داستان
نویسنده:عباس دلجو
فرار در بی نهایت
ساعت هشت صبح بود زن، در میدان بزرگی مملو از موتر های خورد و بزرگ و دریای انسانها که بعضی شان تند بعضی آهسته و عده ای نیز بی هدف به استقامت های مختلفی در حال حرکت بودند.او سراسیمه و سرگردان راه میرفت، هیچکس به او و دو طفلش التفاتی نداشت، صدای دست فروش های کنار جاده با صدای جیغ و داد اطفال کوچک مدرسه ی، هارن موتر های در حال عبور،فریاد راننده های مسافربر که مسافرین را صدا میزدند : یاالله راه آهن، آزادی، توبخانه، شاه عبدالعظیم و ...دود و غبار پراگنده در فضا، زن را که از ترس و وحشت، دستهای دو فرزند کوچکش را محکم چسپیده بود بکلی گیچ و منگ ساخته و با نگاه های حیرت آور با دستپاچگی، هراس و درماندگی به اینهمه هیاهو و شلوغی و ساختمانهای بلند اطراف میدان و پل هوائی عابر مملو از انسانهای در رفت و آمد، تند تند نگاه مینمود یک وقت متوجه شد که آپارتمانها، انسانها، موتر ها و همه و همه به دور سرش در حال گردش اند، سرش گیچ رفت تنها کاری که توانست سریع به زمین نشسته و کله اش را با دو دستش محکم گرفته و چشمانش را بست . روشنی زجر دهنده ای در چشمانش مانند روشنی ماشین ولدنگ برقک میزد گوشهایش بنگ بنگ صدا نموده و حالت تهوع برایش دست داده بود به زحمت چشمانش را باز نموده و فرزندانش را که حالا در کادر نیمه تاریک و اشک آلود چشمانش پیدا بود به سینه اش محکم چسپانده و اشکهایش را با گوشه چادرش پاک نمود که صدائی او را بخود آورد
- خواهر برو کنار پیاده رو بشین اینجا خطرناکه
از سخنان آن مرد جز کلمه خطرناک چیزی دیگری نفهمید از شنیدن کلمه خطر تکان خورده و بر هراسش افزوده گردید و به سمتی که آن مرد با دستش اشاره نموده بود نگاه کرد با چشمان اشکبار و نهایت درماندگی و ایستیصال از پسر ده ساله اش خواست که او را کمک نماید در حالیکه با دست دیگر دست دختر کوچکش را گرفته بود با کمک پسرش خود را به پیاده رو رسانده و در پناه دیواری نشست.
- ننه ! اینجه کجاست ؟
مادر با بیحوصلگی و عصبانیت دست پسر را تکان داده و گفت:
- مه چه میدانم بچیم ! که کدام خراب شده است امو قچاقبر که ما ره اینجا آورد گفت که میدان شوش اس و موتر های شاعبدالعظیم از اینجا میره
نام قاچاقبر او را به یاد پسر بزرگش انداخت، دلش آتش گرفت با غیظ، گوشه چادرش را در مشت فشرده و اشکهای گرمی چهره اش را شست ،ذهنش به گذشته ها سرک کشیده و او را به فکر دور و درازی برد.خاطرات جانسوز گذشته همچون فیلمی مستند در ذهنش رژه رفت، یادش آمد که آفتاب هنوز سر نزده بود صدای تیر اندازی از سمت غرب شهر مزار شریف بگوش میرسید و لحظه به لحظه شدت مییافت و معلوم میشد که جنگ شدیدی در منطقه جریان دارد . او آتش اجاق را روشن نمود تا برای شوهر و فرزندانش صبحانه درست نماید اما تعجب کرده بود زیرا تا هنوز سابقه نداشت که صدای تیر اندازی به این شدت و دوامدار باشد ظرف پر از آب را روی آتش گذاشته به اتاق برگشت تا شوهرش را در جریان بگذارد اما دید که او نیز وحشت زده روی بسترش نشسته و به صدای تیراندازی و رگبار مسلسل ها گوش میدهد از او پرسید
- چی گپه؟ از واده نماز صدای ترق و ترق شروع شده و تا آلی دوام داره.
