داستان
نویسنده:
عباس دلجو
موتر واگن ناله کنان به آهستگی سر بالائی و راه پر پیچ و خم و خاکی و پر از چقر و چقوری کوتل را می پیمود. شریف در سیت پیشرو کنار راننده نشسته و از ترس پاهایش را به بدنه موتر فشارمیداد تا خودش را محکم به پشتی سیت بچسپاند، موتر زمانیکه از گولائی ها دور میزد یک لحظه،جاده از دید شریف گم می شد و دره ی عمیقی جلو چشمانش دهن باز مینمود.او تصور میکرد موتر با تمام سرنشینانش در پائین دره سقوط مینماید از ترس چشمانش را می بست و در زیر لب دعا هائی را زمزمه می نمود بعد از لحظه ای که چشمانش را باز میکرد دیدن جاده باریک کوتل او را تسلی می داد، نفسش را که در سینه حبس کرده بود پس میداد گوئی تمدید عمرش به امتداد جاده بسته بود .
موتر،مملو از مسافرین اعم از زن و مرد،پیر و جوان و کودک به اضافه بار و پندک و بوجی و مرغ و گوسفند بود که در مسیر راه پر و خالی میگردید.از یک طرف فشردگی انسانها و حیوانات و اجسام در کنار هم و از سوی دیگر از بوی عرق گرفته تا بوی ...، فضای داخل موتر را در آن هوای گرم انباشته بودند . شریف شیشه کلکین بالای سرش را باز کرد تا هوای تازه بداخل آید یادش آمد سال گذشته که از همین کوتل رد میشد،قبل از آنان یک عراده موتر لاری با بار و سرنشینانش از پیچ آخر به ته دره سقوط کرده بود و همه آنها به شمول راننده از بین رفته بودند اما شریف علیرغم خطرات احتمالی این راه ، اکثر تابستان ها موقع تعطیلات مدرسه به ده سرسبز و زیبائی که زادگاه پدرش بود به منزل کاکایش آمده و با خانواده عمو و دوستانیکه در آنجا پیدا نموده بود زندگی در هوای تازه و با صفای ده را بر تابستان گرم کابل و هیاهو و غمها و گرفتاریهای آن ترجیح میداد . بالاخره از آخرین پیچ خطرناک کوتل گذر کرده و به بالای آن رسیدند.
شریف از آن بالا دشت وسیع و سرسبزی را که دامن مخملینش را گسترده بود تما شا مینمود جاده باریک و پر از خم و پیچ موتر رو که تا آخر دشت ادامه داشت همچون مار بزرگ و افسانوی به نظر میرسید . شریف میدانست که آخر دشت،منزل آخر و پایان این راه نیست زیرا در پایان هر منزل شروع منزل دیگر و امتداد راه جدیدی نهفته است و این راه را شبیه آرزوهایش یافت که انتهای هر آرزو، آغاز آرزوی جدیدی برای او بود با خود اندیشید که انسان برای رسیدن به آرزو ها و ایده آل هایش چقدر تب و تلاش مینماید به محضیکه به آرزویش رسید بدون احساس هیجانی از دست یابی به آن ، ده ها آرزوی دیگر در ذهنش جوانه میزند و باز تلاش و جدیت و پیگیری برای رسیدن به آرزو ها و این بازی دوامدار که در نبض زندگی جریان دارد زندگی را معنی و تحرک بخشیده است زیرا اگر آرزو نباشد و اگر سعی و تلاش جهت نیل به آن وجود نداشته باشد مسلما که زندگی شبیه گورستان آرام و مرداب ساکتی خواهد بود که نشاید نام آنرا زندگی گذاشت .
موتر های مسافر بر دهات که از راه خامه و دست انداز ، مسیر کوه و کوتل های بلند و خطرناک را طی مینمایند از شدت جمب و جل و کثرت گرد و خاک و ضیقی جا و ترس و وحشت ناشی از چپه شدن و سقوط موتر در دره های عمیق، بر علاوه خستگی بدنی ، خستگی روحی نیز بار میاورد . به همین خاطر پیر مردی که از شدت خستگی رمقی برایش نمانده بود با لحن دوستانه ی از راننده تقاضا نمود
- بچیم د امی دکانهای سر راه از خیریت ایستاد کو که یک چای بخوریم تا دم ما راس شوه
راننده ، موتر را در کنار چند دکان محقر روستائی متوقف ساخته و با صدای بلند گفت:
- وطندارای شیر! بری یک سات اینجه دم راسی میکنیم ، نان چاشته میخوریم،نماز خوانده بخیر حرکت میکنیم.
