مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
پیوندها
 
قادر غولک
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

قادر غولک

داستان کوتاه
نوشته : محمد طاهر خدري

قادر نوجوانی بود با چهره ای گندمی، مو های درشت و سیاه و چشمان مثلثی و براق. نگاهش تند و نافذ بود و تا اعماق قلب انسان نفوذ میکرد، مخصوصاً در اوقاتی که او قدری عصبی می بود. قادر بسیار زود عصبی میشد و با هر کس و ناکس و روی هر موضوعی دعوا میکرد. روزی نبود که یخنش پاره نباشد و دور چشمانش کبود. هر چند روز پس، سر و دندان کسی را میشکست و به حوزه برده میشد. موظفین پولیس، از دستش به عذاب بودند. هر چند روز یکبار، توسط پولیس حوزه، "فـَلـَقـه" برداشته میشد ولی او زیر باران مشت و لگد، بجای فریاد و زاری، معمولاً به موظفین خورد و بزرگ حوزه دشنام میداد. هر قدر به شدت ضربات اضافه میشد، دشنام های قادر نیز رکیک تر می گشت، تا  آنکه از هوش میرفت. معمولاً در هر بار ازین تعذیرات، چندین بار قادر از هوش میرفت ولی همین که به هوشش می آوردند و سلسلهء لت و کوب از سر گرفته میشد باز هم فحش و دشنام های قادر نیز سر گرفته میشدند. پولیس ها هر بار پس از چندین نوبت چوب کاری و بارانی از سیلی و مشت و لگد، او را در "کُرّه خانه" (محبس نوجوانان خورد تر از هژده سال) می انداختند، زیرا به توقیف سوق دادن او قانوناً مجاز نبود.
در کره خانه که میبود، مادر سیه چرده و کوچک اندامش "معصومه" با مو های ژولیده و لباسهای مندرسش به دیدن وی می آمد و در گوشهء چادرش معمولاً قدری نان خشک سوخته و چکیده میبود که از طریق لحاف دوزی یا لباس شویی از خانه های ثروتمندان بدست آورده می بود.
مادر قادر اگرچه مانند موظفین پولیس، با وضع و رفتار قادر عادت کرده بود و میدانست که گوش های پسرش نصحیت پذیر نیستند ولی باز هم عاطفهء مادری او را وامیداشت تا، او هر بار که منحیث "پایواز" پشت میله های کره خانه، مقابل چشمان وحشت زدهء پسرش قرار گیرد، چادر پاره پاره و چرکینش را از روی موهای نیمه سپیدش بر داشته و با دست های لرزان، به عنوان التماس و التجا بسوی پسرش دراز کند، بعد با صدای گریه آلود، بگوید:
- او بچه...! به لحاظ خدا و موی های سفید مه، دیگه ازی دیوانگی ها بگذر، یک چوب نیکبخت، یک چوب بدبخت! یک روز کدام سوته ده فرقت می خوره، یا کدام لغت ته گٌردیت! میفتی می مُری! تو خو میفامی که پدرت زنده گم شده، بیادر خوردت بصیرک، بیچاره از یک سو طفل اس و از دیگه سو مریض، ما خو اول خدا و دوم تو ره داریم. اگه خدا نخواسته تو هم نباشی سر ما بیچاره ها چه خوات آمد؟! ای ره فکر کدی؟؟
... ولی درست مانند هر بار قادر با نگاه های تیر مانندش چند لحظه بصورت چروکیده و قبل از وقت به پیری رسیدهء مادرش میدید و میگفت:
- مادر! ای پولیس های جاهل اگه مره دیوانه بگوین، اگه لچک و آواره بگوین، هیچ عجیب نیس! اما اگه تو... مادر قادر که دنیا ره خوب گز و پل کده تا و مغز استخوانش نیش های پر خون ای تیکه دار های ای  دوکان های سرخ و سیاه ره احساس کدی، باز هم مره دیوانه بدانی، برای مه از چوب کاری و مشت و لغت پولیس، صد دفه سخت تر اس.
... و معمولاً پس از این گونه مکالمات متحد المال، قادر از مادرش میخواست که بر خیزد و به خانه برود.
این صحنه ها، هر چند دیر، باز تکرار میشد و مادر با چشمانش اشک آلود به خانه بر میگشت ولی در روز های اخیر بلای نوی برای مادر قادر ایجاد شده بود. کسانی در سر کوچه و بین بازار پیدا شده بودند که از عبور و مرور زنان بدون مرد (محرم) در سرک های عام جلوگیری میکردند. بعضاً معصومه به چنگ آنان می افتاد و هر قدر که عذر می آورد که: من بیوه و بیکس هستم، گوشی به حرفها و گریه های او بدهکار نمی شد و او معولاً پس از نوش جان کردن چند کیبل در ساقها و رانهای لاغر و نحیفیش تا خانه نالیده میرفت.