مرد وقتی او را دید از جایش برخاسته در حالیکه دستارش را دور سرش می پیچاند گفته بود
- حتما طالبا د شارحمله کده ،جنگ شروع شده خی تو د پیش بچه ها بیشی که نترسن مه بیرون میروم که هم نان بخرم وهم ببینم که چه گپ شده
زن با فرزندانش سفره را پهن کرده به انتظار شوهرش نشسته بود اما او دیر کرد زن نمیدانست چه کار کند. از صدای فیر و برخورد راکت و هیاهو فهمیده بود که جنگ به نزدیکی خانه آنها رسیده و حتی صدا های نامفهوم و نا آشنای طالبان را نیز شنیده بود ازینکه شوهرش تا کنون برنگشته بود بر دلهره اش افزوده گردیده و دل در دلخانه اش می تپید وحشت و هراس بر مغزش خانه نموده بود . ناگزیرفرزندانش را در گوشه امنی گذاشته و از آنان خواسته بود تا بر گشتن او از جایشان جم نخورند و خود ناگزیر دنبال شوهرش از دروازه حویلی بیرون شد. سیل مردم اعم از زن و مرد و کودک سر و پا برهنه، وحشت زده و گریان در حال فرار بودند زن در جستجوی شوهرش بود طرف بازار دوید بعضی خانه ها در آتش می سوخت و دود غلیظی فضا را انباشته بود، گذشته از پل چندین جنازه افتاده که دو تن از آنان را شناخت داماد و پسر حاجی مراد همسایه در به دیوار شان بود دلش از ترس فرو ریخت با خود گفت که آنها که مسلح نبودند چرا کشته شده اند ؟ بر سرعت قدمهایش افزود علیرغم مخالفت کسانیکه در حال فرار بودند به جلو رفت و در حاشیه میدان کوچک قریه، جنازه های دیگری نیز بر زمین افتاده بودند در مقابلش افراد مسلح را دید که با فیر سلاح های سبک و سنگین شان در مقابل حمله سنگین طالبان، مقاومت مینمایند. زن از ترس دوباره برگشت از دیدن شوهرش در خانه خوشحال گردیده از او که نگرانی و وحشت در چشمانش موج میزد و از سرنوشت نامعلوم و اندوهبار اینده در هراس بود پرسید
- چرا دیر کدی قریب زارترق شده بودیم مجبور شدم دنبالیت بیایم.
مرد در حالیکه سخت ترسیده و هراسان به نظر میرسید جواب داده بود
- طالبا حمله کده ، شار مزار ه گرفته مردمه کشته ما و شما محاصره شدیم خدا خیره پیش کنه که چه خاد شد؟
زن که خود در پیش چشمش کشته ها و فرار مردم را دیده بود از ترس جرئت حرف زدن از او سلب گردیده بنای گریه و زاری را گذاشته و از شوهرش خواسته بود تا کاری نماید. انها برای فرار اماده می شدند که سر و صدای مردم و تیر اندازی شدید از بیرون حویلی شنیده شد، مرد تا خواست چیزی بگوید که صدای شکسته شدن دروازه حویلی را شنیده و متعاقبا رگبار گلوله ها به پنجره ها و دیوار ها اصابت نموده و شیشه های پنجره ها را شکستاندند و بدنبال آن چند تن مردان سیاهپوش مسلح با ریشهای بلند و دستار سفید به داخل خانه یورش برده و مرد را دستگیر نمودند. تمام اتاق ها را تلاشی کرده و بعدا مرد را به بیرون حویلی فرستاده و به زن گفته بودند
- اگه یک قدم از خانه بیرون شوی د جهنم روانیت میکنم.
