مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 

«همان ده سال »

 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد

 
تعداد بازدید کنندگان
 

«همان ده سال »

داستان کوتاه
نویسنده : تقی واحدی

گرچه زنش ناگهانی وارد اتاق شد و قوماندان ستوه جیغش را کاملا احساس کرد، لازم ندید که چشمانش را از کتاب کنده کند؛ «باز چه گپ شده؟»
ـ جنگ کرده ان همراهش در راه مکتب. افغانی گفته گریان دختر را کشیده ان.»
قوماندان کتاب را میان دو دستش گرفت؛ «لت کرده ان؟»
مریم گفت: «خیستن سختی می کنه سرت ؟»        
قوماندان احساس کرد که رگ های اعصابش منقبض شد. در این یک سالی که از وطن آواره شده بودند، چندین بار شده بود که صدای مریم اینگونه بالایش می برآمد. لاکن آب دهانش را قورت کرد و تصمیم گرفت که صدایش را بلند نکند. اما دیدن دخترش هم نرفت.
کتاب را روی میز شیشه یی گذاشت و از روی کوچ خیست. تصمیم گرفت برود پشت وُرسی، لاکن دو قدم نرفته بود که حس کرد حلقش خشکی می کند و کشانده شد طرف سماوار. سماوار کوچک برقی که روی پیشخوان کار شده از سنگ قرار داشت و پذیرایی را از آشپزخانه ی کوچک جدا می کرد. آشپزخانه یی که کف و دیوارهایش کاملا از سنگ کار شده بود و برق می زد. گاهی از یادش می رفت که اینجا آن را اوپن می گویند، اما هیچ وقت نمی گذاشت که آنجا چیزی پخته کنند. گیلاس را گرفت از سماوار آب جوش ریخت و بعد کمی چای تلخ از چاینک چینی بالای آن. این شکل چای ریختن را اینجا یاد گرفته بود. گرچه چایش همچنان سبز بود و هنوز در قندانی اش فقط نبات جای داشت. قوماندان گیلاس را گرفت و رفت پشت وُرسی.
همان چیزهایی بود که هر روز می دید؛ یک ردیف درختان بید در وسط بلوار و چند دکان لوکس پوشاک هم در آن طرفش. یک قورت شوپ کرد و پس آمد کتاب را از روی میز شیشه یی گرفت. به طرح پشتی آن خیره شد. بعد صفحه ی اول و صفحاتی از میانه هایش را دید. می دانست که صد و پنجاه صفحه است و لذا از اینکه هوس کرد باز هم صفحه ی آخر را ببیند، تبسمی بر لبانش نقش بست.
عنوان کتاب را با صدایی که خودش بشنود، زیر لبش زمزمه کرد: «از کوه به کوه» احساس کرد که تمام گذشته اش در ورق های این کتاب شرشک شده است. از یک کوه شروع شده و باز در همان کوه به پایان رسیده. در طول ده سال. با خودش گفت: «هرچه بود همان ده سال بود.» روزی که از آن کوه پایین شد، زندگی اش رنگ تازه یی گرفت. خانه یی لوکس و زنی شهری. موترهایش را هم نو کرد، اما گاردهایش را تغییر نداد. گرچه از آن کوه خاطرات زیادی داشت و بچگی و جوانیش را در همان کوه تیر کرده بود، اما آن ده سال شکوه حسرت آمیزی داشت برایش. بعد از آن ده سال هم به خاک مالیده شده بود و ارزش آن را نداشت که به خاطر بیاورد. با خود گفت: «گویا که بعد از ده سال دار و ندارم را پس همان کوه خورد. »
رفت و همانطور که از راه زینه ها پایین می شد، صدا زد؛ «نازی!»
گرچه یکی دیگر هم در راه بود که شاید تا یک ماه دیگر به دنیا می آمد اما فعلا از مریم فقط همین نازیلا را داشت. تنها اسمی بود که باب میل اش مانده نشده بود روی اولادش. چند اسمی را که او انتخاب کرده بود، دلیل آورده بود مریم که قشلاقی است. قوماندان هم که این رقم دید، «لا»یش را برداشت و از همان روز اول نازی صدا زدش. صدایی که نشنید، بلندتر گفت؛ «نازی بچیم!»
و رفت اتاق نشیمن که نازیلا خودش را چُمبلک کرده و پیشانیش را مانده روی بالشت. قوماندان کوشید صدایش را مهربان تر کند؛ «گریه می کنی بی غیرت!»
مریم با گیلاس شربت لیمو وارد شد و پهلوی نازیلا شیشت. قوماندان با مُسخند گفت: «دختر قوماندان و گریه؟»