همه ازین پیشنهاد راننده استقبال نمودند ،شریف از موتر پیاده شده و در پشت دکانها به چشمه ای که قبلا چندین بار از آب سرد و گوارای آن نوشیده بود ، رفته سر و صورت را شسته و با کف هر دو دست از آن آب صاف و زلال چشمه نوشید دست و رو را شست ، کمی سر حال آمد
مرد مسنی از اهالی منطقه که در کنار چشمه نشسته بود شریف را مخاطب ساخته گفت
- مانده و ذله آب سرد نخور که قی سر میشی
شریف به چهره افتاب سوخته مرد دهاتی نگاه نموده با بی تفاوتی گفت
- موتروان از خویشا و قومای نزدیک ماست مه د سیت پیشروی پهلوی او شیشته بودم جایم کلان بود زیاد مانده نشدیم
در همین اثنا چشمش به کلینر موتر افتاد که با دست به او اشاره نموده با صدای بلند میگوید
- آغا بچه ! خلیفیم میگه زود بیا که نان تیار اس
نان راننده ها و همراهانش در ریستوران های مسیر راه از کمیت و کیفیت بالائی برخوردار بود برای اینکه راننده ها تشویق گردیده و مسافرین را همیش در ریستوران آنان بیاورد مفت و مجانی نیز بود اگر چه بعدا پول این سخاوت را که در حق راننده ها میکردند از کیسه مسافرین حساب مینمودند در واقع صاحبان ریستوران از جیب مردم شکم راننده و رفقایش را سیر میکردند . غذای خوشمزه ای بود شوربای گوشت گوسفند با نان گرم خانگی با مرچ و نمک و پیاز و یک کاسه ماست . شریف را علیرغم آنکه اشتها نداشت،با چند لقمه اول سر اشتها آورده و تا آخر به خوردن ادامه داد.
موتر دوباره در مسیر طولانی جاده به راه افتاد نزدیکی های غروب بود که راننده ، موتر را در نزدیکی های قریه ی که حالا بوضوح میشد آنرا دید توقف داده و به شریف گفت
- شریف جان ! برو پائین شو و میرزا کاکا ره از طرف مه سلام بگو و در ضمن بریش بگو که پس فردا مه کابل میروم اگر چیزی برای پدریت روان کدنی بود سر راه بیاره .
شریف بکسش را گرفته ضمن تشکر از همکاری راننده با او و شاگردش خداحافظی کرده و به طرف قلعه پدری اش روان گردید . راه باریک و خاکی احاطه شده با دو ردیف درختهای بلند چنار و جوی آب روان را در پیش گرفت،ساقه های سبز و قدکشیده گندم با عطر مسحور کننده گل سنجد و بوی مرطوب و نمناک شبدر و ریشقه و گلهای رنگارنگ و وحشی روئیده بر دامان دشت، مشام جانش را نوازش میداد .اما سنگینی چمدان مملو از لباسهای شخصی و سوغاتهائیکه پدر و مادرش برای خانواده کاکایش خریده بود باعث شد که ایستاده و بعد از تمدید قواء دوباره به حرکت ادامه دهد . منزل کاکایش در واقع همان قلعه بزرگ اجدادی شان بود که روزگاری پدرش در چاردیواری آن بدنیا آمده بود. تا رسیدن به قلعه بیشتر از ده دقیقه طول کشید در مسیر راه اطفال کوچک و ساده دل و شاداب روستائی از دیدن شریف با دریشی و موهای نسبتا بلند و قیافه شهری، دهانشان از تعجب باز مانده و با اشاره سر و با نجوا و سرگوشی در باره شریف چیزهائی بهم میگفتند و میخندیدند بالاخره یک تن از آنان که پسر بچه ای جسوری بود از شریف پرسید
- کاکا ! چرا پیرانیته د بین تنبانیت انداختی ؟
به تعقیب این حرف همه خندیدند، شریف ازین حرف آن کودک ناراحت گردیده خواست سرش داد بزند اما منصرف شده با خود اندیشید که این اطفال گناه ندارد تا حالا مردمان شهر را در این کسوت ندیده اشتباه از من است که با دریشی به دهات آمده که برای مردمان صاف و ساده دل روستائی ،دیدن کسی با دریشی و موهای بلند دخترانه چیز نو و عجیبی بود و حتی معلمین آنجا همه با لباسهای محلی به مکتب میامدند.شریف با زحمت زیاد خود را در نزدیک دروازه قلعه رسانده توقف کرد میخواست، نفسی تازه کند و هم پاچه های گشاد و به اصطلاح بیتلی پتلونش را که پر از گرد و خاک شده و رنگ تقریبا خاکی بخود گرفته بود ، پاک نماید که در همین اثنا دروازه قلعه باز شد و دختری با صورت گرد و سفید، بینی کشیده و قلمی، چشمان بزرگ و جادوئی و خالی سبزی که در کنج لبان غنچه مانندش نشسته بود با زیبائی افسانوی اش از در خارج گردیده و تقریبا سینه به سینه ، مقابل هم قرار گرفتند . شریف به کلی خودش را گم کرده و محو تماشای چهره زیبای آن ماهرو گردیده بود و دختر نیز ازدیدن هیکل پر از گرد و خاک و موهای دخترانه و لباس مخصوص آن پسر نا آشنا آنهم در دم دروازه کاکا میرزا تعجب نموده بود که البته این شوک دیر نپائیده و دختر سریع در حالیکه با چادر رویش را می پوشاند،راهش را کج کرده و بدون ذکر جمله ای از کنار پسر رد شده و رفته بود .
