مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
پیوندها
 
مجموعه خاطراتی از رهبر شهید
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

یاد گل سرخ
مجموعه خاطراتی از رهبر شهید

محمد اسحق فیاض

دفتر اول

بخش هفدهم

لباس‌هاي کهنه

آيت الله صادقي پرواني

بهسود (زمستان 1362)
سال 1362ايشان در افغانستان آمده بود و با خودش مقداري امکانات نظامي آورده بود، من با خبر شدم که شهيد مزاري در بهسود در پايگاه شهيد قاسمي رسيده است، من از ترکمن در بهسود پهلوي ايشان آمدم، وقتي ايشان را ديدم لباسهاي بسيارکهنه و مندرسي داشت، لباسهايش پاره پاره بود.
گفتم: حاج آقا اين لباست چه وضعي دارد؟
خنديد وگفت: اشکال ندارد، بان که همين طور باشد فعلا زمستان است و عوض نمي‌شود. بعد از احوال پرسي گفتم: چقدر پول و تفنگ آوردي که به من هم بدهي؟
گفت: پول که با خودم نياورده ام، چند ميل تفنگ آورده ام که براي شمال کشور است، وقتي ما حرکت کرديم فقط ده هزار مصرف کاروان بود، خود ما هم در بين راه از مردم غذا و نان طلب کرديم و خورديم.
آن زمان وضع اينطوري نبود، مردم با مجاهدين اعم از شيعه و سني همکاري داشتند، نفاق داخلي وجود نداشت، مردم به مجاهدين نان و غذا مي‌دادند. و کارواني که با شهيد مزاري آمده بودند نيزبه دليل بي‌پولي از نان و غذاي طلبي مردم استفاده مي‌کردند.
شهيد مزاري در ادامه گفت: در طول راه هم مقداري قرض کرديم وقتي در جاغوري رسيديم مقداري پول قرض گرفته تا اينجا آمديم.
ممکن است اين حرفها الآن به نظر شما عجيب بيايد ولي درآن زمان عشق، ايمان و اخلاص بود و کارهايي از آدم سر مي‌زد که حالا شايد تصورش هم مشکل باشد، يک کارواني که ده هزار افغاني سفر خرج داشته باشد و اين همه راه طولاني را از ميان اقوام و قبايل مختلف و پايگاهها و پسته‌هاي دشمن عبور کند، عجيب به نظر مي‌رسد و مزاري هم در آن زمان براي مجاهدين يک نقطه اميد بود که با هزاران مشکلات سال يکبار از کوه و کمر پيدا مي‌شد و براي بچه‌ها امکانات مي‌آورد، يک روز در همان پايگاه به شهيد مزاري گفتم: شما با ده هزار نمي‌آمديد، از قوما و مهاجرين پول جمع مي‌کرديد و هزينه سفر کاروان را ازاين راه تهيه مي‌کرديد.
شهيد مزاري رويش را به طرف من کرد و جواب داد: حاج آقا! ارزش ندارد که پيش هر کسي گردنش را خم کند که بمن پول بده، ديگر اينکه هر قدر امکانات و رفاه زياد شود ما دچار رفاه زدگي مي‌شويم و اختلافات زياد مي‌شود.
خنديد و گفت: جنگ سر لحاف ملا نصرالدين است، او مي‌گويد من کم گرفتم و فلاني زياد گرفته، ديگري مي‌گويد فلاني آن چيز را گرفته من نگرفتم، اگر امکانات کم باشد مجاهدين قناعتش هم بيشتر مي‌شود، اگر امکانات زياد بود مردم دنبال آسايش مي‌روند و جنگ و جبهه را فراموش مي‌کنند.
حالا که مي‌بينيم واقعاً همان طور شده، امروز اگر امکاناتي را که ما داشتيم با زمان جهاد مقايسه کنيم زمين تا آسمان فاصله دارد، ما داراي امکانات فراوان بوديم از امکانات دولتي استفاده مي‌کرديم ولي شکست خورديم، دنبال زرق و برق دنيا رفتيم، حالا آن گفته‌ي شهيد مزاري مصداق پيدا مي‌کند که مي‌گفت: اگر لباس ما و غذاي ما مثل مجاهدين باشد، ديگر آنها هم توقع ندارند که امکانات بيشتر و يا لباس نو به آنها بدهيم.

