|
|
شهيد كينه
تبم، درد و داغم و نامم غم است
تنورم پر از هيمه ي ماتم است
همآواي صدها خزان ناله ام
و همداغ صد دشت آلاله ام
كهن زخم ،گل كرده در سينه ام
شهيد دو صد ساله ي كينه ام
شده تازه زخم سر و شانه ام
به پا نقش زنجير و زو لانه ام
دويدم دو صد سال همپاي زخم
مرا زخم افتاده بالاي زخم
شدم سالها بنده ي زر خريد
بهر گوشه و بيشه گرگم دريد
و با، سالها از تنم برگ ريخت
هم از آسمان بر سرم مرگ ريخت
من و درد بوديم و شب هاي تار
سيهچالِ پر وحشت و نيش مار
كه بود آن كه بشنيد فرياد من؟
ز دژخيم يا خواستي داد من؟
در آغوش شب هاي پر التهاب
به نعشم فروغ رخ ماهتاب
چنان وحشت دشت را مي فزود
كه چون محشر آن دشت را مي نمود
كه بود آن كه شب بر سرم پويه كرد ؟
كه بود آن كه برنعش من مويه كرد ؟
كه بود آن كه پوشيد شال عزا ؟
كه برداشت بر شانه نعش مرا ؟
كه بود آن كه بگريست برغربتم ؟
كه پاشيد آبي سر تربتم ؟
درين عرصه جز زخم يارم نبود
و غير از غمم غمگسارم نبود
به صحرا اگرخاك بي كس شدم
اگر سفره ي جشن كركس شدم
اگر قامتم را ز ضرب تبر
شكستند مثل سپيدار تر
اگرزآتش كينه ام سوختند
به تير ستم سينه ام دوختند
سپردند خاكسترم را به باد
نماند مگر تا نشانم به ياد
ولي بذر جانم ز خون آب خورد
به قلب زمان زنده ماند و نمرد
كه اين نودَه ازجاي زخم تبر
بر آورده از سينه ي خاك سر
و اين فصل، فصل گل باور است
زوال شب حزن و درد آور است
محمد حسین هاشمی
بهار سال 1371 تهران
|
|