شریف که محو و مسحور آنهمه زیبائی بکر و مسحور کننده آن دختر زیبا روی شده بود ناخودآگاه چشمانش ، دختر را تعقیب کرد تا از کادر دید او در بین درختها و ساقه های بلند گندم گم شد . شریف بخود آمد با همان هوش و حواس گیچ و پریشان داخل قلعه رفته و خانم کاکایش را صدا زد که به اندک زمانی خود را در بین زن و پسران و دختران قد و نیم قد عمویش، یافت که همه با خوش حالی زایدالوصفی از او استقبال نمودند اما شریف گوئی درین دنیا نباشد گیچ و منگ ، چشمانش با سرعت غیر معمول اطراف اتاق را دید میزد و به سوالات عمو وخانواده اش جوابات بی ربط میداد بالاخره تاب نیاورده و از خانم کاکایش پرسید
- بی بی شیرین ! امی چن لازه پیش که دم دروازه خانه شما رسیدم یک دختر از ینجا بیرون رفت او را نشناختم کی بود از خویشاوند های ما و شماست؟
زن کاکایش بدون تامل و با لحن تمسخر آمیزی گفت
- آ،شاه پریان ره میگی ؟ اسمش گل افروز است دختر سکندر نجار. اینجه پشت نقشه گراف بالشتهای مهمانخانه ما آمده بود، بیچاره دختر دم بخت است به فکر جهیز خود است خدا سریش رحم کنه که کدام دانه شوی گیریش بیایه
اما شریف فقط جمله گل افروز دختر سکندر نجار را در ذهنش سپرد و چیزی به زن عمویش درین باره نگفت در مدت ده روزیکه آنجا بود تقریبا تمام ده را جستجو کرده بود حتی چندین بار در گدر ایستاده و مخفیانه دخترانی را که آب بخانه شان میبردند، دید زده بود اما از آن زیبای افسانوی که دل از او ربوده بود اثری نیافته، سرگردان و ناراحت به قلعه برگشته بود کاکا و خانواده اش از تغیر وضعیت روحی شریف متاثر بودند اما دلیلش را نمیدانستند .
***
شریف به محض برگشتن در کابل دست بر دامان مادرش زده و با التماس و زاری از او خواست که گل افروز دختر سکندر نجار را برایش خواستگاری نماید مادرش ازین پیشنهاد شریف تعجب کرده و با ناراحتی داد زد
- او بچه شریف ! آیا تو دیوانه شدی ؟ عقل از سرت پریده ؟ ای چه گپا است که تو میزنی اولا که تو تا هنوز مکتبه خلاص نکدی امسال سال آخریت است دوما مگم دختر د دنیا قات است که دل تو ره دختر قولته سکندر نجار برده که هیچ کس حاضر نیست او ره بگیره
دل شریف فرو ریخت ترس مبهمی بر دلش خانه کرده بناء سریع از مادرش پرسید
- او ره چه کده ؟ آیا او بد نام ولنده باز است ؟
- نه بچیم از او نگاه دختر خوب و پاک است منتها از قدیم گفته که آب از روی کاسه اش خورده میشه
شریف ازین حرف مادرش چیزی دستگیرش نشد ، دلش قرار و آرام نداشت و کارش شب و روز غم و غصه و آه و ناله شده بود و حتی حاضر نبود به مکتب برود بناء مادر، ناگزیر شوهرش را در جریان گذاشت به محضیکه پدر شریف از مسئله آگاه گردید از خشم همچون مار زخمی بخود پیچیده با صدائی که به غرش پلنگ شبیه بود فریاد زد
- او زنیکه کل کا را از دست توست بچه گفته او ره بکلی نازدانه و ترتق جور کدی آلی اگه او جوانمرگ زن کدنی است خو چرا دختر کاکایشه نمیگیره؟ پروین از زیبائی و خوبی قد و قواره یکتاست صد تا دختر سکندر د شیرینی اش نمیارزه؟
زن چون شوهرش را بی اندازه خشمگین یافت بناء انتقادش را نشنیده گرفته و با لحن اندوهباری گفت
- مه چه میفاموم امسال که د ده رفت او نه عقلیشه از دست داد بخیالم که زن سکندر بچه مره چیز خور کده، تاویذش کده که یکدم عقل و هوش خوده گم کده و شب و روز جز نام گل افروز چیزی دیگه از زبانیش نشنوی
پدر شریف به فکر فرو رفت، مسئله جادو و جنبل فکرش را بخود مشغول کرد با خود اندیشید شاید پای جادو و تعویذ در بین باشد رویش را طرف خانمش کرده و با صدای آرامی گفت
- او زنیکه ! چند دفعه که ما و تو بری شریف گفتیم که پروین دختر کاکایش را برایش خواستگاری میکنیم او خشمگین شده و داد زده بود که مه پروین ره نمیگیرم او مقبول نیست و سر او کبر میکرد مگم آلی چطور شده که روی گوی مگسی دختر اسکندر دلیشه برده ؟ مه خو عقلیم قد نمیته شاید امو گپای تو راست باشه بچه ره جادو کده باشه ؟
- اگه تو راضی استی صبا مه میروم د خانه خوری گل شان او آدرس خانه بابا ملنگ را که د نزدیکیهای زیارت عاشقان و عارفان است از دوستش گرفته و از او میخواهم که باهم پیش بابا ملنگ رفته و روی طالع شریف را واز کنیم اونه او خاد فامید که گپ چیست ؟ اما تو از خیریت کدی شریف اوقات تلخی نکو و تا مه از پیش بابا ملنگ نامدیم تو کدی شریف د ای باره گپ نزنی
مرد ناچار سرش را به علامت رضایت تکان داده و آهی سردی از سینه اش به بیرون سر داده و به دنبال کارش رفت . شریف روی بسترش دراز کشیده و هوش و حواسش نزد آن دختر زیبای دهاتی بود اگرچه او را فقط یک لحظه بیشتر ندیده بود اما زیبائی خیره کننده و ترکیب متناسب صورت ، دهن ، چشم ، ابرو و مخصوصا خال سبزی که در کنج چب دهن غنچه مانند آن دختر جا خوش کرده بود ، دل از دلخانه شریف ربوده بود احساس ناشناخته ای در خونش به جریان افتاده و گرمی خوش آیندی در بدنش احساس میکرد .
