|
|
|
| لینکها |
 |
|
|
|
|
غزه چونان زخمی گشوده در دل تاريخ |
 |
|
|
|
|
|
|
حسین جوادی
سه شنبه 6 ژانويه 2009
غزه چونان زخمی گشوده در دل تاريخ
نميدانم در اين شبي هذيانآلود كه همه چيز بوي تعفن و گنديدگي ميدهد و ما در خانههاي مان اين وهن عظيم انساني را بر روي صفحة تلويزيون تماشا ميكنيم و از دستِ خود با خود گلاويز ميشويم و سرانجام همچون صدها، هزاران، ميليونها و بل ميلياردها انسان ديگر بردهوار به انقياد هلاكتبار زندگي روزمره تن ميدهيم و پا بر سر خشم و خروشي كه خون را در رگهاي مان به جوش ميآورد ميگذاريم، چه چيزي بنويسم و از چه چيزي سخن بگويم. بيش از يك هفته است كه به روايت رسانهها خون از درون رگ غزه سر ريز ميكند و رسانهها مدام ايماژها، تصاوير و روايتهايي را گزارش ميكنند كه در آن در يك سو كودكان، زنان و مردماني كه جرم شان زادهشدن در غزه است و به جز غزه سر پناهي براي خود نمييابند، مدام در زير آوارها، خمپارهها و آتش و دود جان ميسپارند و در سوي ديگر دولتمردان و سياستمداران و جنايتكاران كه بر سر جنازهها، كشتارها، ويرانهها و سرنوشت فجيع مردمان غزه معامله ميكنند. از زماني كه من كوچك بودم، با آنكه هيچ تصويري از غزه نديده بودم، سرزمين فلسطين و غزه در ذهنم تصوير غبارآگين و خونآلود داشت و اينك كه در حدود بيستسال از دوران كودكي ام فاصله گرفتهام، هر روز اين تصوير خونينتر و غبارآلودهتر شده است. من در عجبم كه چگونه رسانهها، با اين همه تاخير به اين كشف بزرگ رسيده اند و تنها يك هفته است كه با اشكهاي تلخ گونههاي نازك و دستهاي معصوم در خون آرميدة كودكان بيگناه غزه كه ديگر با عروسكها و وحشتها، گرسنگيها و رنجهاي بيهودة زندگي در غزه وداع گفته اند، آشتي نموده و هركدام تصاوير به دلخواه گزينششده از اين تراژدي مرارتبار را به نمايش ميگذارند.
چه ميشود گفت در برابر اين همه وجدانهاي خاموش و اين همه چيرهشدن منطق عافيت و بلاهت زندگي كه حتي كمترين تهماندههاي انسانوارگي را نيز در ما به لجن كشيده است. غزه اكنون نه در برون ما كه در درون ماست. ما هر دم ضجة كودكاني را كه زيرآوار گير كرده اند، يا نالة مادراني را كه در خيابانهاي هلاك غزه بدنبال گمشدگان خويش ميگردند، يا فرياد مرد سالخوردهاي را كه از هر آنكه ضمير انسانياش هنوز نخفته استمداد ميكند، به وضوح ميشنويم. اما چه سود! كه در همان دم صهيونستوار به جنگِ اين فريادها و نالهها ميرويم و آن كمترين و ناچيزترين جرقه را كه ميتواند نداي اين فرياد را تا لحظههاي ديگر در گوشهاي مان طنينانداز كند و خشم و خروش و عصيان را در رگهاي مان و در خلوتترين لحظههاي زندگي مان جاري سازد و دست كم وجهي از انسانبودگي را براي مان زنده نگهدارد، به يكباره خاموش ميكنيم. ما بدينترتيب غزه را از خود تبعيد ميكنيم و به سرزميني ميرانيم كه ننگينترين جنايتكاران زمانه هنر آدمكُشي، انسانستيزي و فاجعهآفريني خويش را به رخ مان ميكشد و ما را با سكوت، خاموشي و لب بر لبگذاشتن و دم فرو نبستنِ مان به سهيمشدن در اين شاهكار شان فرا ميخوانند. بدينترتيب، غزه در خاك و خون و آتش فرو ميغلتد و ما به زندگي عادي، روزمره و خالي از هر گونه مخاطره، هياهو، دلهره و اضطراب خويش بر ميگرديم. ميان ما و غزه ديوارها، مرزها، فرسنگها و كشورها فاصله ميگردد و غزه به سرزميني بدل ميشود در آن سوي مرزها كه كشتارها، ويرانيها، تباهيها، ضجهها و فريادهايش محدود به همان سر زمين سوخته است، به همان تاكستانها و نخلهاي بيثمرش كه امروز حتي براي تابوت كودكانش هم كفاف نميكند. غزه در درون مان ميميرد و نالهها و گريههاي كودكان به خون خفتهاش نيز در درون ما خاموش ميشود.
