مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
پیوندها
 
افشار، روایت یک بیداد
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

افشار، روایت یک بیداد

حاج علی میرزایی
22 دلو 1388 ناروی 

(خاطراتی ازبابه ی جاوید شهدا)
درست دو روز قبل از آن واقعه بود که شخصی  بنام "غرنی" ـ صاحب منصب فرقه 8 قرغه ـ به  دفتر آمد. می گفت: می خواهد " بابه" راه ملاقات کند. پرسیدم چه کارداری؟ اصرار داشت خودِ استاد را بیبند؛ می گفت کاری خیلی مهمی دارد. به استاد خبردادیم. بابه گفت اورا می شناسد و دستور داد   به طرف اتاق ملاقات راهنمای اش کنیم.  نزدیکی های غروب بود. بابه را ملاقات کرد و رفت.
پس از رفتن او، بابه گفت در استقامت های فرقه هشت قرغه ؛ چیمتله؛ بادامباغ  و باغ داود نیرو زیاد جابه جا شده است.  قصد حمله دارند . بلا فاصله قوماندنها و گروپ اوپراتیفی را خواست و به آن ها توضیخ داد که حمله قطعی و وقوع جنگ، حتمی است و دستور داد تا  نیروها، آمادگی و آرایش  دفاعی بگیرند.  همه به سرعت دنبال وظیفه شان رفتند.
سنگرِ موسوم به "رادار" مربوط  به نیروهای حرکت اسلامی به قوماندانی سید شیرآقا بود. به محمد موسی جان وظیفه داده شد که 20 نفر از نیرو های حزب وحدت به نیروهای شیرآقا اضافه کند، اما شیرآقا از قبول نیروهای کمکی خود داری نمود با این استدلال که خود به حد کافی نیرو در اختیار دارد و ممکن است ازدحام نیروهای بیشتر به بی نظمی و احتمالا درگیری داخلی منجر گردد، به نیروهای اضافی حزب وحدت نیازمند نیست؛ اما در عوض، درخواست نمود که فقط  مهمات، اعاشه و پول  در اختیارش قر داده شود. امکاناتی را که خواسته بود،  دراختیارش  گذاشته شد.
نکته ی مهم این بود که از تمام سنگرهای مستقر در کوه افشار، تنها سنگر رادار بود که راه موتر رو داشت و بدینترتیب امکانات لجستیکی  می توانیست به این سنگر اتنقال یابد.
 دو روز بعد، چنانکه اطلاعات رسیده بود و بابه پیش بینی کرده بود، در سپیده دم صبح، جنگ با حمله ی شدید و پلان شده ی نیروهای مشترک شورای نظار و اتحاد اسلامی، با پشتوانه ی سلاحهای سنگین از استقا مت های چیمتله، پغمان، قرغه و خواجه بغرا آغاز گردید و با شدت تمام، مناطق مسکونی را زیر آتشباران گرفتند. حمله کنندگان، بخاطر اغفال قوای حزب وحدت، جنگ شدیدی را از استقامت های ده مراد خان و گذرگاه بالای سفارت شوروی سابق شروع کرده بود.
بابه، به من هدایت داد تا از پسته های اطراف سفارت شوروی خبرگیری کنم، تا در صورت کمبود نیرو، از استقامت های دیگر، جایگزین گردد. من و هاشمی  بطرف  پرورشگاه سه راهی علاءالدین، مقر فرقه 97 و آژانس،  قرارگاه  حکیم مبارز و غند شیخ ناظر رفتیم. جنگ شدید در ساحه ی پشت سفارت شوروی، جریان داشت. شرکت پنبه  آتش گرفته بود و دود عظیمی در هوا بلند شده بود. نیروی متجاوز کوشش داشت که از همان جا داخل سفا رت شود. امنیت سفارت شوروی بعهده نیروهای حزب وحدت بود.