- فرید جان ! مادریت خانه است ؟
- پسرک که تازه از مکتب آمده و تسمه های بکسش را از دور شانه اش باز مینمود با دیدن مادر شریف با خوشروئی گفت
- سلام خاله جان ! بلی مادریم است مام امی الی از مکتب آمدم
صدای حزینی از داخل خانه آمد که می پرسید
- فرید بچیم ! آمدی بخیر ؟ کدی کی گپ میزنی جان مادر ؟
- خاله شاه گلیم آمده
زن سرش را از پنجره بیرون آورده و ضمن دادن سلام گفت
- دختر ماما جان ! چرا ایستادی بیا خانه اینجه کسی روی گیر نیست
زن از کنایه مادر فرید خنده اش گرفت یکراست به داخل اتاق رفته بعد از احوالپرسی و روبوسی از دختر عمه اش پرسید
- او خوار جان ! خیریت است ؟ نصیب دشمنا چرا سریته بسته کدی ؟ خدای نخواسته ناجور که نیستی ؟
مادر فرید یادش آمد که کسل و استخوان درد است بر چینهای پیشانی و صورتش افزوده و دو باره با لحن بیمار گونه ای گفت
- آ ولله دور از جانیت تمام استخوانایم مخصوصا مهره های کمرم درد میکنه
- خدا شفا بیته خی سریته چرا بسته کدی سریت هم درد میکنه ؟
مادر فرید با ادا و لحن خاصی جواب داد
- نه، چون غسل کده بودم سریمه بسته کدم که هوا نخوره او نه موهایم که تر شد اگه سر سبیل مانده خوده بسته نکنم نیم سریم تور میخوره و دردیش مره میکشه
- او خوارجان ! تو ره جان جور خوشیت نمیایه از یکطرف کمر دردی و درد استخوان داری و از طرف دیگه میری غسل میکنی ؟
خوری گل سرش را پائین گرفته و با شرمندگی و لحن خاصی گفت
- شاه گل جان ! چطور کنم از دست بابه فرید روز ندارم ، جان خور مثل مرغ واری شله است شیمه د جانم نمانده
زن اینرا گفته و در حالیکه وانمود میکرد کمرش درد میکند به آهستگی از جایش برخاسته به آشپزخانه رفت بعد از لحظه ی در حالیکه پیاله چای در دستش را به مادر شریف میداد گفت
- شاه گل جان ! پیش پای تو مه برای خود از زنجبیل و چارمغز و چارعرق و ئیل و گل گاو زبان ،چاوه درست کده بودم بیا یک پیاله بخور که بسیار فائده داره
- مه که کمریم درد نمیکنه و شو بیدار خواب نبودم که چاوه بخورم
- بان قرآن زده مسخره گی نکو بخور چاوه ره که سرد میشه
مادر شریف با اکراه و با زحمت زیاد معجون دختر عمه اش را نوشیده و برایش از چیز خوره شدن شریف و در ماندگی خودش ، قصه کرد و از او خواست که باهم پیش بابا ملنگ بروند ، خوری گل با دست راستش به آهستگی به صورت گوشتی و سرخ گونش زده گفت
- واه الله از برای خدا ، زمانه چپه شده او خوار! خدا ناترسا اولاد مردمه تاویذ میکنه تا دختر ترشیده خوده عروس کنه
مادر شریف با چادر گاج شتری رنگش عرقش را پاک نموده و ضمن برآوردن آهی از سینه سوزان ، با لحن اندوهباری گفت
- او خوار جان ، از شامت بد خود باید بنالم ؟ آلی شریف به کلی دیوانه دختر قولته سکندر نجار شده
- چرت نزن خوار جان ! وقتیکه از پیش باباملنگ بر آمدیم از اونجه یکراست به زیارت عاشقان و عارفان میریم و تو یک بند بسته کو و نذر به گردن بگیر اونا قربانیش شوم اولیاء خداست مشکل تو ره آسان میکنه
- خوری جان ! صدقیت شوم ،تو آدرس بابا ملنگ را داری پس بیخی از خیریت کالایته بپوش که بریم پیش باباملنگ که سریمه ناوخت میشه کارته نو کجا و اینجا کجا؟
- مه خودیم اونجه نرفتیم اما آدرسیشه از همین پیر زن همسایه خود گرفتیم شاید پیدا شوه اما ایقه عجله نکو عجله کار شیطان است نان چاشته خورده میریم د اونجه خو نان مان پیدا نمیشه گشنه و تشنه هلاک خاد شدیم
مادر شریف ناگزیر پیشنهاد دختر عمه اش را قبول کرده و بعد از خوردن نان ، از سراجی سوار گادی شده و یکراست به منزل باباملنگ که در کوچه هندوگذر بود رفته و آدرس او را در انتهای یک کوچه تنگ و تاریک در یک حویلی تقریبا نیمه خرابه پیدا کردند بعد از دق الباب، پیر زنی با صورت خالکوبی ، لبهای آویزان و درشت و قیافه زننده که خدمتگار بابا ملنگ بود در را بروی آنان گشوده و با صدای دو رگه و خشنی که بیشتر شباهت به صدای مردان داشت پرسید