چه ميشود گفت در زمانهاي كه ضمير و وجدان آدمي به اين سادگي آسوده ميشود و شور و شوق انسانوارگي در برابر بطالتهاي احمقانه زندگي به اين راحتي به زانو در ميآيد. يكي ساكنان غزه را سني و آن ديگري شيعه مينامد، آن يكي به جرم مسلمان بودن آنها را زير آوار زنده بگور ميكند و آن يكي دقيقاً به همين دليل به حمايت از او عربده و هياهو سر ميدهد و اما هيچكدام نميگويد كه غزه جراحت چركيني است بر روان آدمي و آنچه در غزه جريان دارد از پلشتيهاي نهفته در روح و روان بشري حكايت ميكند، از نوستالژي خونآشامي كه در خيالخانة هر زورگو، هر مستبد و ستمپيشه بالقوه وجود دارد، و تنها لحظههاي شوم تاريخ است كه به آنها مجال بروز و ظهور ميدهد؛ تفاوت نميكند بستر اين لحظة تاريخي در كجاي جهان فراهم شود، در آلمان نازي، يا شورويِ استاليني، شيلي پينوشه، يا عراقِ صدام، بوسني و كوسوو، يا ارزگان، افشار، سيدآباد، شمالي و بهسود در افغانستان. وقتي زنان، كودكان، پيرمردان و مردمان بيپناه در زير آوار خانههاي شان زنده بگور ميشوند و در خاك و خون و آتش ميسوزند، پيش از همه چيز، انسان اند و خون انسانهاي بيگناهي كه در غزه به زمين ريخته ميشوند خوني است كه از جراحت روح و ضمير انساني به زمين ميريزد. تباهي غزه تباهي برج و بارويي كه فلسطينيها از آن به عنوان سرپناه براي خود استفاده ميكردند، نيست، چيزي بيشتر از آن است. تباهيِ به اندازه برج و باروي روح انساني، تباهيي كه به هيچوجه ما را بيتفاوت رها نميكند، يا خشم و خروش و شورش و عصيان را در ما زنده ميكند و ما را وا ميدارد تا دستِ كم به اندازه يك سنگريزه با اهميت باشيم و در آشتي فلاخن و خشم و مقاومت و سنگريزه شركت كنيم يا به زندگان ننگيني بدل شويم كه بوي تعفن، لجن و پوسيدگي از آن ساطع است.
غزه اينك به مهمترين لحظهاي تاريخ بدل شده است. لحظهاي كه همة بشر را در يك لحظة غمناك و دردآور به خود فراخوانده است و همچون تقديري اجتنابناپذير همه كساني را كه در اين عصر زندگي ميكند و چشمانش شاهد كشتار، تكهتكهشدن، زنده بگورشدن و به زير آوار مدفون شدن كودكان و انسانهاي بيگناه غزه هستند با خود درگير كرده است. نميشود از كنار غزه بيتفاوت گذشت. نميشود اشك و آه و حسرت و خاكستر را بر گونههاي خونين قربانيان نديد و دستهاي معصومانه و بيگناه را كه به تمناي ياري دراز شده است به سادگي پس زد، نميشود به درماندگي پدران و مادراني، نيانديشيد، كه فرزندان خود را در پيش چشمان خود پرپر ديده اند و نميشود حتي در تخيل خود هم از برابر تصوير كودك معصومي كه دست بر گردن عروسك زير آوار جان باخته است، گريخت. غزه اينك زخمي گشوده بر روي تاريخ است كه از آن خون بشر به زمين فرو ميريزد. ما بايد با آن تعيين نسبت كنيم. يا بايد چونان جنايتكاران اسرائيلي و عرب و بسياران كسان ديگر به شرارتهاي سركشِ خونآشامي و فاجعه در ضمير و روان نهفتة خويش تن در دهيم و با خاموشي و سكوت سفر فرسايش روح ووجدان خويش را بدرقه كنيم يا اينكه به غزه چونان تكة از خود كه جدا شده و گسسته از ما دور افتاده و اينك در مغاك فراموشيهاي انساني دست و پا ميزند و فرياد، آه و ضجة كودكانش رعشه بر ميانگيزاند، نگاه كنيم. سخن گفتن و فقط سخن گفتن در چنين حالتي سخت دهشتبار و سخت شرمآور و ننگين است و ما اگر در چنين اوجي از توحش، فاجعه و مرگ عاطفهها، تنها به همين سخن گفتن و تنها همين ژستگرفتنهاي بيمصرف و فقط همين لحظة خفتبار و ننگين اكتفا كنيم، پيشاپيش با بانيان فاجعه همآوا شده ايم و بر التهاب زخمي نمك پاشيدهايم كه دردش در وجود كودكان معصوم، زنان و مردان بيپناه غزه تنوره ميكشد. سهمي ما در اين فاجعه فقط نمكپاشيدن، نظارهكردن و ژست گرفتن است.