رفتار علي ‌گونه

دين محمد جاويد

تربت جام (1363)
هميشه در جبهه «كاكري» بود. بعضي وقتها در تربت جام (يکي از شهرهاي نزديک مرز ايران و افغانستان) به دفتر كار خود مي‌آمد. وقتي آنجا حضور داشت به مدرسه مهديه مي‌آمد و عاشقانه در نماز جماعت شركت مي‌كرد. طلاب افغانستاني كه در آن مدرسه بودند، به جز 2 نفرشان بقيه رهبر شهيد را نديده بودند و نمي‌شناختند. با آن هم يكي از طلاب، جاهلانه با ايشان دشمني مي‌كرد؛ بعدها اين شخص كه استاد را ديد و باهم آشنا شدند، يكي از مريدان ايشان گرديد.
همين طلبه‌اي كه هميشه عليه رهبر شهيد تبليغ مي‌كرد؛ بارها مي‌گفت: «اگر مزاري را گير بياورم با چنگ و دندان او را...» از قضا رهبر شهيد هر شب در كنار همان طلبه نماز مي‌خواند. يكي از طلبه‌ها كه رهبر شهيد را مي‌شناخت، به ايشان خبر داد: «طلبه‌اي كه شما هر شب و ظهر در كنارش نماز مي‌خواني با شما خيلي مخالف است و شما را دشنام مي‌دهد و عليه شما تبليغ مي‌كند» رهبر شهيد با تواضع تمام در جواب گفت: «شما مرا معرفي نكنيد، ايشان نمي‌شناسد و بعد كم‌كم خودش سر عقل مي‌آيد.»
يكي از شبها رهبر شهيد بعد از نماز به اتاق ما آمد، بعد آن طلبه مخالف هم آمد. به خاطر آنكه رهبر شهيد خوب بداند اين طلبه ايشان را دشنام مي‌دهد، رفيقم رو به آن طلبه كرده گفت: «مثل اينكه رهبر سازمان نصر در همين روزها در مرز آمده است. شايد تربت جام هم بيايد» آن طلبه مثل هميشه غريد كه: اگر مزاري گيرم بيايد مي‌كشم! و...»
رهبر شهيد خونسرد با خنده گفت: «آقاي عزيز! اين حرفهايي كه تو نسبت به مزاري مي‌گويي از شأن يك طلبه كه هيچ از شأن يك فرد عوام مسلمان خارج است و شما بايد خود را بسازيد تا بتوانيد جامعه را بسازيد. وقتي كه شما غيبت مزاري را مي‌كنيد كار خوبي نكرده‌ايد. با اين حرفها، كار خوب مي‌توانيد؟ فكر نمي‌كنم مزاري را كشته بتوانيد، آنطور كه من شنيده‌ام، ايشان تمام فنون نظامي را بلد است و يك چريك است و آن طور كه گفته مي‌شود، او مسلح است و چند نفر مسلح ديگر هم با او راه مي‌رود. در حالي كه شما يك نفر هستي، فنون نظامي را بلد نيستي و اسلحه هم كه نداريد» آن طلبه كه در مقابل صحبتهاي منطقي و محترمانه‌ي رهبر شهيد حرفي نداشت در حالي كه با ناراحتي از اتاق خارج مي‌شد گفت: «شما هم از سازمان نصر و مزاري دفاع مي‌كنيد.»
رهبر شهيد بدون آنكه ذره‌اي ناراحت باشد، بعد از رفتن آن طلبه گفت: «اگر تمام ملت و مردم ما از نظر روحي در همين حد از جسارت و عصبانيت برسند، مي‌توانند دشمن خود را مردانه سر جايش بنشانند. اين آقا از نظر روحي بد نيست، اگر در جهت سالم كشيده شود. با چنين افرادي انسان مي‌تواند خدمات بزرگي براي مردم انجام دهد. از اين برخوردها خوشحال و اميدوار مي‌شود و اين ثابت مي‌كند كه اين مردم مي‌توانند صاحب حق و حقوق خود گرديده و خانه ظالمين را خراب كند.» همه ما حيران مانديم اين طلبه چه مي‌گويد و رهبر شهيد چطور پدرانه و با محبت برخورد مي‌كند!