زن از ترس و وحشت در جایش میخکوب گردیده و از وحشت خشکش زده بود . با رفتن طالبان،بغض زن ترکیده ضمن در آغوش گرفتن فرزندانش ، های های شروع به گریستن نمود. از بیرون حویلی صدای تیر اندازی و فریاد های گنگ و نامفهوم بگوش میرسید . بعد از سپری شدن ساعتی دو باره سر و صدا بلند گردیده زن از میان صدا ها صدای حاجی مراد همسایه در بدیوارش را شناخت اما جرئت حرف زدن از او سلب گردیده بود تا اینکه سر و کله حاجی مراد در چارچوبه در نمایان گردید به محض دیدن زن او را مخاطب ساخته با صدای غمگینی گفت
- ما تانستیم طالبا ره تا پل تصدی پس ببریم زود تیارشین پیش از یکه دیگه طالبا د کمک ازونا برسه و دو باره د اینجه حمله کنن بهتر است که ما فرار کنیم هرچه پیسه و طلا باب که داری با خود بردار و بیا د کوچه که مه بروم دیگرا ره جمع کنم
وقتیکه زن پا به بیرون گذاشت در اطراف کوچه جنازه های زیادی را دید که به هر طرف افتاده اند از دور لباس یک تن از جنازه ها به نظرش آشنا آمد بی مهابا آن طرف کشانده شد تا چشمش به جنازه شوهرش افتاد دنیا در نظرش تیره و تار گردید، چشمانش را مالید فکر کرد شاید اشتباه دیده اما نه او شوهرش بود دیوانه وار خودش را روی جنازه او انداخته و او را بنام صدا کرده وبا صدای بلند فریاد زده بود، گریه کرده بود رویش را با ناخن خراشیده بود، خاک بر سر پاشیده بود و موی از سر کنده بود اما همه بی نتیجه بود و شوهرش مرده بود، چشمان خونین و از حدقه در آمده او از وحشت باز مانده و به آسمان خیره شده بود، زن با دستهایش چشمان باز او را بسته و بر بالین جنازه اش، با یکدنیا ترس و وحشت و درد و داغ، نشسته و اشک ریخته بود فرزندانش نیز او را درین مصیبت همراهی نموده و بر بالین پدرشان زار زار میگریستند هیچ کس جرئت نداشت که با بودن طالبان، از بیرون به قریه آمده حتی مرده های شانرا دفن کنند تو گوئی روز عاشورا بود از همه جا آتش و مرگ می بارید،صدای ناله ای جان خراش مجروحین به گوش میرسید، در اطراف قریه ،جنگ شدیدی جریان داشت باران مرمی می بارید و همه جا در آتش می سوخت حاجی مراد با کمک افراد مسلح به قریه باز گشته و کسانی را که زنده مانده بودند در حالیکه آتش توپخانه و مرمی طالبان ، بلا انقطاع بر سر آنان میریخت ،کمک نمودند تا به سمت تنگه شادیان فرارکنند هزاران زن و مرد و کودک نیز از قریه های دیگر و همچنان از شهر مزار شریف در حال فرار بودند زن نیز به کمک همسایه ها، فرزندانش را نجات داده و به جمع فراریان پیوسته بود و در حین فرار باز هم عده ای از آنان در اثر اصابت مرمی کشته شدند و با هزار زحمت و بد بختی و مشقت به تنگی شادیان رسیده ظاهرا از خطر دور شده بودند اما حاجی مراد که او نیز پسر جوان و داماد بزرگش را از دست داده بود آنجا را نیز خطرناک دانسته و همه را که در موتر لاری خودش سوار نموده بود، در زیر باران مرمی توپ در سرک خامه و پر از چقر و چقوری و پر ازلای و گل، به طرف چهار کنت حرکت داده نیمه های شب به چهارکنت رسیده بودند.
- ننه ! او ننه! او نو موتر قیله سیل کو
صدای پسر، زن را از دنیای خیال بدر آورده و به امتداد دست پسرش نگاه نمود یک بس دو طبقه را دید که مملو از مسافر است، تعجب او کمتر از تعجب پسرش نبود. یک تن از عابرین نوت ده تومانی را روی چادر زن که حالا یک کمی روی پیاده رو پهن شده بود انداخت، زن مانند برق گرفته ها تکان خورده و با نگاهی به لباسهای کهنه و مندرس خود و فرزندانش که چرکی ناشی از مسافرت بیست روزه از آن نمایان بود بر شرمندگی اش افزود با ناراحتی از جا برخاسته دست فرزندانش را گرفته و بی هدف و آهسته آهسته حرکت نمود پسرک با حیرت زائدالوصفی به دور و برش خیره شده بود و در همین لحظه چشم زن به پیر مردی افتاد که از روبروی آنان میامد با شرمندگی و لهجه غلیظ افغانی از او پرسید
- کاکا موترای شاعبدالعظیم از کجا میره ؟
چون لهجه داشت پیرمرد جزء کلمه شاعبدالعظیم چیزی دیگر از سوال زن دستگیرش نشده ، پیش خود حدس زد که شاید شاعبدالعظیم برود اما مطمئن نبود تنها با دستش اشاره کرد که صبر کند و متعاقبا به اطرافش نگاه نمود تا شاید یک نفر افغان را پیدا کرده و مشکل را بر طرف سازد که چشمش به مرد میانه سالی که مثل اکثر افغانیها شناسنامه اش در صورتش الصاق گردیده و از دور قابل تشخیص بود، افتاد بناء با عجله طرف مرد افغانی رفته و او را صدا زد.
