مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 
بحران روشنفکران بی تذکره در افغانستان
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

بحران روشنفکران بی تذکره در افغانستان

عباس فراسو

بخش پایانی
اما آنچه اکنون ساده‌لوحانه به نظر می‌رسد، رادیکال‌گرایی روشنفکرانه است که در هم‌ذات‌پنداری مالیخولیایی با “قهرمانان” و اسطوره‌های زوال یافته، خود شان را در یک قیاس مع‌الفارق بزرگ می‌پندارند و واقع‌گرایی و الزامات آن را نادیده می‌گیرند.  به گونه‌ای مثال در افغانستان، موضع‌گیری‌های “روشنفکران” و منتقدان سیاسی و فرهنگی، به گونه‌ای است که گویا همه خودشان را چه‌گوارا و فدل کاسترو می‌بینند. و یا خود را در یک هم‌ذات پنداری با ابر-من خیالی نیچه در یک شهر اوتوپیایی که گویا کلید نجات بشر را در دست دارند، قرار می‌دهند. در واقع چشم پوشی و گریز از واقعیت است که اصلاح‌طلبی و مصلح بودن را نابود می‌کند و دنیا را همواره در جنگ و نبرد و هیاهو و انقلاب می‌ببند که هیچ روشنی‌ای از آن سوی خط به چشم نمی‌خورد. مساله این است که در این هم‌ذات پنداری، اولین چیزی که نقض می‌شود، روشنفکری و روشنگری است. اول به دلیل غیرعقلانی بودن این گونه روش، و دوم به دلیل این که در این هم‌ذات پنداری میان روشنفکر و ملاعمر تفاوتی باقی نمی‌ماند. ملاعمر هم خود را در یک هم‌ذات پنداری با صحابه و سلف(های) صالح[3] و… قرار می‌دهد و خوش‌بختی بشر را بر اساس تفکری قیاس می‌کند که شکست و غیرعقلانی بودن‌اش تجربه شده است. پس می‌توان به این نتیجه رسید که یکی از علت‌ها ویا یکی از دلایل ظهور ناهم‌زمانی روشنفکران و بی‌خبری آن‌ها از سیستم‌ها و هنجارهای گفتمان روشنگرایانه زمان، هم‌ذات پنداری آن‌ها با الگوهای تیپیک است که دیگر مقبولیت و مطلوبیت زمانی-مکانی ندارند. این، یعنی هم ذات پنداری مالیخولیایی روشنفکری.
حتا هم‌ذات‌پنداری با نسل پشین و مصرف دیسکورس‌ها یا گفتمان‌های که آن‌ها خلق می‌کنند یا احیانا کرده اند، یک توهم و تعلیق نفس گیر است که منجر به هیچ گونه صورت‌بندی نقد و گفتمان روشنگرایانه‌ی معطوف به اصلاح نمی‌شود. چه بسا که – مثلاً – با چه گوارا و باکونین در یک هم همذات پنداری تمام عیار در جست وجوی ناکجا آباد خیالی بگردیم.
این هم‌ذات پنداری وجه دیگری هم می‌تواند داشته باشد و آن هم‌ذات پنداری با قهرمانان و اسطوره‌های احتمالی در آینده است. پس دور زدن زمان و مکان و عبور از آن‌ها و زیستن در آینده‌ای موهوم که غالباً با پیش‌فرض‌های مفهومی گذشته ساخته می‌شود، خود مالیخولیایی دیگر است. هرگاه نقطه عزیمت ما چنین یک آینده موهوم که برساخته‌ی ذهنیت گذشته است باشد، وضعیت حال و الزامات فکری و کنشگری آن را نیز فراموش می‌کنیم. در واقع این نیز حضور ناهم‌زمانی ما در زمان اکنون است. دقیقاً خود را به‌جای این جمله می‌گذاریم که “تاریخ قضاوت خواهد کرد”.
سلطه مونیسم خودخواهانه و غیبت حجت‌مداری در شرایط کنونی عمل روشنگرایانه یا روشنفکری در یک انحصار ذهنی نابهنگام، مونیستی و رادیکال اسیر است. مونیسم و رادیکالیسم در غیبت حجت‌مداریِ پرآرامش فربه‌تر می‌شود. در بعد دیگر، گاهی تعریف‌های کلیشه‌ای و گاهی هم تنگ‌نظرانه و گاهی هم کلی‌گویانه از روشنفکری صورت می‌گیرد که اذعان به گوناگونی و چند-سطحی دیدن کار روشنگرایانه در آن‌ها وجود ندارد. چون نگاه پیامدمحور و پلورال از تعریف و نظرگاه به نفع تمایلات مونیستی یا هم ایدولوژی‌گرایی رادیکال حذف می‌شود، ورنه هر کاری که معطوف به روشنگری باشد، روشنفکری است. بنابراین، کار روشنفکری را باید در یک تنوع و کثرت از کنش‌های روشن‌اندیشانه در سطوح مختلف به رسیمیت شناخت که روند تدریجی حرکت به‌سوی روشنگری را کمک و قوت می‌بخشد. یعنی، از کار مطبوعاتی گرفته تا تحقیق و تفلسفی که مطلوبیت و مقبولیت زمانی-مکانی داشته باشد و مسیری یا مسیرهایی را به سوی گفتمان روشنگری بپیمایند، همه کار روشنفکری است. در واقع، می‌توان مساله را در یک پیوستار پر از تنوع و کثرت در نظر گرفت.