جنگ تا شب ادامه داشت و نیروهای مشترک موفقیت چندانی بدست نیاوردند. هوا تاریک شده بود. ازشدِّت جنگ،  کم کم کاسته می شد.  من، وضعیت جبهه را به مرکز گزارش دادم. به من هدایت داده شد که همان جا بمانم.  از وضعیت کلی جنگ  در سایر استقامت ها و شرایط مرکز  پرسیدم، می گفتند اینجا نیرو زیاد است و قابل تشویش نیست. وضعیت خوب است و تا حال مشکل جدی ای در اینجا نیست.  توصیه کردند ما متوجه و مراقب  ماموریت خود و نواحی مربوطه،باشیم. من درطول  شب توسط مخابره دستی با " امیر" شهید که در سنگر زیارت مسوًل " زیو" بود، تماس داشتم . او می گفت سلاحهای سنگین، فیرهای پراکنده دارد.
 آن سالها در کابل همیشه جنگ بود، اما نمیدانستم چرا آن شب دلم بیقرار بود . حوالی ساعت چهارونیم صبح، بیرون برآمدم. صدای سلاحهای ثقیله و ماشیندار شنیده می شد.. ازطرف بالای کوه افشار هم، انداخت زیو دوامدار صورت می گیرفت.      
نیروهای دشمن، اول صبح از چند طرف بالای غرب کابل حملات زمینی و هوایی را با شدت تمام آغازکرده بود. هنوز هوا روشن نشده بود.  از یک طرف مدا فعین، بخاطر دفاع از حیثیت و عزت مردم شان جانانه دفاع میکردند. از طرف دیگر، متجاوزین با بیرحمی تمام از هر چه دراختیارداشتند برای کوبیدن سنگرهای نظامیان و نیز مناطق مسکونی و خانه های بیدفاع مردم، استفاده می کردند. به افشار که نگاه می کردی، فکرمیکردی سنگ و چوب و کوه افشار آتش گرفته است؛ منا طق مسکونی و غیرمسکونی نداشت، همه جا زیر آتش دشمن قرار داشت.
اولین جایی را که متجاوزین تصرف کرد، رادار بود.  از سمت رادار به  طرف پایین، انداخت صورت میگرفت. رادار، درست  بالای کوه افشار مشرِف بود. سنگر زیو و باقی سنگرها،  یکی پس  از دیگری سقوط کردند. مخصوصاَ که زیوچی زخمی شده بود و تقریبا کلیه ی سلاحهای بالای کوه توسط، آتش دشمن تخریب شده بودند.  نزدیکی های ساعت 10  صبح  بود که نیروهای  دشمن از چندین استقامت در مناطق مسکونی افشار داخل شدند. جنگ بیش از اندازه شدید بود. تمام افشار در آتش و دود می سوخت.
با وجود آن که حوالی ساعت 12 ، تمام کوه افشار، بازار افشار، آکادمی پلیس و سه راهی پل تخنیک در اختیار دشمن قرار گرفته بود و قسمتی از نیروهای ما  بطرف سیلو عقب نشینی کرده بودند؛  بابه حاضر نبود که از علوم اجتماعی خارج شود. محافظین شخصی اش را هم، برای دفاع در خط مقدم فرستاده بود. حتی موظفین مرکز سوق و اداره نیز، مرکز را ترک کرده بودند. کسی نمانده بود. ولی بابه همچنان اصرار بر ماندن در مرکز فرماندهی علوم اجتماعی را داشت. بالاخره، تعدادی از دوستان، با اصرار و اجبار، بابه را مجبور کردند که محل را ترک کند. وقتی بابه ازدرب علوم اجتماعی بیرون می شدند، عنقریب نیروهای دشمن به دروازه رسیده بود تا آن حد که دو نفر از محافظین به نام های مختار و محمدخان، در دفتر با نیروهای دشمن در گیر شدند و آن ها را مصروف کرند تا بابه آخرین کسی باشد که از مقر مرکزی برآید.
وضع آشفته و بدی بود. نیروها پراکنده شده بودند. سوق و اداره ازبین رفته بود، دشمن تا تصدی کماز پیشروی کرده بود ولی در همانجا متوقف شده بود. وضعیت به شدت درهم و برهم بود. در آن اوضاع بحرانی، همه نگران سلامتی یک نفر بودند و سراغ او را می گرفتند و او، " بابه" بود که در آن لحظه های تاریک، حضور و سلامتی اش، چراغ امید و مقاومت مجدد بر دل همگان روشن می کرد.