چند روز بعد رهبر شهيد به خاطر اينكه داخل مي‌رفت، در مدرسه مهديه آمد از مسئولينش اجازه گرفت كه براي طلاب افغانستاني چند دقيقه‌اي صحبت كند. بعد از نماز ظهر مسئول مدرسه زود پشت تريبون قرار گرفت به عنوان مقدمه از جنگهاي مجاهدين با ارتش سرخ و شخصيت رهبر شهيد تعريف و تمجيد كرد. دو نفر از جريان خبر داشتيم، باقي طلاب از اين عمل مسئول مدرسه به حيرت افتاده بودند. بعد از چند دقيقه صحبت، مسئول مدرسه گفت: «اكنون گوش مي‌سپاريم به سخنراني رهبر مجاهدين افغانستان، حجت الاسلام والمسلمين جناب آقاي مزاري. تا تشريف آوري ايشان صلوات بلند بفرستيد.»
همه با كنجكاوي حيران اطراف را نگاه كرده، صلوات مي‌گفتند. رهبر شهيد از كنار آن طلبه‌اي كه بارها عليه ايشان تبليغ مي‌كرد حركت كرده آمد پشت تريبون قرار گرفت. بلافاصله پنج نفر مسلح داخل مدرسه آمدند، يكي‌شان بيرون دم در ايستاد و چهار تاي ديگرش در داخل مسجد آمدند. دو نفر در دو گوشه جلسه و دو تاي ديگر به دو طرف رهبر شهيد ايستاد شدند. رهبر شهيد بعد از حمد به خدا و نعت به پيامبر، طلاب را مورد خطاب قرار داده گفت: «درس بخوانيد و در كنار آن خودتان را تزكيه كنيد، تمام گرفتاري‌هاي مردم ما از جهل و رهبران ناپاك هست؛ مردم مظلوم شما به عالم و انديشمند نياز دارد. شما بايد مثل شهيد آخوند ميرزا حسين دره‌صوفي عالم عامل شويد؛ ايشان اولين روحاني شهيد شيعه در افغانستان بود كه 13سال به خاطر خدمت به مردمش زنداني شد و سرانجام به خاطر طرفداري از مكتب و ملت به شهادت رسيد و شما بايد همانند شهيد علامه مبلغ، شهيد علامه بلخي، ملافيض محمدكاتب هزاره، عالمان عامل و فرياد گران آزادي گرديده و فضاي صميمي و آرام تحصيل را به غبار گروه‌گرايي آلوده نسازيد. گروه هدف نيست، وسيله است و شما درس‌ خودتان را خوب بخوانيد. فرصت كار و خدمت براي شما زياد است.»
بعد از سخنراني، رهبر شهيد با رفقايش به اتاق ما آمدند. ظهر تربوز(هندوانه) آوردم. آن طلبه كه عليه رهبر شهيد تبليغ مي‌كرد هم آمد با هم تربوز را صرف كرديم و خنديديم. رهبر شهيد با شوخي به آن طلبه گفت: «قوما نگفتم كه مزاري را كشته نمي‌تواني!» آن طلبه رو به رهبر شهيد كرده گفت: «از شما در ذهن من چيز ديگري ساخته بودند. نمي‌دانستم كه شما مثل مولا علي(ع) رفتار داريد.» و ادامه داد «شما آن مزاري‌اي كه دشمنان مردم به من گفته بود، نيستيد. اگر همان مزاري مي‌بوديد، مي‌كشتمتان» رهبر شهيد از اين حرف آنقدر خوشحال شد كه بي‌درنگ بر زبانش جاري شد: «آفرين بر تو عزيزم!»

