مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
پیوندها
 
کودک یتیم
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

کودک یتیم

نویسنده : داستایوفسکی
برگردان به فارسی : محمد کاظم درویش

در ين شهر بزرگ در آستانه ي شب عيد ميلاد مسيح (کرسمس ) و درسرماي گزنده اي شهر، کودکي را ديدم که تا هنور خيلي خرد بود، شش ساله و شايد پايين تر از شش سال داشت . هنوز خيلي زود بود که کودک بايد در کوچه ها فرستاده شود و گدايي کند .اما آن کودک، يکي دو سال بيشتر نداشت که عازم اين سفر شده بود .
کودک صبح ها از زير زمين خانه نمنا ک ويخ زده اش مي خيزد ، او خودش را در رخت خواب ژنده اي مي پيچد اما سرما خيلي زياد است، کودک مي لرزد . نفس هاي را  که کودک ازميان لب هايش مي گيرد ؛ مثل بخار سفيد رنگي مي ماند . کودک يتم در گوشه اي مي نشيند ، شايد زمان تندتر بچرخد.  اوازطريق دهن نفس مي گيرد . خودش را در گذشته هايش سرگرم مي کند ، که چگونه فرار کرد؟ اما کودک خيلي گرسنه  است . ازصبح تا هنوز چندين بار خود را روي بستري انداخته است ، بستري که با پارچه هاي کهنه وپاره پاره پوش شده است ، بستري که مادر مريض اش روي آن افتاده است . سرمادر به جاي بالش روي تکه هاي کهنه وپاره اي قرار دارد .
آيا مادر چگونه آ نجا آمده بود ؟!  وشايد مادر از يک شهر غريبه وناشناخته ي آمده بود و حال بيمار شده بود . مال ودارايي آن مستاجر تيره بخت نيز چند روز قبل به دست پوليس توقيف شده بود وبه مرکز پوليس منتقل شده بود . آن روز روزي تعطيلي  بود ، بقيه مستاجران به تعطيلي رفته بودند .اما چگونه ، يکي از آنها به  در طول بيست وچهار ساعت اخير روي بسترش باقي مانده بود ، گيج و گرفته اي شرابي که نوشيده بود .هيچ غصه تعطيلي را نداشت .
از يک گوشه ي ديگر صداي زن پيري هشتاد ساله ي شنيده مي شد که در بستر افتاده ورماتيسم گرفته بود .اين زن پير درگذشته ها درجايي  پرستار کودکان بود ، اما ديگر جمعيت انبوهي از کودکان در اطرافش نبود ، او به تنهايي وبي کسي جان مي داد . او به روي تنها  بچه ي کوچکي که نزديکش بود ،  مي غريد ، داد مي زد؛ بچه ي کوچکي که مي  خواست هرلحظه نزديک اش شود از خر خر کردن وناله ي مرگ که آن زن پير از گلويش در مي آورد ، مي ترسيد . بچه ي کوچک چيزي در راهروي زيرزمين خانه يافته بود که بنوشد.  اما نتوانست پاره اي ازنان خشکي بيابد .  کودک براي دهمين باربه  مادرش که دربستر مرگ افتاده بود نزديک شد ، خواست مادرش  را بيدار کند . کودک از تاريکي ترسيده بود . شب فرا رسيده بود ، اما هيچ کسي نبود که شمعي بيافروزد ، چراغي روشن کند . اوهمه اشياي  اطرافش را با درک حواسش شناسايي مي کرد .اما يکدفعه چهره اي مادرش او را متحير کرد ،که مادر ديگر رخت بربسته است ، وجود مادر مثل ديوارهاي سرد اطرفش سرد شده است .
کودک  با خود گفت  " وجودش  سردشده است  ".