- چه کار دارین ؟
مادر شریف از قیافه خالکوبی شده و وحشتناک آن زن مخصوصا با چند تار ریش که در زنخش روئیده بود، ترسیده و خود را در عقب خوری گل پنهان کرد اما خوری گل خود را نباخته با خنده ساختگی گفت
- ننه جان ! ما پیش بابا ملنگ کار داریم
- ملنگ بابا آلی بیدار نیست خو رفته برین دم دیگر بیائین
اما خوری گل داخل حویلی شده و با گذاشتن یک نوت پنج افغانیگی در دست پیر زن، مصرانه از او خواست که بابا ملنگ را بیدار کند . پیر زن پله های زینه را به سختی پیموده و به منزل بالا رفت بعد از چند دقیقه برگشته و از همان بالای زینه به آنان اشاره نمود که بالا بیایند. آنها در اتاق نیمه تاریک و متعفن که بوی زننده از آن به مشام میرسید،مردی مسنی را دیدند که با ریش بلند خاکستری، چهره استخوانی اما چشمان درشت و شررباری بر روی دوشک مندرس ، کهنه و چرکی نشسته است که به محض دیدن آنها با دست چروکیده و لاغرش به آنان اشاره نمود که مقابلش بنشینند و متعاقبا با صدای خشک و ترسناکی پرسید
- چه مشکل دارین ؟
مادر شریف با ترس و لرز در حالیکه به زمین نگاهش را دوخته بود تمام جریان را برای بابا ملنگ تعریف نمود، ملنگ به قیافه زیبا و دوست داشتنی زن که علیرغم گذشت زمان هنوز زیبائی اش را حفظ کرده بود نگاه مینمود وقتیکه او از سخن باز ماند ، ملنگ رویش را به طرف خوری گل دور داده و گفت
- تو برو پائین منتظر باش تا مه مشکل این زن را حل کنم
بابا ملنگ با صدای بلند پیر زن خدمتگار را صدا زده و برایش دستور داد که این زن را به پائین برده و منقل آتش را بیاورد . مادر شریف که وحشت کرده بود دست خوری گل را محکم گرفته و مانع رفتن او گردید اما خوری گل دستش را به آهستگی از دست دختر عمه اش رها کرده و با لحن اطمینان بخشی برایش گفت
- چه گپ است او خوارجان ! که ایقه ترسیدی اینجا باش ، کار توست و بابا ملنگ کاریته اجرا میکنه مه د پائین منتظرت هستم
بابا ملنگ برای اینکه آن زن را از تردید و دودلی بیرون کند با لحن آهسته ی گفت
- وقتیکه مه بی بی ره از کوه قاف د اینجه حاضر کدم اگه کسی دیگه غیر از تو که با او کار داری د اینجه شیشته باشه قطعا زده میشه و آن وخت خونیش د گردن تو میشه.
مادر شریف ناگزیر بخاطر رفع مشکل پسرش با اکراه و ترس قبول کرده و منتظر شروع کار ملنگ ماند تا اینکه پیر زن با یک منقل آتش به اتاق آمده و آنرا پیش روی ملنگ گذاشته و خود از در خارج گردید . ملنگ وسائلش را از درون خریطه کهنه و رنگ و رو رفته ی بیرون کرده و کتاب را در جائی و قلم و دوات و کاغذ را در جای دیگری و وسیله اسطرلاب را در دستش گرفته و ضمن آنکه آنرا شور میداد،موادی را در بین آتش انداخت که دفعتا شعله زیادی از آن به بالا جهیده و باعث ترس بیشتر زن گردید اما ملنگ مثلیکه اصلا ملتفت اطرافش نباشد غرق خواندن اوراد جهت احضار اجنه گردیده و صدا های عجیب و غریبی از دهنش خارج می ساخت ، بعد از لحظه ای قلم و کاغذ را گرفته و با صدای بلند پرسید
- نامیت چیست ، چند ساله استی و چند سال میشه که عروسی کدی ؟
مادر شریف که هنوز ترسش زائل نشده بود در حالیکه آب دهانش را قورت میداد با صدای خفه ی گفت
- بابا ملنگ نام مره چه میکنی مه از خاطر بچیم د اینجه آمدیم
- گوش کو او زنیکه ! اگه میخواهی کاریت انجام شوه باید به سوالات مه جواب بیتی ، د کار مه دخالت نکو وقتی که بی بی از کوه قاف اینجه آمد او در قالب مه میره و از زبان مه از تو سوال میکنه و از زبان مه بریت میگه چه کار کنی و چه کار نکنی اگه آن وقت تو جواب نتی و از او سوال کنی، نه تنها تمام کار ها را خراب خاد کدی بلکه خودیت نیز زده میشی د مه غرض نیست.