- آغا ! آغا! شما افغانی هستین ؟
مرد افغانی که در جریان زندگی روزانه اش در ایران، مانند همه مهاجرین افغان هر لحظه منتظر چنین پیش آمدی بود با ترس و لرز پیش رفته و گفت
- آری من افغانی هستم اما مدرک دارم آغا
پیر مرد خندیده و با لحن صمیمی گفت:
- آغا ! نترس من مامور انتظامی نیستم و کاری به شما ندارم بیا به این همشهری ات کمک کن که چه میخاد؟
چهره مرد باز شده و با نگاهی به زن و دو کودکش، نزدیک آنها آمده ضمن دادن سلام از او پرسید
- خوار جان کجا میرین ؟
زن از دیدن هموطنش از خوشی چشمانش برق زده و با دستپاچگی جواب داد
- مه شاعبدالعظیم میروم بیادریم د کوچه نفرآباد زندگی میکنه
- از کابل آمدی یا از مزار ؟
نام مزار آتش دل زن را شعله ور ساخته شروع به گریه نمود که از گریه او، دختر کوچکش نیز به گریه افتاد، پیر مرد ایرانی با تاثر سرش را تکان داده و پی کارش رفت زن چشمانش را که از شدت گریه متوالی شبیه دو حفره ای خونین گردیده بود با گوشه چادرش پاک نموده و ضمن بغل کردن دخترش با صدای بغض کرده ای گفت:
- مو از مزار آواره شدیم از دست طالبای بی دین
قصه آوارگی و دربدری اش را با یک دنیا درد و غصه بازگو نمود بغض راه گلوی زن را بست و از گفتن باز ماند، مرد بغض گلویش را به زحمت فرو داده اشک چشمانش را پاک نموده و با صدای گرفته ای گفت:
- بیا که د او سون سرگ بریم ازونجه د موترای شاه عبدالعظیم سوار شین
همه با هم به طرف ایستگاه سرویس حرکت نمودند، مرد دست پسر را گرفته و به زن یاد آور شد که دست دخترش را محکم چسپیده به دنبال او بیاید . زن و مرد افغان در آخر صف طویل اتوبوس به انتظار بس ایستادند مرد که از شنیدن قصه غم انگیز زن، ناراحت شده و غم در دلش انبار گردیده بود از زن پرسید:
- خوار جان ! خدا لانت کنه طالبای دال خوره که مردم ره د چه روز بد انداخته راستی تا اینجه خوده چطور رساندی؟ زن در حالیکه چادرش را روی سر جا بجا میکرد ،دخترش را که توان ایستادن نداشت در بغل گرفته گفت:
- شب دوم مو د دالان رسیدیم از خطر تقریبا دور شده بودیم مگم بدبختی که آمد از هر سو آدمه گرد پیچ مونه . یک عالم زن و مرد و بچکچه د یک قریه دالان جمع شده و خانه ها و ماجدا از مهاجرا که از مو پیش د دالان رسیده بودن، پر شده بود دیگا پک د میدان خدا و راستی ، بی سر پناه شوه د روز رساندیم اما بدبختی که موگم مرض کولرا بود که همه ره گرفته بود و چندین بچکچه ریزه از بین رفتن روز دوم داکتر تمام مردمه د میدان قریه جمع کده گفت:
- باید برای نجات جان خود و اولادای خود ازینجه بورین که مریضی کولرا همه ره خاد کشت . اوی چاه آلوده شده هر که بخوره مرگیش حتمی است.
ما نمی خواستیم که از دالان خارج شویم بری ازیکه امیدوار بودیم که شاید مثل دفعه پیش طالبا شکست خورده و ما دوباره سر خانه و جای خود بریم و از همه مهمتر مرده ها ره دفن کنیم اما از ترس مرض کولرا همه به طرف دره صوف حرکت کدیم دیگه بدبختی که د بین راه د منطقه چپ چل ،نرسیده به دره صوف دزدا تمام پول،طلا باب و چیز های کارآمد ما ره که از چنگ طالبا بیرون کده بودیم و بری مصرف خود از آن استفاده میکدیم به زور از ما گرفت مه دوتا اتگشتری نیم سکه طلا و یک لاکت الله داشتم که چوچه خور ها با قنداق تفنگ د پشت مه زد که نفس مه بند شد و د زور او نا ره از مه گرفتن.