همت بلند داشته باشيد

 تقي واحدي

ايران (1364)
نام بابه مزاري را اولين بار در سال 1360 شنيدم. وقتي كه برادرم از كوه(پايگاه مجاهدين) آمد و از اخلاق و رويه او با بچه‌ها براي پدرم تعريف كرد. از برنامه‌هاي تعليماتي، درسي و از صميميت بابه با بچه‌ها. چيزهايي قصه مي‌كرد كه مخصوصاً براي من جذبه و كشش خاصي داشت. برادرم آياتي از قرآن را از بر مي‌خواند و تشريح مي‌كرد كه راجع به ضرورت جهاد و همچنين مقام شهيد در نزد خداوند بود. برادرم مي‌گفت اينها را بابه مزاري، روزانه براي ما درس مي‌دهد. بعد از يك هفته، برادرم دوباره به كوه رفت.
بعد از آن دو چيز ذهن مرا تسخير كرده بود: «بابه» و «كوه». ماه‌ها گذشت تا اينكه يك روز، روز بهاري، همراه تعدادي از بچه‌ها روانه كوه شديم. اما وقتي به كوه رسيديم بابه رفته بود. گفتند بابه مسافرت رفته است. بعد سيل حوادث طوري پيش آمد كه مرا همچون بسياري از هموطنانم به ديار غربت راند. در آن زمان من دوازده ساله بودم و فقر و تنهايي روحم را مي‌فشرد. ماهها به اين صورت گذشت تا اينكه يك روز ناباورانه پيغامي دريافت نمودم: «بابه قبول كرده كه در قم بيايي و در كنار ساير كوچولوها درس بخواني...»
نامه از طرف يكي از دوستانم بود. اين پيغام همچون خوني در رگهاي مرده جانم جريان يافت و من كه در كوچه‌هاي نااميدي سرگردان مي‌گشتم، احساس كردم كه دروازه‌اي به سوي خوش بختي در برابرم گشوده شده است. همراه «دريور» بابه از مشهد به قم رفتم. اما در آنجا هم دريافتم كه بابه نيست و به پاكستان رفته است. من در پهلوي چند نوجوان ديگر به آموختن كتابهاي صنف چهار شروع كردم. اما شوق ديدار او حس بيقرار و انتظار را بر من مستولي كرده بود. ده روز گذشت تا اينكه يك صبح خبر شدم بابه آمده و در اتاق درس نشسته. با اشتياق و دلهره وارد اتاق شدم. تعدادي از بچه‌ها قبل از من وارد اتاق شده بودند. بابه از پشت ميز بلند شد و با من دست داد. و اين برايم گپ بزرگي بود كه بابه در برابر من از جايش بلند شده است. بابه با متانت پشت ميز نشست و بعد از يكي از بچه‌ها پرسيد: «اين همان كوچولو است كه قرار بود از مشهد بيايد» و آن بچه سرش را به علامت مثبت تكان داد. بابه رو به من لبخندي زد و گفت: «آته مه سعي كن خوب درس بخواني!»
اين جمله‌ي كوتاه به قدري احساس بر انگيز بيان شد كه فوراً دور چشمانم را آب زد. بابه بعد از آنكه گزارشي از سفرش را به پاكستان شرح داد، راجع به ضرورت تحصيل علم و دانش براي ما سخن گفت. با وجود آنكه هنوز ريش و موهاي سرش سياه بودند، اما بچه‌هاي خوابگاه به او «بابه» مي‌گفتند و او به بچه‌ها «كوچولو.»