زن ناچار با تکان سر گفته های ملنگ را تصدیق کرده و به او اطمینان داد که دیگر سوال نکند و در جواب سوالات ملنگ افزود
- نامیم شاگل است , سی و پنج سال عمر دارم و نزده سال پیش عروسی کدم
ملنگ با نگاه شرر باری به زن با لحن مخصوصی گفت
- بیا پیش نزدیک مه بشین و بیگی اینی رمل را اول ماچش کو باد ازو د بین دستیت خوب شور بیتی و نیت کو باد ازو د روی سطرنجی لولیش بیتی
زن دانه های کمسائی مانند و بهم چسپیده را که با خالهای متعدی تزئین شده بود گرفت اما قبل از آن که نیت کرده و دساتیر ملنگ را مو به مو اجرا کند که ملنگ با صدای دورگه ی گفت
- صبر کو ،صبر کو او زن ! راستی تو پاک استی یانه؟ که بی نماز نباشی
مادر شریف از شرم چهره اش سرخ گردیده و با صدای گرفته ی گفت
- نه مه پاک استم
اینرا گفته و دانه ها را به زمین پرتاب نمود،ملنگ آنرا از زمین برداشته و به شمارش خالهای آن پرداخته و چیز هائی بر روی کاغذ نوشته بعدا زن را مخاطب ساخته گفت
- مره دست خو ده که خطهای کف دستت را بخوانم
زن با اکراه دستش را دراز نمود و از تماس دست زمخت و چروکیده ملنگ حالش گرفته و ناراحت گردید اما بخاطر پسرش ناگزیر تحمل نمود. ملنگ دست نرم ، نازک و سفید زن را در دستش گرفته و چیزهای نامفهومی را زیر لب تکرار نموده بعدا با صدای بلند گفت
- او زن ! کار پسریت جور میشه چرت نزن اما به یک شرط ، وختیکه بی بی از کوه قاف د اینجه آمد هر کاری که از تو خواست اطاعت کو سیل کو که بی عقلی نکنی و گر نه هم خوده ضایع میکنی هم مره
- بی بی کیست ؟
ملنگ ابروانش را به علامت تعجب بالا برده ضمن آنکه با انگشتان دست چپش ریش انبوه و ناشسته اش را شانه میکرد با لحن تمسخر آمیزی گفت
-او کم عقل! مه تا آلی ایقه بریت پر گفتم باز از مه پرسان میکنی که لیلی زن بود یا مرد؟ بی بی امو جن است که از کوه قاف میایه و یک طفل شیرخوار داره از امی خاطر زود به سوالاتیش جواب بیتی که پس میره
زن با تکان سر موافقتش را اعلان نمود، ملنگ دو باره از آن مواد آتش زاء روی آتش ریخته زمانیکه شعله های آتش زیاد گردید یک تار مو از ریش خود کنده و با خواندن اوراد و اذکار که برای مادر شریف مفهوم نبود مو را بر آتش انداخت بعد از لحظه ای حال ملنگ منقلب گردیده و چشمانش حالت دوار بخود گرفته و با تاب و پیچ بدنش از استخوانهایش صدا در آورده و از دهنش کف سفید رنگی بیرون میداد این وضعیت ملنگ ،بر وحشت زن افزود دقایقی بعد ملنگ به حالت عادی بر گشته و با صدای آرامی زن را مخاطب ساخت
- او زن ! مه از کوه قاف آمدیم باید زود برگردم بگو که چه مشکل داری ؟
زن ، بار دگر تمام جریان را تعریف مینماید و به سوالات گوناگون پاسخ میدهد ملنگ زمانیکه زن را از نگاه ذهنی و روحی در تسلط خود در میاورد متعاقبا برایش میگوید از جایت بخیز ،زن اطاعت میکند میگوید بنشین ، زن انجام میدهد دفعتا با صدای بلند دستور میدهد
- پائین کو تنبانه
این حرف ، گوئی چون پتکی محکم و کوبنده، بر فرق زن نواخته گردیده باشد زن را از آن حالت کرختی و تخدیر بدر آورده و با صدای فریاد گونه ای اعتراض نموده میگوید
- چه گو میخوری او خر ریش ؟ چرا تنبان خوده پائین کنم از خود خوار و مادر نداری ؟
ملنگ که از عکس العمل به موقع زن ، غافلگیر شده و به مقصد ش نائل نگردیده بود از جایش برخاسته و سیلی محکمی بر بناگوش زن نواخت در حالیکه با دستش به بالای سر زن اشاره مینمود با خشم افزود
- او احمق ! مه او نو ایزاره میگفتم که پائین کو ، که د بالای سریت آویزان است تو همه چیز را خراب کدی
زن به بالای سرش نگاه مینماید ،تنبان چرک و کهنه ای را می بیند که با نخ از چت اتاق آویزان است. ازین عکس العملش شرمنده شده در حالیکه سخت پشیمان بود با شرمندگی گفت
- بابا ملنگ ! مره ببخشی د فکر سبیل ماندیم چیزای دیگه آمد مره ببخشی از خیریت، امی آلی ایزاره پائین میکنم
از جایش برخاست که تنبان را از سقف پائین بیاورد اما از فریاد گوش خراش بابا ملنگ در جایش میخکوب گردید
- دست نزن زنیکه احمق و نادان که تمام جادو و جنبل و زحمت مره بر باد دادی برو گمشو که دیگه قواریته نبینم اگه نه بری جن میگوم که جگریته بریم کباب کنه
مادر شریف از ترس با عجله اتاق را ترک گفته و با خوری گل از منزل ملنگ به بیرون رفتند در بین راه خوری گل را که تعجب کرده و با اصرار قضیه را جویا میشد در جریان تمام قضایا گذاشت ،خوری گل که از تعجب دهانش باز مانده بود با ساده لوحی گفت
- او خوارجان وقتیکه بریت گفت تنبانه پائین کو خو او سبیل مانده را پائین میکدی جای دیگه خو نبود بالای سریت آویزان بود
- مه چه بفاموم که منظور ازو کدام تنبان بود مه که تنبان بالای سریمه ندیده بودم فکر کدم که منظورش ...