در خانه که میرسید تازه غم بیماری بصیر کوچک و بی دوا آزارش میداد که معمولاً تب شدید میداشت و زرد و زار، در گوشه ای از اتاقک سیاه و تاریک افتاده میبود. بصیر که تقریباً هشت سالش بود از بس مادرش او را تنها گذاشته و برای پیدا کردن یک لقمه نان، به بیرون رفته بود، دیگر با وضع عادت کرده بود و از مادرش نمیخواست تا نزد او بماند.
مادرش از کسی شنیده بود که پسرش "توبرکلوز" دارد. او تا چندی، نمی فهمید توبرکلوز چسیت؟! روزی از زن صاحب خانه معنی توبرکلوز را پرسیده بود و بلقیس خانم، بیوهء ثروتمند حاکم صاحب، برایش گفته بود:
- مرض "سل"! داکترها مرض سل ره توبرکلوز میگن...! تو چرا پرسان میکنی...؟! مثلیکه بچیت بصیر توبرکلوز داره...؟! او زن! راست بگو! اگر بچیت توبرکلوز داره تو دیگه  نباید به ظرف ها و لباس ها دست بزنی...! اگه فریده جان و فریدون جانه توبرکلوز بگیره مه خو خات مردم و توره هم خوات کشتم!
معصومه معنی این تهدید را بخوبی می فهمید. او میدانست که اگر بلقیس خانم از مریضی بصیر بفهمد او هم همان لقمه نان تر و خشکی را که ازان خانه بدست می آید از دست خواهد داد و هم از زندگی در اتاقک تنگ و تاریک که بلقیس خانم برایش داده است محروم خواهد شد. بنا بران، لبخندی مصنوعی بر لبانش می داد و میگفت:
- وی...! نی بی بی جان! خدا نکنه...! بصیر جان کمی گلون درد است و بس! اگه بصیرک خدا نخواسته سل می بود،...  مه کی سر کار آمده می تانستم... .؟!
و در اخیر هر مکالمه، بین بی بی و نوکر معمولاً جملاتی به عین مفهوم، تکرار میشد:
- او زن...! فکرت باشه که مه از مُرده میترسم...! اگه بچیت مُردنی اس... ای خانه ره ایلا بده و... برو برت یک خانهء دیگه پیدا کو!... یادت باشه که اگه بصیر ده ای خانه بمُره، مه شفا خانه رفتنی خات شدم و باز هموس که نفرخدمت ها توره و مردهء بچیته از دروازهء کوچه بیرون خات انداختن.
... معصومه که از طرز گفتار بلقیس خانم، محشری در مغز و اعصابش برپا میشد، با خنده ای ساختگی و با لحنی حاکی از شوخی میگفت: بی بی جان!... دور از جان بگویین!... بصیرک بکلی جور اس شکر!....
در یکی از همین روز ها، عصر، معصومه متوجه شد که تب بصیر از هر روز شدید تر است. او هر قدر کوشید لقمهء نانی یا قطرهء آبی به پسرش بدهد موفق نشد. بصیر همچنان خاموش و بیصدا در گوشهء اتاق، افتاده بود. او نه چشمش را برای دیدن باز میکرد و نه دهنش را برای خوردن. ضربان قلب معصومه هر لحظه بیشتر میشد. تنها کاری که او می توانست انجام دهد، این بود که هر چند لحظه یک بار، گوشهء چادرش را با آب کوزه ای که در گوشهء اتاقش بود تر میکرد و می آورد روی پیشانی پسرش می انداخت.
آهسته آهسته شام نزدیک میشد. هر قدر هوا تاریک تر می شد، به ترس معصومه بیشتر می افزود. ترس از مرگ پسرش، ترس از تنهایی و بیکسی خودش و بالاخره... ترس اینکه اگر خدا نخواسته فرزندش بمیرد، او به تنهایی به کجا خواهد رسید؟! او در عالم خیال هر لحظه می دید که نفرخدمتان بلقیس خانم، جسد بصیرک نازدانه اش را به بیرون می اندازند...! اشک، مثل رگبار بهاری از چشمانش جاری بود و هر قدر میکوشید تا از ریزش اشک جلوگیری کند موفق نمیشد. ناگاه، صدای بلقیس خانم را شنید که از نزدیک دروازهء خروجی عمارت می آمد، او دویده نزد کوزه آب رفت و کف آّبی بروی  خودش زد تا راز گریه اش افشا نشود. او مصروف خشکانیدن رویش بود که چهرهء بلقیس خانم مقابل کلکین خوردی که در اتاق وجود داشت ظاهر شد. بلقیس خانم گفت:
- او زنکه!... مه امشو (امشب) کدام جای مهمان هستم و باید بروم... چطور اس بچیت... .؟
معصومه که پهلوی فرزندش رسیده بود با خوشی ساختگی گفت:
- بی بی جان...! حالی بکلی شکر جور اس...!
