یاد گل سرخ
مجموعه خاطراتی از رهبر شهید
محمد اسحاق فیاض
دفتر اول
بخش پنجم
گلوي خصم را بفشاريد
چهاركنت (1345)
خانواده من با خانواده شهيد مزاري پلوان شريک بودند، اول بهار همه شان در منطقه «قوريغ پاي ميرگن» ييلاق ميرفتند، آخرهاي ماه ميزان به قشلاق باز ميگشتند.
آشنايي شخصي من با شهيد مزاري زماني شروع شد که پدرم در سال 1345 مرا به مدرسه نانوايي آورد و شهيد مزاري هم در آنجا درس ميخواند و يک طلبه عادي به نظرم ميآمد، تا اينکه روزي خبري پخش شد که شهيد بلخي در چهارکنت ميآيد، مريد بلخي درچهارکنت دو نفر بودند، يکي شهيد حاجي خداداد پدر شهيد مزاري و ديگري حاجي پيوند، من آن زمان خيلي کوچک بودم، يک شور و هلهلهاي عجيب در چهارکنت ايجاد شده بود، همه ميخواستند شهيد بلخي را از نزديک ببينند، متأسفانه براي من يک کاري پيش آمد که مجبور شدم بايد طرف خانه بروم، با عجله زياد خودم را به خانه رساندم و بسيار زود برگشتم، شهيد بلخي در همين فاصله به مدرسه نانوايي آمده بوده و رفته بود و من سعادت ديدار ايشان را پيدا نتوانستم.
روزهاي بعد شهيد مزاري را ميديدم که بچه را دور خود جمع ميکند و از بلخي و زندان و...حرف ميزند يک روز شهيد مزاري بچهها را جمع کرد و گفت: که شما آينده اين مردم هستيد و بعد دستهايش را مشت کرد و جملهاي را از شهيد بلخي نقل کرد که: گلوي خصم را چنان بفشاريد که تا اگر يک قِران از حق شما را خورده باشد، از گلويش پايين بيايد.
من تعجب کردم، چون در آن دوره و زمانه کسي جرأت نداشت چنين حرفهايي بزند، ولي شهيد مزاري که يک طلبه نوجواني بيش نبود، با جرأت تمام بچهها را جمع ميکرد و اين حرفها را ميزد.
سخن ديگري که براي من تعجب انگيز بود، اين است که درهمان دوراني که ما در مدرسه نانوايي طلبه بوديم، ماما (دايي)هايم با جمعه خان ملک دچار مشکلات و نزاع شده بودند، يک روز جلسهاي از بزرگان و مو سفيدان تشکيل شده بود که من و شهيد مزاري نيز آنجا بوديم، ايشان رويش را به موسفيدان قومي کرد و گفت: اگر شما وحدت و همبستگي داشته باشيد اگر يک کنتلي(نوعي گياه كوهي كه به اندازه يك قد آدم رشد ميکند اما مغز آن پوك است) را هم بلند کنيد، هيچ کس آنرا شکستانده نميتواند.اگر دچار اختلاف شديد فولاد هم اگر باشيد شکسته ميشويد.
ايشان تا زمان جلب عسکري در مدرسه نانوايي درس ميخواند، پيش از اينکه ايشان به عسکري برود، بمن گفت اگر ميخواهي که ملا شوي، به ايران وعراق رفته درس بخوان، از همين حالا به جان پدرت شروع کن، من عسکري ميروم، وقتي از عسکري برگشتم بخير ايران ميرويم.
عسکري شهيد مزاري تمام شد من هم پدرم را راضي کردم و از اواخر سال 1351 با شهيد مزاري و آقاي زعيم، به ايران آمديم.
شهيد مزاري حوزه علميه قم را انتخاب کرد و من نجف رفتم.