اما اگر غزه به تكهاي از وجود ما، بخشي از ما بدل شود كه دستخوش خشونت برنتافتني و قرباني شرارت و خونآشاميي شده است كه هر روز چهره و جلوة تازه به خود ميگيرد و در هرگوشهاي از جهان مكرر و منتشر است، آنگاه جغرافياي غزه به امري بياهميتي بدل ميشود و وصلت جداييناپذير ميان ما و غزه و شما و هر آنكه به اين زمانه و تاريخ تعلق دارد برقرار ميشود. هر آنچه در غزه جريان دارد به تجربة زيسته و بخشي از هستي و زندگي ما بدل ميشود. آنگاه همه با غزه يكي ميشود، غزه، اوگاندا، سومالي، كوسوو، شرق تركيه، افشار، چنداول، شمالي، سيدآباد و بهسود و هزاران هزار تكهاي از جغرافياي پهناور زمين افسانهوار به هم ميرسند به گونهاي يگانه ميشوند كه حتي ضخيمترين ديوارها، غيرانسانيترين مرزها و دهشتناكترين گسلها نيز از نقب زدن و شكافتن در آن باز ميمانند. غزه به نمادي از وحدت وجود و وحدت تجربة انسانها با كثرت بيشماري از تجربههاي ناانساني بدل ميشود كه هر روز هر لحظه و در هر گوشه خموش و بيفرياد رها ميشود. تنها در چنين حالتي است كه ما جنگ با فاجعه را از درون خود آغاز ميكنيم و با سركوبكردن عافيتطلبي و شرارتي كه در نهاد ما خانه كرده و با مجال دادن به سركشي و شورشهايي كه بيدادگري، ستم و زورگويي را تاب نميآورد به ياري غزه و مردماني ميشتابيم كه در خاكستر و آتش و خون دست و پا ميزنند. ما فقط از رهگذر تجربيات خود است كه به درد و اندوه مردمان غزه سهيم ميشويم و اين يگانه راه باقيمانده براي سر برتافتن از پذيرش اين همه نامردميها و پيوستن به جنبشي است كه تنها با مخاطرهجويي بيباكانه و درگذشتن از آرامش و عافيت و در معرض گرانترين تاوانها قرار گرفتن امكانپذير ميشود. غزه ديگر نه به اين همه بلوا و عربده و هياهو و به خيابان ريختنهاي بيهوده و بيمصرف بل به آن مخاطرهجويي دردمندانهاي نياز دارد كه از جان مايه ميگذراد و گلوله را با فلاخن جواب ميدهد و حاضر است مرثية مرگ انسانيت را، در غوغاي مرگبار ماشين كشتار، در زير آوارها و با صداي محزون و يگانه، تنها نجوا نمايد. ما بايد به جاي شعاردادنها به آن جوشش شرافتمندانهاي ميدان دهيم كه در صحاري ننگين خاموشي، بيتفاوتي و ترس خوشههاي خشم را به بار ميآورد و آن شرري را در وجود ما ملتهب و شعلهور ميكند كه قلدري، زورگويي، بيدادگري و خونآشامي را در تمامي صور و چهرههايش به آتش ميكشد.
منبع:کابل پرس
|
|
| |
|
|
| |
|
|