زن نتوانست ادامه دهد بغض راه گلویش را بند ساخته و اشکهایش به شدت جاری گردید که شانه هایش از شدت گریه تکان میخورد مردمیکه در صف اتوبوس ایستاده بودند و از صحبتهای زن چیزی دستگیر شان نشده بود، تعجب نموده و با کنجکاوی آنان را دید میزدند یک تن از آنان داد زد
- آغا برو جلو وانیسا مسافر ها سوار شدن
مرد افغانی با گفتن چشم آقا ! به زن اشاره کرده که خودش را به نزدیک نفر قبلی برساند و در ضمن برایش گفت
- خوار جان ! د ایران د کل جای صف رواج است، صف نان، صف اتوبوس، صف تاکسی و .... تو از همو نفر پیش روی جدا نشو وقتی که او حرکت کد تو هم حرکت کو که ایرانی ها غالمغال شان میبرایه امو تور که پیش پیش میری گب زده برو
- چه بگویم هر جای که پای از ما میرسید ،بدبختی و مشکلات از ما کده زود تر اونجه رسیده بود . د دره صوف، از خاطر بمباری طیاره های طالبا ، مجبور شدیم بامیان بریم . وقتیکه د بامیان رسیدیم کل ما مطمئن بودیم که طالبا د بامیان آمده نمیتانه چون اونجه مرکز حزب وحدت است،اما هنوز د دکانهای بامیان نرسیده بودیم که یک بم بزرگ بیلری درست پیش روی موتر ما انفجار کد صدای وحشتنناکی داشت،سیاسرا، اولادای خورد همه از ترس زاره کفک شده بودیم گرد و خاک و ناله و گریه توته گوشت و خون و لباسهای خونی و جسد همه جا بود همه ما در زیر گرد و خاک گم شدیم، زمینی که بم د اونجه منفجر شده بود مثل یک حوض کلان چقور شده بود فقط ما که در بادی موتر لاری بودیم زنده ماندیم و موتروان ما کشته شد امی بمباری از یکطرف و بیانه ملا نیازی که از طریق رادیوپخش شد که گفته بود هزاره ها مسلمان نیستند و آنها شیعه کافر هستند یا آنها سنی شوند یا افغانستان را ترک گویند از طرف دیگر باعث شد که حاجی مراد تصمیم بگیره که از اوغانستان بگریزه و بری ما گفت که او پاکستان میره مه کدی بچایم که سرپرست نداشتم ناچار کدی حاجی و خانواده اش به پاکستان راهی شدم .
زن دخترکش را از بغلش پائین کرده گفت:
- سر پایت ایستاد شو بچیم کمریم شل شده
زن در حالیکه خود را به جلو صف میکشید، مرد افغانی ضمن آنکه زن را با دو فرزندش به اتوبوس سوار میکرد با لحن دوستانه ای گفت:
- خوار جان ! ایستادگاه آخر پائین شوین و از همانجا گنبد شاه عبدالعظیم مالوم میشه و کوچه نفرآباد د نزدیکی زیارت است از هر کس که پرسان کنی تو ره نشان میته مره ببخشی که نمیتانم با تو بیایم مزدور مردم هستم اگر سر کار نروم صاحبکار مرا جواب میته.