سالهاي بيقراري
مزار شريف و کابل (1346- 1356)
وقتي از نجف اشرف به کابل بر گشتم، شروع کردم به تدريس براي نسل جوان و طلابي که تشنهي علم و دانش اسلامي بودند. در آن زمان آيت الله شيخ سلطان محمد ترکستاني هم يکي از علماء بزرگ آن دوره در مزار شريف و شمال کشور بود، من سفري داشتم به مزار شريف، ايشان در آنجا مدرسه و مسجدي داشتند، گفت: مسجد من تازه درست شده شما در آنجا منبر برويد، من در آنجا منبر رفتم و بعد از آن با طلبههاي آن مدرسه آشنا شدم که از آن جمله شهيد مزاري بود و ايشان درآنجا درس ميخواند.
در اولين بر خوردي که با ايشان داشتم، اين احساس بمن دست داد که مزاري يکي از افرادي است كه در جامعه آن روز افغانستان که فعاليتهاي چپيها و کمونيستها خيلي گسترده بود، خواهان مبارزه اسلامي است، ايشان در حاليکه در آن زمان شرح لمعه ميخواند به فکر يک تحول و انقلاب خوب و اسلامي درجامعه افغانستان بود.
من هم مقداري از فعاليتهايم را برايش تشريح کردم، از جمله درس تفسير قرآن کريم بود و... درس تفسير را هم روي دو منظور ميگفتم يکي تبيين احکام الهي، شناخت از قرآن و دين اسلام و دوم جلو گيري از افکار چپ کمونيستي بود که در آن زمان فعاليتهاي زيادي داشتند، در ميان دانشجويان و جوانان فعاليتهاي زيادي ميکردند؛ جلسات و ميتنگهايي را راه ميانداختند، افکار جوانان را مخدوش ميکردند، به مقدسات اسلام علناً حمله ميکردند که دين اسلام فقط روزه و نماز و خمس وزکات و ضجٌه و گريه است و در تغيير امور اجتماعي و وضع مردم دستوراتي از خود ندارد، در اين شرايط لازم ديدم که درس تفسيرقرآن را بگذايم، دراين درس طلبهها و عده زيادي از جوانان دانشگاهي شرکت ميکردند و پوشش خوبي بود براي جذب نيروهاي جوان براي ايجاد يک تشکيلات مبارزاتي اسلامي، و من شهيد مزاري را در اين زمينه بسيار مصمم ديدم و گفتم: هر وقت کابل آمدي منزل من بيا.
در کابل که آمد، با افکار شهيد مزاري بيشتر آشنا شدم، در آن زمان نه تنها به فکر افغانستان بود بلکه روي جهان اسلام و مستضعفين ميانديشيد و فکر بسيار وسيعي داشت.
بعد شهيد مزاري براي ادامه تحصيل به خارج از افغانستان رفت و من هم سفري داشتم به نجف و چون راه بسته بود، سوريه رفتم و شهيد مزاري را در سوريه ديدم، گفتم: کجاييد، درس ميخوانيد، راه ميرويد، چه کار ميکنيد؟
گفت: هم درس ميخوانم و هم راه ميروم، ميخواهم اينجا رفقا و دوستاني را پيدا کنم، براي مبارزه، افرادي که استعداد و شايستگي اين را داشته باشد که دريک خط صحيح و ناب اسلامي کار بکنند، ما دنبال چنين افرادي هستيم که با آنها هماهنگ شويم.
در سال 1349 يا 1350 بود که ايشان به کابل آمد، مقداري از کتابهاي انقلابي و اسلامي را با خود به کابل آورده بود، کتابهاب از قبيل آثار دکتر شريعتي، شهيد مطهري، ناصر مکارم شيرازي و... مقداري هم نشريات اسلامي.
گفت: کساني که زير جلسه درس تفسير شما ميآيند اين کتابها را برايشان بدهيد.
و من کتابها را از ايشان گرفتم و بين جوانان تقسيم کردم. بعد من گفتم: ما در اينجا يک تشکيلاتي داريم اگر ممکن است شما هم با ما بياييد.
گفت: باشد من با شما همکاري ميکنم، منتها فعلاً قصد دارم يک کتابخانه را در مزار شريف تأسيس کنم، يک مقداري کتاب هم با خودم آوردهام.
ايشان به طرف مزار رفت و کتابخانه را تأسيس کرد و حدود دو سه هزار جلد کتاب جمع آوري کرده بود.