آن خوابگاه را بابه براي كوچولوها كه حدود سي نفر مي‌شدند كرايه كرده بود. و شهريه‌اش (حقوق ماهانه) را خرج خوراك كوچولوها مي‌كرد. بابه هر پنجشنبه مي‌آمد و براي ما درس مي‌داد. از دردهاي مردم مي‌گفت و از محروميتهايي كه قرنها بر مردم ما تحميل شده و آنان را همچنان اسير ديو فقر و جهل نگهداشته است. مي‌گفت چشمهاي اميد پدران و مادران‌تان طرف شماست. عمر خود را ضايع نكنيد. درسهاي خود را پخته بخوانيد. و يك گپ را هيچ وقت از گوش خود بيرون نكنيد. اينكه «همت بلند داشته باشين.»
بابه گاهي كه وقت مي‌داشت درسهاي ما را پرسان مي‌كرد. و موقع امتحانات حتماً نمرات يكايك ما كوچولوها را مي‌ديد. اين كار او غيرت ما را به جوش مي‌آورد كه هرچه بيشتر در آموختن درس تلاش كنيم.
سال 64 بود و بابه همچنان روزهاي پنجشنبه مي‌آمد و براي ما صحبت مي‌كرد. آن زمان به ما نيز فرصت مي‌داد كه نظرات خود را پيرامون مسايل مختلف بيان كنيم. من و تعدادي از كوچولوها در مدرسه‌ي حجتيه شامل شده بوديم و من كتاب سيوطي را كه راجع به ادبيات عرب بود مي‌آموختم. ما نمرات امتحانات زمستاني خود را گرفته بوديم و بابه بعد از ختم درس با علاقه‌ي تمام نمرات تك‌تك ما را مي‌ديد من كه نمراتم 20 كامل بود با اشتياق به بابه‌ام نشان دادم. دستش را به شانه‌ام زد و نشانه‌هايي از مسرت در چهره‌اش نمايان شد. با تبسم گفت: «اگر سيوطي را تا آخر نمره بيست گرفتي، يك جايزه برايت مي‌دهم.»
اين جمله چنان در ذهنم تأثير كرد كه من همه‌ي توانم را به خرج دادم تا توانستم سيوطي را با نمره بيست تمام كنم. اما در آن حال ديگر بابه به داخل كشور رفته بود. و اين درد در دلم ماند كه نتوانستم جايزه‌ام را از او بگيرم. برايم اهميتي نداشت كه جايزه چه باشد. مي‌خواستم يك دست نشاني از او داشته باشم. اما او ديگر رفته بود و پنجشنبه‌ها بابه‌اي نداشتيم كه ما را نصيحت كند، به دردهاي دل ما گوش بدهد و به ما فرصت بدهد كه نظرات خود را تشريح كنيم. حالا با تمام وجود درك مي‌كنيم كه چه موهبتي را از دست داده‌ايم. بابه‌اي كه ديدنش ديقي‌هاي ما را گم مي‌كرد، تشويقهايش التيام‌بخش رنجهاي ما بود و نصيحت‌هايش انگيزه‌ي ما را براي تداوم درس مضاعف مي‌ساخت.
سالها گذشت تا اينكه در پاييز68 بار ديگر بابه را از نزديك ديدم. كست اخبار راديوها را برايش برده بودم در هتل استقلال تهران. بَرَگ هزاره‌اي در تنش بود و لنگي مارملي بر سرش. ريشش پرپشت و سفيد شده بود. با همان بي‌آلايشي با من مانده نباشي كرد و بعد اخبار شب را راجع به افغانستان پرسيد. بعد از من خواست كه نظرم را راجع به اخبار شب تشريح كنم.
اين يكي از ويژگيهاي بسيار ارزشمند بابه بود كه به ديگران _مخصوصاً جوانان_ فرصت ابراز نظر مي‌داد و از اين راه حداقل به آنان احساس شخصيت و اعتماد به نفس مي‌بخشيد.