کودک چند لحظه اي بي حرکت ماند ، دست هايش روي شانه جسد هاي بي جان مادر مانده بود . بعد خواست انگشتانش را  پُف کند .انگشتانش را که يخ مي بست گرم کند . به طور اتفاقي از روي بستر توانست کلاه کوچکش را بيابد . کودک به آهستگي دروازه را مي پاليد . مي خواست از زيرزمين خانه بيرون بيايد . او اگر از سگي  بزرگ که همه روزه پيش روي ديوار همسايه پارس مي زد  ، نمي ترسيد ، مي بايست آنجا را زود تر ترک مي کرد .
آه ! چه شهري ! هيچ گاه شهررا چنين نديده بود ، گنگ تر از جاي که خودش آمده بود .شب اش خيلي تاريک .براي تمام کوچه يک گروپ داشت . خانه هاي چوبي با چپر هاي کوتاه ، خانه ها ي که با دميدن  تاريکي دروازه هاي آن بسته شده است .،دراين محيط هيچ کسي ديده نمي شود ، دروازه  اي همه ي خانه ها بسته شده است . فقط پارس گله ي سگ ها به گوش مي رسد . صد ها ، هزار ها سگ که در تمام شب زوزه مي کشند وپارس مي زنند. کودک کم کم گرم مي شود ، کودک گرسنه مي خواست چيزي بخورد  " چقدر خوب است اگر چيزي براي خوردن بيابم ! " چقدر ازدحام است اينجا ،چه هنگامه ي دراينجا برپاست . چه نوري زيبا  وچه جمعيت انبوهي ! چه اسب هاي ، چه کالسکه هاي !  اما سردي ، سردي ! بدن همه ي اسب هاي خسته هوا را محترق مي کند وبخارهاي سفيد رنگي از سوراخ هاي بيني شان به بيرون مي جهند . نعل هاي شان روي راه هاي پربرف تک تک صدا مي کند . و چرا هرکس شخص ديگري را تيله مي دهد ؟!  " وچگونه مي توانم چيزي  براي خوردن بيابم ؟! اين چيزي است که انگشتانم را به درد مي آورد .
***
مردي پوليسي از پهلوي کودک مي گذرد ، اما صورتش را مي گرداند انگا رکودک را نديده است . کودک در کوچه ي ديگري رسيده است . "آه .اين کوچه چقدر وسيع است !  من د راين جا به مرگ مواجه خواهم شد .  اهالي اين کوچه چه شور مي اندازند ، چگونه مي دوند ، وچگونه در طول کوچه ها مي پرند .  اما روشنايي ، روشنايي ! چه پنجره اي بزرگي ، پشت پنجره چه يک اتاقي ، اتاقي که تا سقف آن درخت شاخه دوانده است . درختي کرسمسي  که شاخه هايش تا سقف ديوار مي رسد . وزير درخت چه نوري ، مثل سکه هاي از طلا  و چه سيب هاي ! و عروسک ها ي زيبا واسبک هاي چوبي که همه جا را  فرا گرفته است ، بچه ها ي که لباس  هاي آراسته ي در تن دارند  ، زيبا ، پاک ، بچه هاي که مي خندند ، بازي مي کنند ، مي نوشند ، مي پرند .
دربين کودکان  يک بچه کوچکي که همراي دخترکي مي رقصد .  دخترک چقدر زيباست ! و چه موسيقي دلنواز ، مي توانم از پشت پنجره ها صدايش را بشنوم  .
کودک شگفت زده نگاه مي کرد وحتي مي خنديد .کودک ديگر دردي درانگشتان دست وپايش احساس نمي کرد .تمام انگشتان دست هايش نيلي رنگ شد ه بود .نمي توانست انگشتان اش را خم وراست کند .اگر تلاش مي کرد که انگشتانش را خم کند مي شکست ،انگشتانش يخ بسته بود . اما يک دفعه دردي شديدي در انگشتانش احساس کرد .  وبعد کودک مي گريست ومي دويد .