ايشان هميشه در حال رفت و آمد بود، گاهي ايران بود، گاهي در نجف بود و گاهي هم در سوريه و پاکستان وافغانستان، شايد در سالهاي 55 يا 56 بود که نجف رفت، در مسير راه توسط ساواک دستگير شده و زنداني گرديد. وقتي به کابل آمد، صورتش آثار سوختگي بود.
گفتم: آقاي مزاري صورتت را چه کرده است؟
گفت: زندان ساواک بودم، شکنجههاي زيادي شدم، از جمله صورتم را با سيگار سوزاند.
يکي از چيزهايي که براي من مايه تعجب بود صبر و حوصله و مقاومت ايشان بود، سفرهاي دور و درازي را در پيش ميگرفت و کارهاي پر مخاطره را براي اسلام و نجات مردمش انجام ميداد و در برابر سختيها اُف هم نميگفت، انساني بود نترس و ميگفت: اگرانسان در راه مبارزه و انقلاب بميرد چه عيب دارد؟ بالاخره انسان روزي ميميرد، منتها اگر انسان در اين راه بميرد بهتر است، انسان بايد در زندگي خود متحرک باشد و اگر در حال تحرک درچنگال ظالم بيفتد و بميرد و شهيد شود هيچ باکي نيست!
در همان سفري که ايشان در کابل داشت، نشستيم با همديگر روي شرايطي که ايشان داشت بحث کرديم، بعد ايشان عضو تشکيلات ما شد، ما در آن زمان تشکيلاتي داشتيم بنام گروه حسيني، يکسري شب نامهها را پخش ميکرديم در سطح کابل، و ايشان اين اعلاميهها و شب نامهها را با خودش به ايران آورده در قم پخش ميکرد.
تا اينکه انقلاب و جهاد بعد از کودتاي کمو نيستها در افغانستان شروع شد و طي نشستي که در قم صورت گرفت جريان سازمان نصر بوجود آمد.
سرباز افتخاري
مزار شريف (1347)
شهيد مزاري از مدرسه نانوايي به مدرسه سلطانيه مزار شريف نقل مکان کرد و در آنجا مشغول تحصيل گرديد، در آنجا بود که مسئله عسکري استاد شهيد پيش آمد، با آنکه يکسال به عسکريش مانده بود، رفت خودش را چهره (ثبت نام عسکري) کرد.
همانطور که قبلا عرض شد، خانواده شهيد مزاري در چهارکنت معروف بود، پدرش از نظر وضع مالي خوب بود ونفوذ زيادي در علاقه داري چهارکنت و ادارات مزارشريف داشت، بسياري از کساني که اين چنين نفوذي در ميان مردم و دولت داشتند، فرزندانشان را به راحتي مجلا (معاف از خدمت) ميکردند و هيچ مشکلي نداشتند، يا از طريق پول به راحتي ميتوانستند مجلاي فرزندانش را بگيرند يا از طريق پارتي، فقط قشر فقير بيچاره بود که بايد عسکري ميکردند، در کارها و طرحهاي عمراني دولت بصورت دسته جمعي بايد شرکت ميکردند، بدون آنکه مزدي براي آنها تعلق بگيرد.
راه ديگري که براي شهيد مزاري وجود داشت اين بود که دولت حاکم از روحانيون و مولويهايي که امتحان مدرسي ميدادند از عسکري معاف شان ميکرد، ولي شهيد مزاري هيچ کدام اينها را قبول نکرد و خودش را در عسکري چهره (ثبت نام) کرد.
پدرش با اين کار شهيد مزاري مخالف بود، چون پسرش را خيل دوست داشت، راضي نبود که پسرش عسکري برود، چون آن زمان مردم افغانستان و مخصوصا مردم ما، تصور بسيار بدي از عسکري داشتند، ظلمهاي متعددي به عساکر ميشد، حتي بخاطر اين كه فرزندانشان يکسال يا دو سال ديرتر به عسکري بروند، سن شان را در تذکره پايين ثبت ميکردند که اين مسئله بعدها برايشان درد سر ايجاد ميکرد، در تحصيل فرزندانشان در جايي که مکتب بود و به مکتب ميفرستاد، مشکل ايجاد ميکرد.