مادر شریف درحالیکه گونه هایش را سرخی شرم پوشانده بود خجالت کشیده و از ادامه حرفش منصرف گردید، خوری گل تازه متوجه اصل قضیه شده در حالیکه از ته دل میخندید با شوخی گفت
- آلی فامیدم که گب د کجا بود خی خدا فضل کد که تنبانیته پائین نکدی او خوار جان ! خیره بلا بود و برکتیش نه خوب شد که بخیر گذشت
- خدا ای بچه ره خیر نته قریب بود بی آبرو شوم اینه خوری گل جان ! اینهم بابا ملنگیت که ایقه تعریف میکدی
- او خوار جان ! چرا گناه مردمه د گردنیت میگیری ؟ بابا ملنگ میخواست که امو تنبان آویزان را پائین کنی
- تو چیقه ساده استی! اگه مه و یا امثال مه در اموتور حالت ناخودآگاه تنبان خوده پائین میکدیم چه میشد ؟حتما او خر ریش بی ناموس منظور بد خوده عملی میکد
- خدا میدانه مه چه میدانم ؟شاید تو راست میگی؟ مه که تا آلی اینجه نامده بودم مگم صد ها نفر پیش او میره و مشکل خوده حل میکنه
مادر شریف که واقعا ترسیده بود گفت
- مره دیگه از تمام جادو و جنبل تیر، بس هفت پشت مه است اونه برای بابه شریف میگم که با این بچه جوانمرگ گب بزند و با دل آسا و خوبی او ره راضی کند اگه نشد با مشت و لگد ای خیال خام را از کله اش دور کند و نمیگذاریم که با او قواره عروسی کنه.
اما شریف علیرغم تطمیع و تهدید پدر و مادرش به هیچ عنوان دل از دل افروز بر نکنده و با اصرار از پدر و مادرش خواست که آن دختر را برایش نامزد کند یکروز به پدرش حتی اخطار داد
- پدر یا آن دختر ره بریم خواستگاری کنین یا مه خوده میکشم
- بلایم د پسیت تو مرد ای کار ها نیستی .خودکشی دل و جرئت کار داره که تو نداری
- بیست تا تابلیت ویلیم 10 را خوردن فکر نمیکنم زیاد دل و جرئت بخواهد و باز هم تکرار میکنم که اگر مه با او دختر عروسی نکنم خودم را میکشم
مادر که نمیخواست یگانه پسرش را از دست بدهد بناء با گریه و التماس از شوهرش خواست نگذارد کار به آنجا ها بکشد ، پدر شریف نیز که کمی ترسیده بود و در ضمن نمیدانست چه کند ناچار خشمش را فرو خورده و با لحن دوستانه ای به پسرش گفت
- او بچه شریف مه و مادریت مخالف عروسی تو نیستیم و آرزوی ماست که هرچه زودتر دامادی تو ره ببینیم اما با دختر کاکایت پروین جان نه با این دختر که از خاطر روی گو مگسی که داره هیچ پسری حاضر نیست با او عروسی کنه
شریف با خود اندیشید که پدرش از فرط حسادت چشمش کور شده و دختر برادرش را مقبول تر از آن دختر دیده و او را بدقیافه و گومگسی میگوید و الا آن دختر زیبائی استثنائی دارد او کجا و پروین کجا و از طرفی چون آن دختر یک خال بر کنج لبش دارد او را گومگسی نام میگذارند در حالیکه آن خال دوچند بر زیبائی اش افزوده شعری یادش آمد که :" خال را گفتم چرا بر روی یار بنشسته ای = گفت اینجا گل شگفته باغبانی میکنم " بالاخره شریف پدرش را مخاطب ساخته و با التماس گفت
- او بابه جان ! به لحاظ خدا امو دختر را برایم خواستگاری کنید اگه نه مه میمیرم
شریف اینرا گفته و با چشمان گریان از جا برخاسته و به اتاقش رفت بعد از رفتن او ، پدر و مادرش بعد از رای زنیها و صغری کبری کردنها بالاخره به این نتیجه رسیدند که آن دختر را برای شریف خواستگاری نمایند که مبادا پسر شان بی عقلی کرده و خودکشی نماید طبعا شریف بعد از مدتی از او دل زده شده و آنوقت او را طلاق داده و راضی خواهد شد تا پروین عروس این خانه گردد.