... و در  همین حال دستش را بر پیشانی بصیر گذاشت، احساس وحشتناکی بر او مستولی گشت، پیشانی پسرش کاملاً سرد بود. پیشانی بصیر نه تنها تب نداشت که گرمی طبیعی موجود زنده را نیز نداشت، معصومه دلش میشد فریاد بزند:
- پسرم!... های پسر عزیزم!... بر خیز!!
ولی امکان نداشت زیرا، بلقیس خانم که از مُرده میترسید بالای سرش ایستاده بود. رگهای وجود معصومه در بدنش میخشکید، او در یک لحظه خودش را دید که بلقیس خانم را زیر پایش انداخته و با یک دست موهایش را می کند و با دست دیگر گلویش را می فشارد.
صدای بلقیس خانم او را بخود آورد که آمرانه میگفت:
- یک بار بچیته بیدار کو...! که مه همرایش گپ بزنم، ببینم چطور اس...، حالش خوب اس یا نی؟!
و معصومه که چندان سر حال نبود به زحمت جواب داد:
- بی بی جان! ... همی حالی به خواب رفته، ... خوابش هم بسیار سنگین اس...، باز پس که آمدین بخیر،...  بیدارش میکنم و پیش تان میارمش... . حالی اگه بیدارش کنم ممکن اس بسیار نازدانگی کنه و شما را خلق تنگ بسازه
بلقیس خانم که چندان باورش نمی شد، خوشبختانه ذهنش بسوی دیگری رفت و دفعتاً گفت:
- او زنکه!... یکی از دوستا ... د قومندانی امنیه اس. مه امروز از خاطر بچهء دیگیت برش تلفن کدم که اگه میشه او ره ایلا بتن. نفر آشنا به مه گفت: ای بچه بکلی دیوانه اس. ولی مه از خاطر تو بسیار تاکید کدم که او را تا شام ایلا بتن. او باید تا  حالی میرسید. معلوم نیس که چرا نرسیده... .؟! راستی چرا بچی توره "قادر غولک" میگن؟ ای "غولک" چه اس... .؟
معصومه که قیامتی در دل و دماغش برپا بود و اکشهایش ناخواسته سرازیر میشد چنان نشان داد که بخاطر دیوانگی  های قادر می گرید و با صدای گریه آلودی گفت:
- بی بی جان! "غولک" همو چیزی اس که بچه ها دو تا رابر ره سر یک دوشاخه بسته میکنن و باز د مابینش سنگ میمانن و گنجشک ها ره کتیش شکار میکنن. قصه دراز اس... شما رفتنی هستین... باز پس که آمدین اگه می خواستین مه تمام قصه ره بر تان خات گفتم.
- نی! نی! مه یک چند دقیقه دارم. مه به ای قصه بسیار علاقه دارم و باید بشنوم. تو بگو که بچهء تو ره چرا غولک میگن!
-... اصلاً ایطو بود بی بی جان! که قادرک، تا سیزده چارده سالگی بسیار یک بچهء آرام بود. تا وختی که پدرش گم نشده بود. قادر به مکتب میرفت و هر سال اول نمره میشد. همو سال که پدرش گم شد، یک روزمه و قادر هردوی ما د بام شیشته بودیم، از همسایه های دُور ما کسی از سرک پشت دیوال تیر می شد. او نفر، کسی بود بنام حاکم انور خان. میگفتن که بسیار عیاش اس. میگفتن: د جایی که او حاکم بوده، زن جوان و بچهء خوش شکل از پیشش نمانده. او که قادر ره د سر دیوال دیده بود کدام چیزی برش گفته بود، مه صدایشه درست نمی شنیدم، قادر که گپ حاکمه شنید، گفت: خوب! حالی تو برو... . باز مه پیشت می آیم. ولی همین که حاکم به راه افتاد، قادر یک سنگه د کاسهء غولک ماند و خوب کش کده زد. مه فکر میکدم کدام گنجشکه میزنه، ولی او گنجشکه نی، حاکمه زده بود. حاکم واخ گفته افتید. مه دویده د نوک بام رفتم. حاکم بیهوش د کوچه افتاده و از زیر کلاه شاپویش خون سر کده بود. مه که طرف قادر دویدم، قادر از بام گریخته بود. نوکرهای حاکم او ره به شفا خانه بوردن. سر حاکم شش کوک خورد. حاکم پیش پولیس رفته به دروغ بیان داد که: مه د باغ عمومی وضو میگرفتم و سات (ساعت) قاب طلای خوده سر سنگ مانده بودم. ای بچه، سات مره گرفته و گریخت وقتی مه او ره گفتار کدم و یک سیلی زدم او مره کتی غولک زد... . پسان پولیسها قادره از کدام جای پیدا کده ده "کُرّه خانه" انداختن و بسیار لت و کوبش کدن. از امو پس ای بچه عقده یی شد. از خاطری که هر کسه کتی غولک میزد. بچه های کوچه، نامشه ماندن "قادر غولک".