پدر شهيد مزاري اصرار داشت که برو امتحان مدرسي بده و خودت را مجلا کن. ولي شهيد مزاري قبول نميکرد و ميگفت: نه من بايد به عسکري بروم.
يک روز استاد شهيد مزاري به چهارکنت آمد، باز هم پدرش بسيار زياد اصرار کرد که بيا خودت را مجلا کن، اگر امتحان مدرسي بدهي من به علاقه داري رفته مجلاي تو را ميگيرم، پدرش هرقدر پافشاري کرد شهيد مزاري قبول نکرد.
وقتي پدرش خبر شد که شهيد مزاري خودش را به عسکري چهره کرده فورا به مزار شريف رفت وقتي برگشت گفت:اي بچه ره هر چه گفتم که خودت را مجلاي مدرسي کن، قبول نکرد، گفتم، مه ترا مجلا ميکنم قبول نکرد.
استاد شهيد مزاري با سيد زين العابدين واعظ (که در زمان تره کي دستگير و به شهادت رسيد) هردوي شان به عسکري رفتند، استاد شهيد مزاري بد ترين نقطه را هم انتخاب کرد و آن خوست بود، زيرا خوست به دليل آب و هواي بسيارگرم و وضعيت غير بهداشتي و عدم امنيّت کافي و نيز تنشهاي نظامي كه در آن زمان ميان افغانستان و پاكستان بروز كرده بود، بد ترين نقطه براي عسکري بود، بسياري از عساکر که از مناطق مرکزي و سرد سير کشور بودند، آنجا تلف شده بودند، شهيد مزاري در يک چنين جايي رفت و عسکريش را به پايان رسانيد، در دوران عسکريش نيز جسارتهاي زيادي از خود نشان داده بود و دوستان زيادي از اقوام مختلف کشور پيدا کرده بود.
وقتي همراه شهيد مزاري در سال 56 با هم به طرف ايران ميآمديم از ايشان پرسيدم که شما چرا براي عسکري رفتن اين همه اصرار داشتيد؟
ايشان جواب داد: عسکري رفتن من به اين خاطر بود که من از همين سرزمين هستم، از همين افغانستان هستم، من بايد بدانم که در اين سر زمين چه ميگذرد؟ دليل ديگري که علاقه داشتم به عسکري بروم اين بود که شهيد بلخي به من نصيحت کرده بود و گفته بود که تو بايد عسکري بروي و من هم عسکري را انتخاب کردم.
شهيد مزاري به اين حرف شهيد بلخي بسيار معتقد بود که در جايي گفته بود: انسان راهي را که ميرود بايد تا آخرش برود، اگر درس طلبگي ميخواند بايد مجتهد شود، اگر سخنران ميشود بايد بهترين سخنران شود، اگر سياست مدار ميشود بايد بهترين سياست مدار شود، اگرگردنه گير و دزد ميشود دزد مردانه شود نه خس دزد !
1. قاسم علي رحماني عضو مركز فرهنگي ـ اجتماعي سراج (نويسندگان سابق)، يكي از علما و محققان چهاركنت است كه در سالهاي مبارزه و جهاد هميشه با رهبر ه شهيد همسو بود و از كساني است كه در فعاليتها و تشكيلات اوليه جريانهاي سياسي و فرهنگي مردم ما حضور فعال داشته است.
2. آيت الله صادقي پرواني يكي از علماي جهادي و عضوشوراي عالي نظارت حزب وحدت اسلامي است كه در تمامي دوران جهاد، در افغانستان حضور داشت، ايشان يكي از بنيانگذاران اوليه جريانهاي سياسي مردم ما به شمار ميرود كه در دهه 1350 هستههاي اوليهي آن گذاشته شده بود و با رهبرشهيد از همان روزهاي آغازين مبارزات سياسي و فرهنگي، آشنايي پيدا كرد، در تشكيل سازمانصر و حزب وحدت نقش زيادي ايفا كرد و درطول همه اين سالها همسو با خط مشي سياسي رهبر شهيد بود