******************************************************************
در روز عروسی، همه در قلعه بزرگ کاکای شریف جمع گردیده به شادی و پایکوبی مشغول بودند . شریف در لباس دامادی خوش و سر حال، چشمان جستجوگرش را به دروازه دوخته و منتظر است تا مادرش از در وارد گردیده و او را در نزد عروس برده و بار دگر چشمش به آن غزال فتان افتاده و آن خال زیبای کنج لبش را به تماشا نشیند، عروس نیزشال سبزی را روی شانه انداخته و با آرایش غلیظ و بزک کرده ، در حویلی دیگری در جمع زنان و دختران قریه نشسته و به آواز دف و کف زدنها و بیت خواندنهای زنان ، گوش داده و خود را خوشبخترین دختر قریه احساس میکرد اصلا باورش نمیشد که به این زودی رخت عروسی در بر کند آنهم با شریف که همه میگفتند او و پروین با هم ازدواج خواهند کرد زیرا از قدیم گفته اند که عقد دختر کاکا با پسر کاکا را در آسمانها بسته اند با خود اندیشید این بازی سرنوشت است یا کار قلم زن ،حرف دوستانش یادش آمد که برایش گفته بود خوش به حالیت آدم نوکر طالع خود باشد تو خوش چانس بودی دل افروز. اما او در عقب این تعریف و تمجید رگه های از ناباوری و حسادت را در چشمان آنان میخواند اما برویش نیاورده و به دلش مراجعه میکرد میدید این نا باوری در عمق درون او نیز جا خوش کرده و هرچه فکر میکرد نمیتوانست دلیل پافشاری شریف را که الا و لابد با او عروسی کند، پیدا نماید .
عروس در همین فکر و خیال بود که صدای مبارک باد زنان و دختران او را از چرت پراند و در همین اثنا مادر عروس سریع شال سبز را بر سر عروس انداخته و روی او را پوشاند داماد در حالیکه توسط شاهبالهایش احاطه گردیده بود با پدر و مادر،عمو و چند تن از ریش سفیدان قریه به اتاق زنانه جهت مراسم آئینه مصاف آمدند ، عروس را نیز دختران ساقدوشش از جابلند کردند و با رقصیدن و آواز خواندن و دف زدن همه را به شادی و هلهله و پایکوبی فرا خواند . آئینه قدنمائی را در مقابل عروس و داماد گذاشته و مراسم را آغاز کرده و از عروس خواست که با گفتن بسم الله پرده از رویش برداشته تا داماد رخسار او را در آئینه شفاف و تمام قد، مشاهده نمایند . شریف از کثرت هیجان این لحظه دل در سینه اش می تپید و مستقیم به آئینه چشم دوخته بود تا لحظه دیدار مجدد فرا رسیده و او باز آن چشمان زیبا و رخسار مهتابی، لبهای غنچه مانند و لعل گون او را مخصوصا با آن خال سیاه و زیبای کنج آن به تماشا گیرد ، عروس با تانی و نخره که از آداب مراسم آئینه مصاف است بالاخره پرده را کنار میزند تا صورتش را به چشمان مشتاق داماد به تصویر کشد همینکه چشم شریف به صورت پوشیده از لک های سیاه گل افروز میافتد از وحشت جیغ زده و با صدای بلند فریاد میزند که :
- تو کی استی ؟ اینجه چه میکنی ؟ ای چه مزاق مسخره است ؟ خود گل افروز کجاس؟
عروس و همه کسانیکه در آنجا حضور داشتند ازین حرکت شریف شوک شدند ، آنهمه شادی و هلهله و پایکوبی از بین رفت سکوت سنگین همه جا حاکم شد اما پدر شریف زودتر از همه بخود آمده و با صدای دوستانه ی گفت
- شریف جان ! چه میگی تو ؟ اینمی گل افروز است دختر سکندر نجار
شریف در حالیکه اشکهایش جاری بود با غیظ گلهای گردنش را به زمین ریخته و با یک خیز خود را به زن کاکایش میرساند و دستهای او را در دستش گرفته و درمقابلش زانو زده و با گریه و زاری می پرسد
- بی بی شیرین ! مگم تو همانروز نگفتی که آن دختر گل افروز نام داشت؟ پس ای دختر کیست ؟ مه که راجع به ای دختر از تو نپرسیده بودم مه آنروز کسی دیگری را دیده بودم
- بچیم شریف جان ! به سر تو و اولادایم قسم که همانروز همین دختر در خانه ما آمده بود
شریف دستهای زن عمویش را به کناری زده از جایش برخاسته با ناله و زاری میگوید
- او دختره که مه دیدم مثل دختر شاه پریان بود یک خال کنج لبش به صد دختر میارزید، چشمانش مثل آهو بود و پیراهن قناویز چرمه دوزی پوشیده و ماه تیکه نقره ئی بر پیشانی داشت
پروین دختر عموی شریف خود را به شریف رسانیده با چشمان اشکبار میگوید
- شریف جان مثل اینکه اینجه تقدیر کار خوده کده او دختر خالدار که ماه تیکه نقره د پیشانیش بود همان روز پیش مه بری خدا حافظی آمده بود مادرم او ره اصلا ندید پیش مادرم همانروز گل افروز آمده بود .پیش ازیکه تو بیائی او از خانه ما رفته بود وقتیکه تو از مادرم پرسان کدی که او دختر کی بود که از خانه شما برآمد مادرم فکر کرد که تو شاید گل افروز را دیده باشی اونه بدون معطلی گفت که گل افروز
شریف چشمانش برقی زده و روزنه امیدی برای پیدا کردن آن دختر برویش باز شده یافت با عجله پرسید او کی بود آلی کجاست ؟
- او دختر نامیش" شین خالی" است دختر ببرک خان کوچی که همانروز با قبیله اش از اینجا به طرف هزاره جات کوچ کردند .
5/1/ 2008
سیدنی - آسترالیا
|