کودک اين بار چشم اش به درون خانه ي ديگري مانده است ، بازهم درخت هاي کرسمس ، انواع  کيک و بادام ومواد غذايي که روي ميز ها  چيده شده است . و دروازه هر لحظه باز مي شود ، جمعيتي داخل ميشوند ،  کودک  هم يک دفعه در را باز مي کند وداخل مي شود ، آه چقدر تعجب مردم را بر مي انگيزد !  همه به او خيره خيره مي بينند . دختري بلند مي شود  ، سکه ي بدستش مي دهد ودوباره به کوچه مي فرستد اش ، کودک خيلي ترسيده بود .
کپکِ  (   پول خرده ي روسيه ) که دختر جوان بدست اش داده بود ؛  از دستش  مي  افتد وروي پله ها درينگ درينگ صدا مي دهد . کودک نمي توانست انگشتانش را محکم بندد وسکه را در دستش قايم بگيرد . سرما انگشتانش را سفت کرده بود . او باسرعت زيادي آنجا را ترک کرد . کودک تند تند مي دويد ، آخربه کجا مي توانست برود ؟ خودش هم نمي فهميد . کودک مي دويد ومي دويد ، گاهي انگشتانش را پف مي کرد . کودک خيلي رنجيده بود . خودش را تنها وبي کس احساس مي کرد .وحشت زده بود . يک دفعه ديد جمعيت انبوهي پيش رويش موج مي زند ، حيرت زده شده بود  " بازهم آنها چه هستند ؟ " .
درنظرش عجيب مي آمد ؛ به پنجره اي مي ديد ، که پشت پنجره سه عروسک زيبا با لباس هاي  کوچک زرد وسرخ آراسته شده بودند . انگار عروسک ها زنده بودند . يکي از عروسک ها به سان مرد پيري در آمده بود ، که نشسته بود، انگار موسيقي مي نواخت . اما دوتاي ديگرنيز وجود داشت ؛ دوتاي ديگرايستاده بودند و وايلن مي نواختند وسرهاي شان را همراي صداي موسيقي تکان مي دادند .  عروسک ها به يکديگر مي نگريستند ولب هاي شان مي جنبيدند  . آ يا آنها به راستي حرف مي زدند ؟ اما تنها پنجره ي بود ، که مانع عبور صداي شان مي شد .
کودک در اول فکرمي کرد که عروسک ها  زنده هستند .  اما بالاخره فهميد که آنها زنده نيستند .آنها فقط عروسک اند کودک به خودش مي خنديد ، مسخره اش  مي کرد . او هيچ گاه عروسک  آنچناني نديده بود . تصور مي کرد هيچ عروسکي همانند آنها نخواهد بود . کودک مي خواست بگريد ، اما عروسک ها خنده آور بودند .
کودک يک دفعه ديد بچه درشت وخشيني درکنارش ايستاده  با مشت به سرش مي کوبد ، مي خواست کلاه اش را بربايد . او کودک را به زمين انداخته بود .  همه جا سروصدا بود؛کودک لحظه ي  از ترس بي حرکت ماند . اما يکدفعه خيست وتند تند مي دويد . مثل تيري از دروازه اي ورودي حياطي گذشت وخودش را درمحوطه ي حياط  پشت توده  اي چوبها پنهان کرد .  کودک از ترس به خود مي لرزيد ونفسش را بند مي کرد .
اما لحظه ي بعد  خودش را راحت احساس مي کرد ، دست هاي کوچکش ديگر درد نداشت  . پاهاي کوچکش نمي سوخت ، خودش را گرم احساس مي کرد . انگار نزد بخاري چوبي نشسته است باخود مي گفت : " آ ه ، من مي خواهم بخوابم  ، چه لذت بخش است خوابيدن اينجا  ! لحظه ي انيجا مي مانم وبعد مي روم دوباره  عروسک ها را مي بينم  ؛ کودک باخود چنين خيال هاي داشت و تصور عروسک هاي زيبا لبخندي دراو ايجاد مي کرد ، آنها انگار زنده بودند " . بعد صداي مادرش را به گوشش شنيد ، کودک فرياد زد : " مادر! مادر من مي خواهم بخوابم ، اينجا چه جاي خوب براي خوابيدن است ، مادر! "