ساده زيست و بي‌ريا

يوسف واعظي

مشهد (1364)
شهيد عزيز در طول مدت مسئوليتهاي خويش قبل و بعد از پيروزي، امكانات وسيع مالي در اختيار داشت و ليكن در مورد مصرف آن سخت دقيق و محتاط بود و حاضر نبود كه مبلغ بسيار ناچيزي را براساس روابط خانوادگي، رفاقتهاي شخصي و منطقوي مصرف كند، بر خلاف تبليغات بد خواهان و حسودان در اين زمينه بسيار سختگير بود و معروف بود كه پول گرفتن از ايشان كار ساده‌اي نيست و بدين جهت خيلي از دوستان و همسنگرانشان از ايشان گله داشتند. ولي اگر تشخيص مي‌داد كه مصرف پول در موردي به مصالح اسلام و مردم تمام مي‌شود، از خرج كردن ابايي نداشت و چه بسا براي عزت و اقتدار ملتش ميليونها پول مصرف مي‌كرد.
يادم هست موقعي كه ناوه ميش به دست دشمن اشغال شده بود، خيلي ناراحت بود و بارها مي‌گفت كه شما ارزگاني‌ها تصميم به آزادي ناوه‌ميش بگيريد امكانات هرچه بخواهيد در اختيار شما قرار مي‌دهم و اين را عملاً هم ثابت كرد و در دوران جهاد معتقد بود كه امكانات در جبهات ضد روسي مصرف شود و در دوران جنگهاي تحميلي در جهت استقلال و آزادي مردمش مصرف گردد.آن شهيد عزيز كسي نبود كه براي مسائل و منافع شخصي خود به كسي پول بدهد.
بايد گفت كه مزاري عزيز واقعاً مظلوم بود و مخالفين از هيچگونه تبليغات سوء و تهمت براي خُرد كردن شخصيتشان دريغ نكردند و يكي از چيزهايي كه خيلي دامن زدند و تبليغ مي‌كردند اين بود كه فلاني جاه‌طلب و خود محور است در حالي كه چيزي كه در وجود و فكر او نبود جاه‌طلبي بود. او خود را وقف خدمت براي اسلام ناب و مردمش كرده بود و هيچگونه منصب و چوكي نمي‌خواست. چنانچه در دور اول تعيينات اعضاي هيأت رئيسه، ديگران بود و او به عنوان يك فرد عادي در جلسه حضور داشت و آقاي حسيني به عنوان عضو هيأت رئيسه رياست جلسه را به عهده مي‌گرفت. ايشان خيلي صادقانه و صميمانه در جلسه‌ي شوراي مركزي شركت مي‌كرد و رياست همه را قبول داشت. البته لياقت و شايستگي و كارداني ايشان بود كه با استدلال قوي و متين زمام جلسه را به عهده مي‌گرفت و با منطق قوي و معتدل ديگران را تحت‌الشعاع قرار مي‌داد و در دور دوم تعيينات حزب وحدت خودش در مسافرت بود. اعضاي شوراي مركزي ايشان را بر اساس لياقت و صلاحيت‌شان غياباً به عنوان دبيركل حزب وحدت انتخاب كرده بودند كه باز هم شخصاً به اين مسئوليت علاقه نداشت.
شهيد عزيز ما در طول زندگيش خيلي ساده زندگي كرد و ساده زندگي كردن از ويژگي خاص او بود. در همه مراحل زندگي از غذاي ساده استفاده مي‌كرد و لباس ساده مي‌پوشيد و با دوستان و مردم برخورد خودماني داشت و با تجملات و تشريفات جداً مخالف بود و هر غذايي گيرش مي‌آمد نوش جان مي‌كرد و هر لباسي به دستش مي‌آمد مي‌پوشيد و چه بسا لباس كهنه و مستعمل دوستان و همرزمانشان را مي‌پوشيد. در اين زمينه خاطره‌اي دارم که در سال 64 بود. ايشان براي مدتي به خاطر هماهنگي اعزام نيرو و نظم و نسق امور در دفتر سازمان نصر سابق در مشهد اقامت داشت و يك لباس كهنه و مندرس در تن داشت. دوستان مي‌گفتند لازم است كه يك لباس براي خود درست كنيد. در جواب مي‌گفت مهم نيست. كدام لباس از برادران گيرم آمد مي‌پوشم و يكي از برادران (آقاي رحيمي مسئول دفتر كويته) لباس جديد درست كرد و لباس كهنه و مستعمل خود را انداخت. شهيد عزيز گفت چرا آن لباس را انداختي. آقاي رحيمي گفت قابل پوشيدن نيست. ايشان گفت لباس شما خيلي كهنه نيست كه قابل پوشيدن نباشد و اگر او را دور بياندازي اسراف مي‌شود. بده براي من كه بپوشم. آن لباس را از ايشان گرفت. خودش شخصاً شست و بعداً به عنوان بدل‌شويي از آن استفاده مي‌كرد.
در غذا هم همين حالت را داشت و در سال 63 اعزام نيرو داشتيم. موقع ظهر به منزل من مي‌رفتيم. به خاطر عدم مزاحمت براي خانواده‌ام به آقاي شهيد سيدعلي علوي مي‌گفت كه از مسير راه ماست و نان بگيرد و در هواي سرد زمستان از همان نان و ماست استفاده مي‌كرد.
از لباسهاي محلي هزاره‌گي خيلي خوشش مي‌آمد. خصوصاً برگهاي دستباف دايزنگي براي او بهترين لباس بود و نمد هزارگي را دوست داشت و شبهاي روي نمد مي‌خوابيد و در مسافرتها و در جبهه با ساير مجاهدين يكسان برخورد داشت و احساس برتري نمي‌كرد و در كارهاي روزانه با ساير مجاهدين شريك و سهيم بود. يادم هست در سال 64 وقت اعزام نيرو يك شب در مرز افغانستان با هم بوديم. نان تمام شده بود. ايشان آستين را بالا زد و از آرد موجود خمير كرد و بچه‌ها آتش روشن كردند. بهترين نان جبهه را پخت كه براي مجاهدين برخوردشان تازگي داشت و به عنوان يادگاري از ايشان عكسها تهيه كردند و هر يكي از مجاهدين در كنار ايشان عكس گرفتند و اين گونه برخوردشان سبب شده بود كه مجاهدين و همسنگرانشان او را از صميم قلب دوست داشته باشند و در جبهات لقب بابه به او داده بودند كه واقعاً براي مجاهدين و مردمش بابه بود.

