|
|
|
| لینکها |
 |
|
|
|
|
به نام خدا یار مظلومان و دشمن ستمگران |
 |
|
|
|
|
|
|
به نام خدا یار مظلومان و دشمن ستمگران
محمد حسین هاشمی
فتح باب
من چهل سال پیش تر را می گویم. ولی سابقه این موضوع خیلی طولانی تر از این ها است. شاید از روزی که مذهب تشیع در افغانستان رواج پیداکرده.
در هزارجات که در اثر اعمال سیاست های فاشیستی حکام مستبد، در دوره های زمانی طولانی، مردم از حق داشتن امکانات آموزشی تا این اواخر محروم شده بودند، مکتب و معارفی وجود نداشته، اگرداشته هم مردم به دلایل و تجارب عمر شان که از حکومت ها داشته اند، آن را نماد حکومت و قدرت ظلمه می دانسته اند و بوی کفر و ظلم را از آن استشمام می کردند و چندان رغبتی به آن نشان نمی دادند.
اما: برعکس به آموزش های دینی و اعتقادی، توجه و علاقه ی شدید داشته اند. تا قبل از انقلاب، - شاید تا هم اکنون-، در تمام هزارجات، طفلی که تازه سر زبان می شد، اولین چیزی را که خانواده و پدر و مادرش به او یاد می دادند، کلمه ی طیبه«لا اله الا الله محمد رسول الله ...» بود.
مکتب خانه، سر آغاز تحصیلات به حساب می آمد که از آموزش قرآن به روش هجایی و روان خانی، شروع می شد.
پس ازاتمام این دوره، دوره دوم آموزش، خواندن، شروع می شد. گرچه نوشتن جزء آموزش نبود و هرکس طبق ذوق و سلیقه ی شخصی، با کمک خانواده،خط نوشتن را یاد می گرفتند.
دراین دوره، به قول معروف از کتاب های شاعری،(دیوان حافظ، یوسف و زلیخای نظامی و...) شروع می شد و تا مرحله ی کتاب های حدیث و تاریخ،- آثار علامه مجلسی و ملا نراقی از قبیل حق الیقین، معراج السعادة و مرقات و...ارتقا می یافت.
در این دوره، شاگرد، کاملا باسواد می شد و نوبت می رسید به صرف و نحو و ادبیات عربی و...
در کنار این آموزش ها یک آموزش ضروری دیگربه نام اصول پنج گانه دین،چهارده معصوم(ع) و دوازده امامی، بودند که از حضرت پیغمبر و حضرت فاطمه (ع) و دوازده امامی، از امام علی (ع) تا امام مهدی(ع)» وجود داشت، که هفته یک بار توسط ملای مکتب به شاگردان آموزش داده می شد.
این دوره ی آموزشی از اصول دین «توحید ، عدالت، نبوت، امامت، و معاد، شروع می شد- توحید هم بر چهار قسم بود: توحید ذ اتی، توحید صفاتی، توحید عمل، توحید عبا د ت - و با هشت صفت که صفات ثبوتیه می نامیدند، یعنی صفاتی که در شان خداوند عالم هست و آن صفات این ها بودند: «قادر، عالم، حی، مرید، مدرک، قدیم و ازلی، متکلم، صادق» و هفت صفت دیگر ،صفات سلبیه، یعنی صفاتی که درشان خداوند عالم نیست و آن ها عبارت اند از:« نه جسم، نه مرکب، نه محل، نه مرئی، لاشریک است و معانی، غنی ،خالق».
به شاگردان آموزش می دادند که خدا را به این 15 صفت بشناسند. شاگردان، طوطی وار همه ی این صفات را حفظ می کردند و تا هنگام مرگ خیال می کردند که خدا را کامل شناخته اند.