صبح آنروز من رفتم منزل آقای آیت الله محقق کابلی، تعدادی از اعضای شورای مرکزی هم آنجا بودند و با نگرانی و هیجان زده از من پر سیدند که بابه کجا ست؟ گفتم حال شان خوب است و پیغام داده اند که ساعت 10 با شما جلسه دارند. در همین لحظه، قضوی از حرکت اسلامی شیخ آصف نامه ای آورد و به دست آیت الله کابلی داد . قضوی از قول محسنی گفت اگر شما تسلیم شوید، من امنیت شمارا می گیرم. منظور محسنی  تعدادی از اعضای شورای مرکزی بود که در مقابل تسلیم دهی غرب کابل و خارج شدن از منطقه، در پناه وی قرار خواهند گرفت.  سکوت  گنگی  در فضای جمع برقرار شد. هیچکسی در جواب آن قاصد  چیزی نگفت . من به شدت برآشفتم و با عصبانیت در جوابش گفتم : " محسنی کور خوانده؛ این آروزو را به گورببرد."  قضوی هم چیزی نگفت و بیرون شد.
جلسه ساعت ده در زیر زمین جامعٍة الاسلام آغاز گردید. تعدادی از اعضای شورا، خیلی مضطرب بودند. بابه ی عزیز، سخنانش را با این جمله آغازکردند که: " دشمن با من کار دارد.  شما می توانید از غرب کابل خارج شوید. من اینجا  برای نجات مردم افشار می مانم..."  سپس، تعدادی ازقوماندانان وسرگروپ ها را خواستند و وظیفه دادند که نیروها را سازماندهی کنند برای باز پس گیری افشار.
فردای هما ن روز شورای مساجد، موسفیدان و کسانیکه از افشار آمده بودند در مسجدجامعته الاسلام در پل سوخته جمع شده بود. رهبرشهید بابه مزاری سخنرانی کردند. با بلند گوی دستی فریاد برآورد: "ایکاش زنده نمی بودم و این روز را نمی دیدم، شهادت در راه آزادی افشار، افتخار من است..."
در حالی که بغض تلخی گلویش را می فشرد، ادامه داد: " دراین مدت، من سخنگوی شما بودم. حرف شما را من میزدم. تا دیروز دشمن از ترس شما خواب نداشت. حالا شما را چی شده ؟ بچه جوان هزاره پیش من میاید و میگوید که به ناموس هزاره در افشار تجاوز صورت گرفته..." بغضش ترکید وبه سختی گریست،  همراه با اشکهای بابه، همگی گریستند .
 پس از دوازده سال در کنار بابه بودن، اولین بار بود گریستنش را این چنین دردمندانه می دیدم، در کنار دروازه ایستاده بودم، پیرمردی از افشار آمده بود. سه بچه اش مفقودالاثر شده بود، صدایش را به وضوح می شنیدم که با دو نفر پهلویش صحبت میکرد. می گفت : " وقتی  گریه بابه را دیدم هرسه پسرم  را فراموش کردم، ایکاش  بابه را این چنین ناراحت نمی دیدم...
 سخنان بابه، همه را منقلب و دگرگون ساخت. همه ی حاضرین  اعلام کردند که هرکس به نوبه خود، ده  تا پانزده نفر برای ایجاد خط دفاعی در سرگ چهار سیلو روانه کند و بدین ترتیب بود که خطوط دفاعی به سرعت شکل گرفت و مقاوت غرب کابل، بازهم استوار و امیدوار، بر خانه خانه ی دل مردم صبور این خطه، برجا ماند و خاطراتش جاودانه گشت.

   

Comments

حسن جوهری
17 Feb 2010, 15:39
برادر عزیز! ممنون از نوشته تان امیدوارم هرکس اگر خاطره های اینچنینی دارند آنرا نشر کرده و مردم را در جریان حوادث بگذارند
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.