صداي گرمي درگوشش طنين انداخت : " کودک بيا درخانه ي من ، بيا درخت کرسمس را ببنيم " . کودک در اول فکر کرد صداي مادرش هست اما نه ، مادرش نبود . پس چه کسي صدايش کرده بود ؟ کودک بيا درخانه ي من بيا ...  کودک کسي رانديد . اما کسي روي سرش خم شده ، او را درآن تاريکي در آغوش گرفته بود . کودک  دست هايش را کشيد يک دفعه همه جا راروشن ديد: " چه درخت کرسمسي ! نه اين يک درخت کرسمس نيست ، هيچ گاه چنين درخت کرسمس نديده بود .آيا کودک درکجا آمده بود ؟ همه چيز پيش  چشمانش مي درخشيد  ، منورشده بود .عروسک هاي زيباي را در دراطرافش مي ديد اما نه انها عروسک نبودند ؛ بچه هاي کوچکي بودند  .، آنها برق مي زدند .  عروسک ها دور کودک يتيم حلقه زده بودند ، آنها مي رقصيدند ، پرواز مي کردند . کودک را در آغوش مي کشيدند . او را از جاي به جاي مي بردند ، کودک يتيم نيز با آنها پرواز مي کرد .پرکشيده بود .  کودک مادرش را مي ديد که شادمانه به او لبخند مي زد .
کودک فرياد مي کشيد  : " مادر ! مادر!  اينجا چقدر زيبا ست ! "  اما دوباره بچه ها ( عروسک ) را درآغوش کشيد ، دوست داشت همراي آنها در باره اي عروسک ها ي که از پشت پنجره ديده بود  صحبت کند .، عروسک ها را دربغل مي گرفت واز هريک مي پرسيد : توکي هستي دخترکوچک ؟
دردين مسحيت براي کودکان که کسي ندارد  درخت کرسمس وجود دارد او فهميد که اين کودکان  هم مثل خودش بوده است ؛ آنها نيز مثل خودش مرده است .بعضي هاي شان در سرما درپشت در ها ي عمومي د رکوچه هاي پيترزبورگ مرده است  .بعضي ها شان  از عدم  داشتن دايه وپرستار ويا عدم حفظ الصحه در کلبه هاي رعيتي شان  در تاشکن مرده است . بعضي ها شان دراثر گرسنگي وخشک بودن پستان هاي مادرشان در هنگام شير دهي مرده است . اکنون همه ي شان اينجا حضور دارند . همه  ي فرشته هاي کوچک بامسيح يکجا شده است . کودک يتيم نيز ميان آنها ست . مسيح  دست هاي خود را براي آنها تکان مي داد  ، آنها را ومادران گناه کارشان را مي بخشيد  .
مادران اين کودکان نيز آنجا بودند . اما آن ها از کودکان شان جدا  قرار داشتند  .آنها گريه مي کردند . هريک دختر ويا بچه اش را تشخيص مي داد . اما بچه ها به سوي شان مي دويدند ، به آغوش گرم مادر هاي شان پناه مي بردند .اشک مادرهاي شان را بادست هاي کوچک شان  پاک مي کردند . به مادرهاي شان مي گفتند که نگريند .
***
اما درزمين يک نگهباني در سپيده دم  جسد سفت شده کودکي را مي يابد که درگوشه حياط پنا ه برده است . کودک  را در پشت توده چوب ها يخ بسته وسفت شده است . جسد مادري کودک را نيز مي يابد ، مادر پيش از کودک جان داده است ؛ مادر وبچه اش  هردو دربهشت درخانه خدا به هم رسيده اند  .
پايان داستان
منبع : دیدگاه نسل نو – شماره 12 – سال پنجم – دسامبر 2008

   

Comments

bfrwxm
20 Jan 2012, 19:18
oEiUdt <a href="http://tbirajajppep.com/">tbirajajppep</a>
Lavar
20 Jan 2012, 04:30
You rellay saved my skin with this information. Thanks!
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.