تمام این صفات را برای شاگردان، معنا می کردند که ما دراین جا به دومورد آن به عنوان نمونه اشاره می کنیم:
این هردوصفت: توحیدصفاتی و معانی، یک معنا داشت که عبارت بود از:« صفات خدا وند تبارک و تعالی عین ذاتش است و غیرذاتش نیست.اگر نعوذ بالله، از غیر ذاتش بود، عالم فانی می شد». این مفاهیم که از همان کودکی جزئی از ذهن من هم شده بود، تا کنون و تا قیامت در ذهنم جاگیر شده. ولی، اعتقادم هم اکنون دراین دو مورد کاملا تغیرکرده.
دلیل این تغیرهم چیزی نبود جز اولین خطبه ی نهج البلاغه، وقتی که این جملات را خواندم و به آن ها فکر کردم: «الحمد لله الذی لا یبلغ مدحته القائلون و لا یحصی نعمائه العادون و لا یؤدی حقه المجتهدون الذی لایدرکه بعد الهم و لایناله غوص الفتن... فطر الخلایق بقدرته و نشرالریاح برحمته و وتد بالسخور میدان ارضه... تا این جمله:«اول الدین معرفته و کمال معرفته التصدیق به و کمال تصدیق به توحیده و کمال توحیده الاخلاص له و کمال اخلاص له نفی الصفات عنه لشهادت کل مؤمن انها غیرالموصوف وشهادت کل موصوف انهاغیر الصفه...».
امام علی علیه السلام کمال و قله ی توحید را نفی صفات از خدا می داند.
در بعضی از دعا های که از ائمه رسیده نیز خواندم که، می فرمایند؛ خدایا اگر تو خود را به من نشناسانی، من قادر به شناخت تو نیستم.
خداوند قادر متعال اولین نعمت، رحمت، برکت و فیضش را با شناساندن خود به بندگانش عنایت فرموده که کودک در شکم مادرش، خدا را می شناسند. همه ی موجودات هستی، خدا را عبادت می کنند و به پروردگار هستی عشق می ورزند. بدون متکلم و فیلسوف!
از طرفی اگر دقت بفرمایید، این اعتقاد:« صفات خداوند عالم عین ذاتش است و غیرذاتش نیست»، عقیده ی وحدت وجودی است که خیلی از فقها آن را شرک بلکه کفر می دانند. چون فکرکردن در کنه ذات خدا جز سرگردانی و گمراهی نتیجه ای ندارد و عقل و ذهن بشر هیچ گاه، قادربه درک آن نمی باشد.بلکه قل بشر، فقط بعضی ازحقایق هستی را در حد ظرفیت خود ادراک می کند نه بیشتر.
می گویند؛ پای این گونه اعتقادات، توسط فیلسوفانی چون شیخ شهاب الدین سهروردی، ملا صدرا، و پیشتر از آن ها توسط کسان دیگری، از طریق ترجمه های متون فلسفی یونانی، مصری، چینی، هندی، ایرانی، (زردشتی) و... بوسیله ی مترجمین مسیحی و یهودی، در عصربنی امیه و بنی عباس، به زبان عربی ترجمه و به خورد مسلمانان داده می شد. دلیلش هم ضعف منطقی و علمی دستگاه خلافت بنی عباس و بنی امیه در برابرائمه ی معصومین(ع) بود که مردم را قانع نمی توانستند.
حالا جای تعجب و تحیر است که: این عقاید، در بین مردم سنتی و معتقد به ائمه ی معصومین(ع)، در دهات دور افتاده هزارجات، از کجا، به چه وسیله و مهارتی، رسوخ کرده و با اعتقادات مذهبی مردم عجین و به نام امام و پیغمبر، به خورد شان داده شده؟
آنچه که حس کنجکاوی آدم را بیشترمی کند این است که: روستائیان فقیر هزارجات که خدا را با عقل و فطرت و توجه به انسان ،طبیعت و کاینات از هر فیلسوف و متکلمی بیشتر و خوب تر شناخته اند، چه نیازی به این چیزها داشتند؟ و در عوض چرا کسی به فکر این نشد که به این مردم قول پیغمبر را یاد بدهند که:« کاد الفقر ان یکون کفر» یا قول ابوذر را که گفته : وقتی فقر از در وارد می شود دین از در دیگر خارج می شود؟
من یکی، رد پای استحمار و استضعاف را به وضوح در نشر این افکار می بینم. دلیلش هم بسیار روشن است. این مالیخولیا بازی ها، توسط چه کسا نی بجز دستگاه ظلمه و استبداد حکومت های نژاد پرست می توانست - با سؤاستفاده از جهل عامه و نفس های اماره عالم نمایان درباری و بزدل شان، که در کنار دعا برای دوام تخت و بخت شاهان ظا لم و خون خواری چون ظاهر شاه و نادرغدار و... - این افکار را در بین مردم شایع سازند و جا اندازند؟!