در این گوناگونی، سطوح مختلفی کار روشنفکرانه وجود دارد؛ سطح بالاتر، همان سطح تولید تفکر و یا هم معرفی و بومی‌سازی اندیشه مطرح است. به نظر من این مهم‌ترین گونه و بالاترین سطح کار روشنفکری است که می‌باید معطوف به روشنگری و خردگرایی باشد. در این سطح است که حجیت معرفت شناختی، استدلال عقلانی و اندیشه انتقادی سر برمی‌آورد. مهم نیست که نقطه عزیمت سنت است یا مدرنیته ولی خط پیوستاری تفکر بایستی از “سنت” بگذرد یا هم آن را عبور کند یا نسبت به آن التفات داشته باشد و در نهایت یک چشم انداز عقلانی و روشنگرایانه را ترسیم کند؛ چون شناخت و نقد سنت کار دشوار است. در این‌جا است که مساله پدید می‌آید و مساله به شدت تابع زمان و مکان است. اما روشنفکران این سطح فیلسوفان و اندیشمندانی اند که تفلسف و برگردانی اندیشه را از یک زبان-فرهنگ به زبان-فرهنگ خویش به عهده دارند.
فکر کنم در شرایط کنونی بحث روشنفکری در این سطح در افغانستان منتفی می‌نماید و ما در غیبت روشنفکری حجت‌مدار و مساله‌دار به سر می‌بریم؛ چون ما تاهنوز روشنفکرانی که از سنت و مدرنیته شناخت داشته و گفتمان گردان باشند، نداریم. اصولاً روشنفکری در افغانستان در این سطح نبوده است، بلکه روشنفکر و روشنفکری با ژورنالیسم و رادیکالیسم زاده شد، نه با اکادمیسم و تفلسف. به همین دلیل گرایش رادیکال و مونیستی به مثابه یک بحران در جریان روشنفکری ما تاکنون حاکم است. در سطوح پایین‌تر، “روشنفکران” در یک کثرت کاری عمل می‌کنند که نمی‌توان کیش آن‌ها را روشنفکرانه ندانست؛ کار این‌ها از نقد روال سیاسی و فرهنگی گرفته تا وسیله شدن حد اقل برای یک کنفرانس روشنفکرانه را شامل می‌شود. پریشان گفتاری و پریشان حالی این روشنفکران به عوامل مختلفی وابسته است اما یکی از آن ها، فقدان گفتمان و اندیشه محکم و جریان سازی هست که فقدانش گفتمان روشنفکری را کم کم به بن بست برده است: غیبت حجت مداری. دلیل این بن بست، فقدان یک جریان محوری یا متون محوری و استراتژیک روشنفکرانه است تا از شکل‌گیری گفتارهای روشنفکرانه قومی و گله‌مدارانه و رادیکال جلوگیری می‌کرد. به این دلیل گذار گفتمانی درون ماندگار بر اساس سازمایه‌های فکری-فرهنگی درونی از بنیان در بحران گسلان و شکست قرار دارد. اما بازهم باید کار پلورالیستیک روشنفکران بی‌تذکره را نیز به عنوان یک واقعیتی شناخت که تاثیراتی را در پی دارد هرچند که در مرز مونیسم خودخواهانه حرکت می‌کند.
صورت‌های مخدوش شده مفاهیم
بخشی از تغییرات باید در متن روش‌ها و رویکردهای ترمینالوژیک روشنفکران اتفاق می‌افتاد؛ چون یکی از تحولات پیش‌رونده و ظهور همهنگام یا‌ هم‌زمانی، ادراک و بیان درست مفهومی پدیده‌ها است. از طرف دیگر، مواجهه همهنگام با گفتمان‌های ترمینالوژیک است که به ظهور همهنگام روشنفکر به مثابه گوینده‌ی حقایق و پی‌ریزاننده‌ی گفتمان‌های اخلاقی عمل می‌کند تا بلاهت تمام عیار در فرهنگ و سیاست با توجه به وجه کارکردی و عملی آن آشکار شود. در حالی‌که روشنفکران ما تاهنوز حتا تغییر در رویکرد ترمینالوژیک‌شان به‌وجود نیاورنده اند و این یعنی، ظهور ناهم‌زمانی روشنفکران و ناتوان از بیان و درک کارکردگرایانه بلاهت حاضر در فرهنگ و سیاست که تا مرز توحش به پیش می‌رود. درست است که جهان در گرو سیاست‌ها و صورت‌بندی‌های ترمینالوژیک است، حتا تفکر بر محور گفتمان‌ها و سیستم‌های ترمینالوژیک دور می‌زند اما مشکل این است که ما هنوز در خم یک کوچه ایم. در چنین وضعیتی است که هرگاه بخواهیم گفتارهای مان را صورت‌بندی ترمینالوژیک کنیم، غیر از افراط گرایی، نجاست دولت، نهلیسم مرگبار، فحاشی و یا هم تِرم‌های کوچه و بازاری دیگر چیزی نیست. پس این بدان معنا است که در سیستم گفتاری ما و چشم‌انداز سیاسی-اجتماعی ما، تغییری به‌وجود نیامده است. همان طور که روشنفکران و رسانه‌های ما فرق تروریسم و شورشگری[4] را نمی‌دانند و دست به نشخوار هرگونه گفتمان‌ ترمینالوژیک می‌زنند بدون آن که به صورت مخدوش مفاهیم پی ببرند. در واقع به سادگی صورت‌های مخدوش مفاهیم‌ را با یک سهل‌انگاری اخلاقی دوباره بازتولید می‌کنند.