اتوبوس طرف شاه عبدالعظیم حرکت نمود، زن با پسر و دخترش پهلوی هم نشسته بودند، تعداد زیاد وسائط نقلیه در تقاطع آزاد راه آزادگان و خیابان فدائیان اسلام در راه بندان سنگینی که از اثر تصادف یک موتر پیکان با یک تریلر بوجود آمده بود ، متوقف شده بودند . زن به موتر هائیکه در ترافیک گیر کرده بود نگاه مینمود و چشمش به موتر لاری بنز افتاد که شبیه موتر حاجی مراد بود، یادش آمد که آن بیچاره یگانه موترش را که تمام دارائی اش بود به قاچاقبر داده بود تا در بدل آن، آنها را از غزنی تا به سر مرز پاکستان برساند و از منطقه طالبان به سلامت عبور دهد . حاجی مراد مثل یک پدر مهربان بر علاوه باقیمانده خانواده اش از همه مواظبت کرده و تمام مشکلات و تکالیف آنان به عهده او بود. زن به خاطرش آمد که با چه ترس و لرزی مسیرغزنی الی قندهار مرکز طالبان را طی کرده و از ترس گیر افتادن بدست آنان ،ده ها بار مرده و زنده شده بودند هر لحظه که موتر توسط طالبان مسلح توقف داده میشد، به محض شنیدن جمله " چیرته ځی " با زندگی وداع میگفتند و میدانستند که نگهبان طالبان راه را بر آنان بسته و می پرسد که کجا میروید . تا قاچاقبر رفته حق و حساب آنانرا پرداخته و برمیگشت از همه حتی از اطفال نیز کوچک ترین صدائی از ترس برنمیخاست گوئی همه لال شده باشند زمانیکه موتر حرکت میکرد شادی زودگذری، لبهای قیغ بسته و خشک آنانرا برای لحظه ای از هم باز مینمود اما ترس از آینده مبهم و پوسته های بعدی طالبان، سنگینی دنیای غم و غصه را بر روح و روان آنان انبار میکرد تا اینکه به قندهار رسیده و شب را دور از شهر در قلعه ای که از همکاران قاچاقبر و به همین منظور تعبیه شده بود به روز رسانیدند . طرف های چاشت از مرز گذشته و به خاک پاکستان داخل شدند همه با موتر حاجی مراد وداع گفته و سوار بس پاکستانی گردیدند تا آنانرا به کوئته برسانند اگرچه از مرگ نجات یافته و از تشویش شان کاسته شده بود اما این خود مقدمه فشار روحی برای آنان بود زیرا در مسیر راه ترس از طالبان و بمباردمان و کشته شدن فکر و ذکر شان را بخود مشغول ساخته بود و تازه حالا به فکر عزیزان کشته شده خود افتاده همه بی صدا بیاد عزیزان شان اشک میریختند
- خواهر نمیخواهی پیاده بشی ؟ اینجا شاه عبدالعظیم است
صدای راننده، زن را از عالم خیال بیرون کرده دید همه مسافرین پیاده شده اند او نیز ازاتوبوس پائین شده بدون آنکه به اطرافش نگاه نماید از یک زن چادر نمازی آدرس زیارت را پرسید زن ایرانی با دست به مناره طلائی گنبد اشاره کرده و گفت
- نیگاه کو همه به طرف حرم میرند، مستقیم آنجا برو
زن دست دختر و پسرش را گرفته با سیل جمعیت به طرف حرم روان شدند در قسمت بازار سر پوشیده که راه کم عرض گردیده و تراکم جمعیت دو چندان شده بود با فرزندانش به زحمت راه را باز نموده و بطرف حرم میرفتند در نزدیکیهای دروازه حرم دختر کوچکش در حالیکه دست مادرش را به پائین میکشید گفت
- ننه ! بریمه کلچه بخر
زن نگاهی به کلچه فروشی انداخته و به دخترش گفت
- یک لازه صبر کو که د بین حرم برسیم شما اونجه ایستاد شوین تا مه بری تان کلچه بخرم
زن آهسته آهسته خود را داخل صحن نموده و فرزندانش را کنار ایوان گذاشته گفت
- امینجه منتظرمه باشین از ینجه شور نخورین جای دیگه نرین که گم میشین . تامه بروم بری شما کلچه بخرم
بچه ها با تکان سر ، به مادرشان اطمینان داده و زن دو باره بطرف بازار حرکت نمود تا برای فرزندانش کلچه بخرد از دم دروازه مغازه سه بسته کلچه گرفته و از دکاندار پرسید
- کاکا قیمت این کلچه ها چند میشه ؟
دکاندار با بی تفاوتی به او نگاه کرده گفت
