شعر : از محمد حسین هاشمی
زندگي
نور، ازبرگ، روان، تا به رگ انگوراست
آب با ریشه ی تاک و نفسش محشور است
زندگی، بیم و امید است بهم آغشته
غصه همبازی طفلیست، که غرق سور
زندگي آهن خام است، دمي تيروتفنگ
لحظه اي، نغمه اي ازبند دل سنتوراست
گاه، قلاده بود، زيب گلوي يك زن
گاه برگردن يك مرد، دم ساتوراست
معني عمرهمين تلخي وشيريني ها است
نوشداروي عسل، نيش، هم اززنبوراست
عصرراهركه غم ودرد وعزا مي بيند
عيش راگر نشناسد به حقيقت كوراست
شب، سياه است اگرديده ي موسي باشد
رويه ي ديگراين سكه زجنس طوراست
آتش ازشهوتٍ بد بيني ي ما مي خيزد
ديد اگرپاك شود نارجهنم نوراست
تهران1/6/1386