نازیلا سرش را بلند نکرد و مریم زیر زبانش زُنگی زد که قوماندان گرچه دقیقا نفهمید، اما کاملا سوزش نیشش را احساس کرد. با این حال ترجیح داد جوابی ندهد. برگشت دوباره به پذیرایی در طبقه ی بالا. همچنان که از راه زینه ها بالا می رفت، تصور اینکه در این شش ماه چقدر شنیدن طعنه ها جرأتش را کم کرده، راه گلویش را تنگ کرد. لاکن وقتی کرختی بازوی چپش را حس کرد، فهمید که باز قلبش فشرده شده و لذا کوشید گپ نازیلا را برای یک ساعتی هم که شده، فراموش کند.
روی کوچ یک پهلو لم داد و نگاهش را روی طرح کلاشینکوف پشتی کتاب دوخت. ناخودآگاه نفسش را با این جمله بیرون داد؛ «از کوه به کوه»
که سرفه صدایش را برید. لحظه یی چشمانش را بست و بعد صفحه ی هفتاد و دوم را پیدا کرد. عکس پرتریت اش، تقریبا تمام یک صفحه را پر کرده بود. عکس تقریبا دو سال پیشش. از میان دهها عکس اش، این را انتخاب کرده بود. اما حالا که خوب نگاه می کرد، خودش را اندکی ملامت می کرد؛ اگر سهل انگاری نکرده بود، می توانست عکس جذاب تری انتخاب کند برای چاپ. گرچه عیب خاصی نمی دید در همین عکسش ولی نمی فهمید چرا به دلش هم نمی چسپد.
کتاب را بست و دوباره به طرح کلاشینکوف خیره شد؛ «واقعا که بلا کرده این داراب. شنیده بودم که رسامی بلد است، اما باور نمی کردم که اینقدر قوت رسم داشته باشه.»
کلاشینکوف نوک به پایان بود و این، احساس گنگی را بر می انگیخت در او. نوک پایان یعنی که...
ـ بلی.»
ـ سلام لالا.»
تلفون برادر برنج فروشش ناصر بود.
ـ دو نفر دهان دکان آمده ان کمک طلب می کنن. میگن که از تمام دکان های رسته کمک می گیرن.»
دکان شان در کوچه ی عباسقلی خان بود و شش ماهی می شد که برنج های قاچاقی پاکستانی می فروختند.
ـ کی استن؟»
ـ چهره اش آشناست. لاکن اسم شان را نمی دانم. یک زن و یک مرد استن. چهره مرد اشناست. در کابل زیاد دیده بودمش، لاکن...»
ـ پول جمع می کنن؟»
ـ بلی. میگن از طرف انجمن زنان بیوه استن.»
برای قوماندان نام کاملا تازه یی بود.
ـ حالا جواب شان کو بعد از چاشت خودم میایم.»
لرزش خفیفی کرد وقتی ناگهان به یادش آمد که حداقل سه بار از مرگ حتمی نجات یافته بود. مُسخند کرد؛ «اگر نی حالا هر دوی شان در لیست بیوه ها بودن.»
گرچه پیش خودش اقرار کرد که حالا هم زندگی زن اولش مثل یک بیوه است. او را همانجا رها کرده بود پیش برادرش در همان کوه و خودش را با زن دومش کشیده بود اینجا در خارج از کشور؛ «خوب مجبور بودم در آن شرایط. مریم تنها خودش بود و نازی. در آن وقت گریز، کبرا و شش دخترش را چطور می توانستم بیرون کنم. یک مرمی می کردن اگر گیر می آمدم.»
آمد دوباره کتابش را از روی میز برداشت. با خودش گفت :«کتاب هم کم از تفنگ نبوده! هر جمله اش یک مرمی است. هرکسی را بخواهی می تانی بدنام کنی و د خاک بزنی.»
بعد به راحتی توانست قوماندان هایی را که در کتاب بدگویی شان کرده بود، در ذهنش مجسم کند؛ اذعان داشت که تا حدی در بدگفتن آنها مبالغه کرده، لاکن بی انصافی های شان را که به خاطر آورد، به خود حق داد که آنها را سرکوفت کرده و با صدای شمرده گفت: «ناحق نگفته ان که قلوخ انداز را پاداش سنگ است.»
بیمی گنگ دوباره روی دلش آمد؛ آیا واقعا نمی توانست از حویلی بیرون رود و از دخترش دفاع کند؟ دستش را روی طرح کلاشیکوف مالید و تصور اینکه در محاصره ی همسایه های بومی قرار گرفته ذهنش را پر کرد. تقریبا قبولانده بود به خود که آنها به راحتی می توانند با کتره های متنوع خود، او را مات کنند.
خیست و پشت وُرسی ایستاد. کوشید دلداری بدهد خود را؛ «دخترم هنوز کلان نشده. می تاند عادت کند با اینجا.»
لحظاتی همانطور ایستاد و بعد چشم هایش را از بیدهای بلوار و دکان های آنسویش کند و ادامه داد: «شاید هم فرجی حاصل شود و اوضاع وطن تغییر کند.»
آمد کتابش را گرفت و از فصل پنجم شروع کرد به خواندن. فصل پنجم لذیذترین فصل کتابش بود و هر قدر که خوانده بود، باز هم گرسنه ی آن بود. فصلی که اگرچه پایان جوانیش بود، لاکن قدرتی رو به اوج داشت.

   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.