نان فتير و نماز شب استاد

عزيزالله فياض

کاکري هرات (زمستان 1364)
من در سال 1356 اولين بار براي تحصيل در حوزه علميه قم به ايران آمدم. درشهر قم اطاقي براي ماندن نداشتم به همين دليل از طلبه‌هاي افغاني سئوال کردم که چه کسي مي‌تواند براي طلبه‌هاي افغاني کمک کند؟ بعضي از دوستان گفتند که آقاي عبدالعلي مزاري در مدرسه سعادت اطاق دارد ايشان مي‌تواند مشکل شما را حل کند. من با چند نفر از دوستان خدمت ايشان در مدرسه سعادت رفتيم. يک طاق محقرانه‌اي داشت وقتي وارد شديم، شهيد مزاري بسيار با چهره بشاش از ما استقبال و پذيرايي کرد.
ما خود را به ايشان معرفي کرديم و گفتيم که براي درس خواندن آمده ايم، شهيد مزاري خوشحال شد وبسيار ما را تشويق به درس خواندن کرد، بعد ما مشکل خود را با او درميان گذاشتيم، گفت، فردا براي تان خبر مي­دهم. فرداي آن روز به من خبرداد که من بايد بروم مدرسه امام صادق(ع) و من در اين مدرسه توسط رهبر شهيد اطاقي گيرآوردم تا درس بخوانم.آن زمان اوايل طلبگي ما بود ايشان براي ما طلبه‌ها يک سري کتاب‌هايي را مي‌آورد از قبيل «انقلاب تکاملي اسلام» از جلال الدين فارسي، کتاب «حکومت اسلامي» از امام خميني، بعضي از آثار مرحوم دکتر شريعتي و دوسه جلد کتابي هم از سيد قطب که به فارسي ترجمه شده بود، به ما مي‌داد و توصيه مي‌کرد تا اين کتابها را در کنار درس طلبگي بخوانيم، در فضاي آن روز طلبگي ايشان توصيه مي‌کرد که روزنامه‌ها را بخوانيم و به راديو‌ها گوش بدهيم و از اوضاع سياسي روز بايد باخبر باشيم. اين سفارش‌ها براي ما درآن زمان عجيب بود.
همين برخورد‌ها و توصيه‌هاي فرهنگي و فکري ايشان بود که بعد ازآغاز جهاد وتشکيل گروههاي جهادي من هم به سازمان نصر که آن زمان متشکل از چند گروه کوچک بود بپيوندم.بعد ازآن بيشتر با رهبر شهيد آشنا شدم. زندگي شخصي ايشان هم عجيب بود، با آن که يک شخصيت سياسي و مبارز شناخته شده بود هرگزبه فکر تجملات نبود و زندگي بسيار ساده وزاهدانه داشت و داراي روح بزرگي بود که هرگز آرام نمي‌گرفت.

از جمله خاطراتي که از ايشان دارم اين است که درسال1364 گروهي از مجاهدين عازم جبهات شدند و من هم به عنوان يک طلبه به جبهه کارکري هرات که يکي از پايگاههاي مهم نظامي سازمان نصر بود، رفتم. حدود چهار هزار نيرو درآن زمان تجمع کرده بودند، چون اين پايگاه چهار راه ارتباطي بود با ديگر جبهات مناطق هزاره جات و مهاجرين افغاني که به جبهات عازم مي‌شدند از همين پايگاه تقسيم گرديده و به مناطق مختلف اعزام مي‌شدند. شرايط سختي حاکم بود از يک سو منطقه ناامن و جنگي بود، برف و سردي هواهم به آن اضافه شده بود، از سوي ديگر تراکم نيروهاي مجاهدين از مناطق مختلف دراين منطقه سبب شده بود که تهيه غذا براي