شیخ آصف محسنی، این دعا گوی کهنه کار و ماهر استبداد و یکی از مروجین استحمار مذهبی، که در هیچ دوره ای از کار نمی افتد و در هر دوره ای این مهارت را دارد که نادر غدار و ظاهر شاه خاین را دعا کند و طبق نیاز زمان و به وجه دیگری خود را کاکای کرزی درست کند و از تمام جنایت هایش دفاع و آن را توجیه کند و آنگاه بر مسند دین تکیه زده، در برابر قتل عام مردم بهسود، خاینانه و با سکوت مرگبارش، نوکری و خوش رقصی اش را به کرزی جلاد ثابت کند و خود را نماینده ی دین و مذهب هم بداند!
جای سؤال دارد که این آموزه ها را این آقا ازکجا و کدام مکتب آموخته؟ در کجای دین و در کدام آیین، یافت می شود که: کسی خود را مرجع تقلید شیعیان بداند و به جرم قیافه و نژاد، با مردم هزاره تا این حد دشمنی کند که مزاری را شهید نداند و هزاره ها را بجرم اینکه در تلویزیون تمدنش، مزاری را شهید گفته اند از کار برکنار کند و از برکت همین مردم به نام و نوا های هم برسد؟
با این روش، نه فقط دشمن جان هزاره که دشمن دین و مذهب شان نیز باشد. این آقا دین که ندارد، دریغ از اندکی حیا که باز هم خود را مرجع تقلید بداند، مدرسه درست کند، تلویزیون تمدن!! بسازد و شورای علما جور کند!
کم کم به این نتیجه می رسیم که دستگاه استحمار و استضعاف، در هر دوره ای، از ضعف اراده وایمان وهوا های نفس افرادی چون شیخ آصف محسنی به خوبی بهره می گیرند تا به مردم ما آسیب برساند. شیخ آصف محسنی، که مهارت پول پیدا کردن و خیانت به مردم هزاره را خوب دارد، هیچ گاه جوابی برای این سؤالات ندارد. اگردارد بیان بفرماید.
در هر حال ما فقط پای این بحث را باز کردیم، تا در آینده با خوانند گان فهیم و اندیشمند و جویای حق و حقیقت به گفتگو بنشینیم، باشد که در پرتو عقل و عنایات خداوند از راه شیخ آصف نجات یابیم و فکری درستی برای مردم خود بکنیم.
من منتظر انتقادات و نظرات سالم اهل اندیشه و قلم هستم بدون این که کمترین پروایی از دستگاه فساد و نظام طاغوتی و مردم کش کرزی و دعا گویانش داشته باشم.
ما در این بحث ها به دنبال راه تصحیح و اصلاح اعتقادات دینی و مبارزه با انحرافات فلسفی ناشی از نظام ها و قدرت های طاغوتی و توجیه گران منافع شان و... هستیم که هستی مردم ما را در طول قرن ها به بازی گرفته اند.
در نوشته های بعدی مضرات این گونه افکار را دقیق تر و تحقیقی تر با اسناد و مدارک معتبر تر، با استناد به قرآن، احادیث پیغمبر(ص) و ائمه معصومین(ع) برخواهیم شمرد و فعلا برای باز کردن باب بحث همین اندازه را کافی می دانیم.
والسلام علی من التبع الهدا
محمد حسین هاشمی 11/1/1388
|
|
| |
|
|
| |
|
|