميه قم بود و چندي در درس هاي عبد الكريم سروش در قم شركت كرد و در همان جا بود كه از دنيايي سنّت كنده شد؛ اما مانند اين مرشد متجدّد خود بدنيايي مدرن نيز نه پيوست ويا نتوانست كه بپيوندد. او در ميان دنياي نو و كهنه راهي تازهء برگزيد : ايمان جزمي از سنّت و موعظه بر ضد دنياي جديد. ازغدي در هيچ يك از علوم اسلامي تخصص ندارد .زبان عربي جديد را هم بدرستي نمي داند ، با هيچ يك از زبان هاي اروپايي ، حتي آشنايي سطحي هم ندارد . تمام معلومات او راجع به غرب از نوچه مستشرق هاي درجه دوم و سوم گرفته شده است . آثار مكتوب او از حد چند مقاله و جزوه فراتر نمي رود . گرچه او از تئوريزه گران خشونت است و پيوسته از مقاومت و شهادت سخن مي گويد و خاطرات رزمندگان ايراني در جنگ عليه عراق را در پايان هر وعظ فرهنگي –سياسي خود بيان مي كند ، اما سخنش از خشونت مليحي كه اخيراً پارهء روشنفكران چاشني كلام خود مي كند هم عاري است . او با تحقير بزرگان و پهلوانان دنياي انديشه ، از افلاطون تا ماكياولي وهابز و لاك و روسو، معجوني از جهل و و غرور وبي پروايي و پر مدّعايي را به مخاطب عرضه مي كند . بدين سان خطبه هاي اين خطيب بنيادگرا ، مستقيماً شعور مخاطب را هدف مي گيرد و چيزي نيست جز لالايي براي به خواب كردن خرد . او با تكرار شماتت و ملامت و تحقير و تخفيف پيوستهء غرب و نقالي هاي درازآهنگ و بي بنياد خود مي كوشد رؤياي باز گشت به يك گذشتهء موهوم را در ذهن و ضمير مخاطب ، بيدار كند.
سخنراني او در هتل " شب طلايي" نمونهء اعلي از نقالي و معركه گيريي فاقد منطق است. از ديد اين سخنگويي جوان بنيادگرايي جديد ايراني ، غرب چيزي جز سكس و خشونت نيست .مسيحيت خرافه است و تاريخ كليسا صليب به علاوهء شمشير است . يهوديّت شرارت ذاتي دارد .نيوتن قانون اول حركت را از اشارات و تنبيهات ابن سينا سرقت كرده است. قانون سوم حركت را از امام فخر رازي گرفته است. رنسانس كپي از تمدّن اسلامي در اندلس است . اروپا تا پيش از ترجمهء آثار ابن رشد و ابن سينا غرق در توحش و جهالت بود ( و بماند اينكه چرا اين وحشيان جاهل مشخصاً ابن رشد را ترجمه كردند ونه مثلاً ابن عربي را ؟). كپلر و گاليله آراء ابو ريحان بيروني و حسن ابن هيثم بصري را بنام خود منتشر كرده اند و امريكا را نه تنها مسلمانان پنج قرن قبل از كريستف كلمپ كشف كرده بودند كه با آن روابط تجاري نيز داشته اند !! دموكراسي حقيقت مجعول غرب است و رأي اكثريت دروغ مقدس دنياي مدرن . و تازه ، اگر راست باشد چه ارزشي دارد ؟ و اما در اين سو در جهان اسلام همه چيز وجود دارد. ودر واقع علم وعقل و دانش و فلسفه و حتي دين با اسلام شروع مي شود. بنيانگزار كتابخانه مسلمانان است و در زمانيكه هنوز صنعت چاپ وجود نداشت .مسمانان كتابخانه هاي چند مليون جلدي تاسيس كردند.. بيمارستان را مسلمانان بنياد گذاشته اند. بقاياي آزمايشگاه جابر ابن حيان در كوفه از زير خاك پيدا شده است كه در ان لوله هاي آزمايشي وجود دارد كه دست كمي از آزمايشگاه هستهء امروز ندارد.( مقايسه كنيد با اين گفتهء رئيس جمهور احمدي نژاد كه دختر 13 ساله در كرج با وسايل ابتدايي در خانه اش اورانيوم غني كرده است ) و خلاصه همه چيز از جهان اسلام مي ايد . اما دو صد سال است كه مسلمانان بخواب رفته و تمدّن اسلامي تعطيل شده است . امام خميني مسلمانان را از خواب بيدار كرد و چرخ تمدّن اسلامي را سر از نو به حركت در آورد . اينك جنبش هاي چون جهاد اسلامي و حماس و حزب الله ، پيشگامان و پيش آهنگان تمدّن مدرن اسلامي است (نقل مطابق اصل است).
در اين سخنان نبايد صرفاً از حيث بي مايگي ژورناليستي و پروپاگنداي سر شار از دروغ و بلاهت نهفته در آن نگاه كرد . از دروغ وپروپاگند آن كه در گذريم ، اين سخنان واجد دو نكته مهم است : 1 غيريت سازي شديد 2 نا چيز انگاري شديد .بر مبنايي نكته اول مرز شديدي ميان خود و ديگري كشيده مي شود . غرب ، مسيحيت ، يهوديّت و دموكراسي به منزلهء " ديگري " تعريف مي شود و سپس تلاش مي گردد كه از هر گونه مزج و اختلاط و تماس با آن ها جلو گيري شود. بر مبنايي نكته دوم اين "ديگري"اين غير و بيگانه كه مطلقاً بد است ، نا چيز نيز هست .تنها بد گويي از غرب كفايت نمي كند . بايد غرب را نا چيز انگاشت تا كسي رغبت و هوس شناخت آن را نكند. سنّت گرايان ايراني غرب را نكوهش مي كردند، تجدّد گرايان و اصلاح طلبان آن را ستايش مي كردند . اما اينك بنياد گرايان به نكوهش تنها اكتفا نمي كنند بلكه آن را نفي نيز مي كنند. اما نفي و نكوهش ، همان تناقض است كه نشان مي دهد بنياد گرايي جديد ايراني بي بنياد است . غرب اگر سزاوار نكوهش است ، ديگر قابل نفي نيست . هست كه نكوهش مي شود . و اگر هيچ نيست جز سكس و خشونت و دزدي و دروغ و تقلّب ، پس اين همه موعظه بر ضدّ آن چرا ؟ رحيم پور ازغدي همزمان غرب را نفي و نكوهش مي كند و بنا براين مي توان او را بدرستي سخنگوي بنياد گرايي جديد ايراني خواند: بنياد گرايي بي بنياد.
منبع : دوشنبه ها
|
|
| |
|
Comments
احمد آرام
27 Feb 2009, 10:34
دانشمند گرانقدر آقای استاد امیری ! سلام
مطلب تحلیلی و پرمحتوی شما را خواندم واقعا
لذت بردم سالها زنده باشی و ما شاهد قلم
فرسائی تو عزیز باشیم
|
| |
|
|