بلقیس خانم که با شنیدن این سخنان، از شدت خشم دیوانه شده بود، ولی از اثرات خشم در تاریکی هوا به خوبی دیده نمیشد، به یکبارگی مثل بمب انفجار کرده فریاد کشید:
- چُپ باش زنکهء کثیف... .! تو متوجه دهنت هستی که چه بد میکنی... ...!؟ حاکم انور شوهر مه بود.... او یک فرشته بود.... او یک شخصیت ملی بود.... او از اثر همان پارگی سرش بالاخره حیاتش ره از دست داد... . کثیف ها...! بی شعور ها... ! مه مار ره د آستین خود جای دادیم ... ... ؟! هله ! دریور... ! قابچی ... ...! کجا مُردین! بدوین و کوچ این زنکه کثیفه، کتی بچی کثیفش د کوچه برتین... همی حالی...! تال نخورین...! مه حالی تلفن میکنم که بچیشۀ دیوانیشه پولیس باز گرفتار کنه و زیر مشت و لغت بکشیش... .!
... و با ادامه همین چیغ و فریاد، بلقیس خانم، شخصاً داخل اطاق شد و دست انداخته لحاف را از روی جسد بصیر آنطرف پرتاب کرد. بعد دست انداخت و بند دست مرده را گرفت و خواست با تکان شدیدی او را از خوابش گرانش بیدار کند. معصومه که میدانست فرزند عزیزش دقایقی قبل حیاتش را از دست داده است، فریاد کشید:
-  بی بی... احتیاط کو! بصیرک مرده است...!
باشنیدن این فریاد، خانم بلقیس، دریور و قابچی هر سه نفر سر، جایشان میخکوب شدند. خانم بلقیس، رنگش مثل گچ سفید پریده و چشمانش به طور غیر معمول از حدقه برآمده بود. هیچ کس تکان نمی خورد. تنها معصومه در گوشه ای نشسته و ضجه می کشید. به ناگاه در همین وقت قادر غولک در حالی که تبرچه ای در دست داشت از دروازه داخل شد و رو به خانم بلقیس، آهسته پیش آمد. او که حالت وحشیانه ای داشت و دندان هایش را به هم می فشرد، با صدای خفه ای این کلمات را شمرده شمرده تکرار می کرد:
- زن کثیف! ... کثیف تو هستی... ! کثیف شویت بود، کثیف تمام امثال شما هستید. شوهر کثیفت حاکم انور بالای مه دست انداخت و تو بالای مردهء برادرم دست انداختی! مه حالی تو کثیفه به شوهر کثیفت میرسانم!!
قادر با همان نگاه تند و نافذش و با حالتی پر از نفرت، چند لحظه به صورت خاموش خانم بلقیس دید و بعد آهسته تبرچه را تا آخرین حد ممکن بالا برد و شاید می خواست با شدت هرچه تمام تر آنرا بر گردن بلقیس فرود آورد. معصومه از جایش پرید که سر دست قادر را بگیرد ولی مثلیکه ترس خانم بلقیس، کار  خودش را کرده بود. خانم بلقیس آهسته، به عقب، یکراست به سوی زمین رفت.
چهرهء خانم بلقیس بسیار وحشناک بود. او هیچ نفس نمی کشید. معصومه هم سر جایش مانده و خشکش زده بود. هیچ کس نمیدانست چه بکند. چند لحظه سکوت مطلق حاکم بود. پس از لحظاتی چند، قابچی پیر و فرتوت، آهسته پیش آمد و تبرچه را از دست قادر گرفته به بیرون انداخت و خطاب به او گفت:
- حاکم انور خان بسیار کثیف تر ازو بود که تو و مادرت میگویین! انور ظالمه مه خوبتر از شما مشناسم. مثلیکه دست قضا انتقام شما ره از حاکم و زنش گرفت. تو ازینجا برو... و فکر کو که امشب اصلاً به خانه نامدی...!
... و بعد رو به دریور کرد و گفت تو برو به حوزه اطلاع بده که خانم بلقیس که از مرده می ترسید با دیدن مرده سکته کرد و حیاتش را از دست داد... .

   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.