مجاهدين بسيار دشوار باشد.با مشکلات زيادي چند کيسه آرد خريداري کرده بودند ولي سوخت و پختن نان هم خود يکي از مشکلات ديگر بود، جالب اين است که شهيد مزاري خودش با تعدادي از نظاميان مقداري هيزم جمع کرده بود، بعد همين آرد را خمير کرده بود و زغاله‌هاي خمير را به صورت فتير زير آتش کرده بود تا بپزد. صبح که از خواب بيدارشديم از همين ناني که نيمه خام و نميه پخته بود خورديم، اما بسيار خوشمزه بود چونکه مدت زيادي گرسنگي کشيده بوديم و در آن وضعيت اگر همين مقدار غذا گير ما آمده بود خوشحال بوديم.
شهيد مزاري از نظر مقاومت جسمي هم توانمند بود، يادم هست زماني که کاروان مجاهدين را از هريرود عبور مي‌داديم، در آن زمان تنها وسيله انتقال شان شتر، قاطر و الاغ بود، عبور دادن اين حيوانات از هريرود در آن زمستان سرد کاري بسيار دشوار بود، رهبر شهيد خودش وارد روخانه شد و در وسط رود ايستاد و مجاهدين را صدا مي‌کرد:آتي بزنيد تا طرف من بيايد.
بعد مجاهدين الاغ‌ها و شترها و قاطر‌ها را به طرف آب هدايت مي‌کرد، در وسط رود آنها را مي‌گرفت و آنطرف رود رد مي‌کرد، عبور چهارپايان مدتها طول کشيد، تا نوبت ما رسيد. وارد رود خانه که شديم، آب مخلوط با يخ بود وتا نزديک سينه ما مي‌رسيد، اينجا بود که تعجب کرديم که رهبر شهيد چگونه اين همه سرما را دراين مدت تحمل کرده است!
از رود خانه عبور کرديم و خود مان را به پايگاه رسانديم، زير خيمه رفتيم و آتش روشن کرديم، ما که ازفرط خستگي و تربودن لباسها خواب در چشمان ما نمي‌آمد، اما ديديم که شهيد مزاري در همانجا به خواب رفت. تعجب کرديديم که دراين وضعيت چطور ايشان به اين سادگي به خواب رفته است.
شهيد سيدعلي محافظ ايشان با خونسردي جواب داد: اين موقع وقت خواب ايشان است.
بعد از آن که گرم شديم و لباس‌هاي خود را خشک کرديم ما هم به خواب رفتيم، يک ساعت مانده به صبح بود که متوجه شديم رهبرشهيد در خيمه نيست. خيلي ترسيده بوديم که نکند رهبرشهيد را دشمن اسير کرده باشند. چونکه يکي از پايگاههاي مجاهديني که باما رقيب بود در نزديکي ما قرارداشت و از سوي ديگر چند پايگاه مهم رژيم کابل و روسها در منطقه سياه کوه مشرف برما بود و مرتب با‌هاوان و ديگر سلاح‌هاي ثقيله ما را هدف قرار مي‌داد، شروع کرديم به جستجو، تا اين که شهيد سيد عبدالحميد سجادي آمد و گفت: من استاد مزاري را پيدا کردم.
گفتيم: کجا پيدا کرديد؟
گفت: آن بالا داخل يک غار.
دست من را کشيد و با هم رفتيم به طرف غار وقتي آنجا رسيديم ديديم که شهيد مزاري مشغول عبادت است و نماز شب مي‌خواند.
من تا آن زمان باور نداشتم که يک سياست مدار هم نماز شب مي‌خواند و در آن سرماي زمستان و شرايط جنگي به راز و نياز مي‌پردازد.
جالب اين بود وقتي ايشان را داخل خيمه آورديم، تعدادي از دوستان با ايشان گفتند: دراين شرايط نظامي که دشمن در اطراف ما است نصف شب بيرون شدن از پايگاه خطرناک است.

شهيد مزاري گفت: نه انشا الله چيزي نمي‌شود، من امشب زياد نخوابيدم نگران بچه‌هاي نظامي و کاروان بودم، شب بلند شدم اول  سراغ آنها را گرفتم، ديدم آنها کنارمرکب‌ها همه شان خواب بودند، بعد رفتم براي نماز.

 چون تعداد مجاهدين زياد بود و پايگاه گنجايش نداشت تعدادي از مجاهديني که جلوترازما بودند، از محل چادر‌هاي ما عبور کرده بودند و درآن سرما کنار چهارپايان خوابيده بودند و رهبر شهيد خواب در چشمانش نيامده بود و نگران آنها بود.

1. تقي واحدي يکي از طلابي است که با تشويق رهبر شهيد وارد دروس حوزوي گرديد و به اصطلاح در جمع «کوچولوها» پيوست. واحدي يکي از نويسندگان بسيار خوب کشور ما است، داستانهاي کوتاه زيادي در نشريات افغاني به چاپ رسيده و دو مجموعه داستانهاي کوتاه نيز از ايشان به چاپ رسيده است، آخرين اثرواحدي يک رماني است به نام «گليم باف» در اين اواخر به زيورچاپ آراسته شده است. واحدي اکنون در کميسيون مستقل حقوق بشر افغانستان در مزارشريف مشغول انجام وظيفه است.
2. يکي از علما‌ي مبارز و سياستمدار شهرستان ولايت دايکندي، عضوشوراي مرکزي سازمان نصر و حزب وحدات اسلامي افغانستان و فعلا مشاور رئيس جمهور افغانستان آقاي کرزي در کابل
3. يکي از علماي پنجاب ولايت باميان.

   

Comments

محمدی
17 Jan 2012, 04:07
درود سلام به برادر توانا وگرانقدر جناب آقای دلجو
بیسیار عالی بود این خاطره ها اگر دوستان ورهروان پاک بابه یک همتی بکنند ویک مجموعه خاطرات از رهبر شهید را نشر کنند خیلی گام بزرگی است ،امید وارم این کار صورت بیگیرد موفق و موئید باشید
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.