انگاره‌های افراطی و سطحی روشنفکران که عاجز از بیان بلاهت، خشونت و توحش نهفته در ابعاد عمودی و افقیِ ساختارهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی هست، نیز در مخدوش کردن مفاهیم نقش داشته و سبب کژنگری و بدآموزی می‌شود. به عنوان مثال نقد روشنفکران افغانستان از دموکراسی مبتنی بر این انگاره‌ی حاکم است که چون همه به صورت یک‌سان نان ندارند، فساد در دولت هست، هنوز جنگ ادامه دارد و سیاست بازی موش و گربه شده است، بنابراین دموکراسی بد و پُرقباحت است. یعنی بسیار ساده‌انگارانه مفهوم دموکراسی را مخدوش می‌کنند بدون آن که به خاستگاه و عمر تاریخی دموکراسی و فراز و فرودهای تاریخی سایر مفاهیم و پدیده‌ها نگاه واقع‌بینانه نمایند. همین انگاره‌ی سطحی و افراطی نسبت به پدیده‌ی دولت نیز حاکم است؛ در حالی که “تراکم فاجعه‌ها در نیستی دولت”[5] بیشتر و غم‌انگیزتر خواهد شد. بنابراین، نقد روشنفکران افغانستان، نقد افراطی و سطحی از پدیده‌ها است که تنها به مخدوش کردن مفاهیم و پدیده‌ها می‌انجامد تا توضیح و تصحیح آن‌ها. آن هم به این دلیل ساده که از یک ذهن مخدوش و ناهم‌زمان و رومانتیکِ اسطوره اندیش بیرون می‌شود. کافی است به مقالات و انتقادات رسانه‌ای در این چند سال نگاه کنیم می‌یابیم که اکثراً سطحی و افراطی و در نهایت صورت مخدوش شده از رویکرد انتقادی و سیستم‌های معنایی است.
دلیل پریشان گفتاری و به شدت سطحی و افراطی، بیگانگی با تاریخ مفاهیم و پدیده‌ها است که روشنفکران با ذهنیت برخواسته از بیگانگی و “ناهم‌زمانی” با مفاهیم و پدیده‌ها وارد دیالوگ و گفت‌وگو می‌شوند. مسلماً این گونه دیالوگ منجر به یک کار روشنگرایانه نمی‌شود که پایدار و تفکر برانگیز باشد.
انقطاع و شکست در گذار گفتمانی
شکست در گذار گفتمانی مشکل دیگری است که دامن‌گیر کار روشنفکری در افغانستان می‌باشد. شکست در گذار گفتمانی زمانی قابل درک است که انقطاع فکری-فرهنگی، فقدان پرسش فلسفی گذار از سنت به مدرنیته، تجددخواهی بر بستر این انقطاع و غیابت پرسش بنیادین را در تاریخ خود بدانیم[6]. بنابراین، گفتمان روشنگری که قرن هجده اروپا را به خود منتسب کرد و حتا پیش از آن با شک معروف دکارت آغاز شده بود، در افغانستان به گفتمان معرفت شناسانه بدل نشد و تاهنوز با آن بیگانه ایم. پس ناتوانی از خلق گفتمان و گذارگفتمانی بحرانی است که دامن‌گیر تمام روشنفکران بی‌تذکره در تاریخ ما بوده است. زندگی روشنفکر بی‌تذکره، زندگی در خوف و رجاء است که توان درآمیزی حجت مدارانه با سنت و مدرنیته را ندارد. پس، تسلط گفتمان‌های رادیکال راست و چپ دهه‌های قبل و پوچ‌انگاری همه چیز اکنونی، همان ظهور ناهم‌زمانی گفتمان‌های به ظاهر روشنفکرانه است که هیچ‌گونه راه حلی را در پی ‌نداشتند و ندارند. در واقع، بخشی از سترونی‌ای که ما را مچاله کرده است، عدم پرسش و شکست در عبور گفتمانی به لحاظ زمانی- مکانی است.
یعنی، در سایه‌ی گفتمان‌هایی زندگی می‌کنیم، که به لحاظ زمانی-مکانی نه ما در آن‌ها حضور داریم و نه آن‌ها در زندگی ما می‌تواند حضور مثبت داشته باشد.
منبع : http://outlookafghanistan.blogsky.com

   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.