- صد و پنجاه تومن
زن از پنچصد تومان پولی که حاجی مراد برایش داده بود یک نوت صد تومانی را به مغازه دار داده و خواهان پس گرفتن بقیه پولش گردید
- این که صد تومان است خانم، مال من صد و پنجاه تومن میشود
-سیل کو این 1000 تومان است اوقه سواد دارم که بدانم عدد یک با سه نقطه هزار میشه
مرد ایرانی فهمید که منظور زن چیست خنده اش گرفته گفت
- بلی تو راست میگوئی یک با سه صفر یک هزار میشود اما این هزار ریال است که صد تومان میشود نه هزار تومان بناء تو باید پنجاه تومن دیگر برایم بدهی
زن به پولهای جیبش نگاه نمود که فقط چهار نوت باقی مانده، با عجله یک بسته کلچه را دو باره سر جایش گذاشته فقط با دو بسته کلچه طرف فرزندانش روان شد . دید که دخترش از فرط خستگی دراز کشیده و پسرش هاج و واج به زائرین نگاه مینماید
- مهراب جان ! خواریت خو رفته
- نه تا هنوز چشمایش واز است ، تو کلچه آوردی ؟
- بیگی بچیم این کلچه را بخور
پسر بعد از گرفتن کلچه با شادی و خوشحالی به خوردن کلچه مشغول گردید و مادر دخترش را در بغل گرفته و کلچه دیگر را به او داد تا بخورد، پسر یک وقت متوجه شد که مادرش کلچه نمیخورد با کنجکاوی کودکانه پرسید
- ننه جان ! تو کلچه نمیخوری ؟
مادر با زهر خندی جواب داد
- نه بچیم مه آلی سیر هستم
کلچه، راه گلوی پسرک را گرفت از مادر آب خواست، پسر و دخترش را لب حوض آورده و آنانرا سیراب نمود یک عده اعتراض نمودند
- خانم چه کار میکنی این آب آشامیدنی نیست
اما زن در آن وضعیت خراب روحی اصلا نفهمید آنان چه گفتند و خودش نیز از همان آب بر آتش جگرش ریخت دست و رویش را شسته و سر جایش برگشت و هاج و واج به زائرین و گنبد طلا و کاشی های پر نقش و نگارکه در زمینه آبی اش بیننده را به آرامش می طلبید نگاه مینمود که درین اثناء دخترش با ناراحتی مادر را مخاطب ساخته میگوید
- ننه کناراب کجایه
زن، ازینکه دخترش از او آدرس مستراح را می پرسد دو باره او را وحشت فراگرفت نمیدانست درین شلوغی زیارتگاه، آدرس مستراح ر از کجا پیدا نماید ؟ با چشمان جستجوگر به دقت اطرافش را می پائید دید که از گوشه جنوب غربی صحن شاعبدالعظیم بعضی از مردها در حالیکه کرتی های شان را روی شانه انداخته با دست و روی شسته آمده به داخل زیارت میروند، توجه اش را جلب کرده و به فراست دریافت که وضو خانه باید آنطرف باشد دست فرزندانش را گرفته و به آن صوب حرکت نمودند زن مانند مرغ مادری که چوچه هایش را هنگام خطر در زیر پر و بالش پنهان مینماید او نیز چادر کهنه و مندرس را روی فرزندانش کشیده بود و میترسید که درین ازدحام گم گردیده و یا زیر پای زائرین له شوند نزدیک وضو خانه که رسید مردی راه آنان را سد نموده و با دستش سمت دیگر را نشان داده و گفت
- خواهر ! وضو خانه خواهران آن طرف است
زن با چشمان باد کرده و اشک آلود مسیر دست مرد را تعقیب کرد و چشمش به زنهای زیادی افتاد که در داخل دروازه ای میشوند حدس زد باید مستراح زنانه آنجا باشد . به نوبت فرزندانش را تر و خشک کرده و خود نیز وضو گرفته با خود گفت بعد از زیارت و نماز به سراغ برادرم میروم . زمانیکه داخل حرم گردید از دیدن آنهمه چراغانی، شکوه و ازدحام، غرق حیرت گردیده و با دو فرزندش در گوشه ای رفته بعد از ادای نماز، با های های گریستن درد های انبار شده ی دلش را بیرون داده و با صدای بلند آنهم به شکل مخته گونه می نالید
- یا امامزاده ! یا صاحب بارگاه ! یا اولاده حسین شهید ! شما خاندان مظلومیت زیاد کشیدین و رنج و درد فراوان دیدین و میدانین که درد و رنج و غم از دست دادن عزیزان یعنی چه؟ آیا میدانید که وارثان یذید چه به روز ما آوردن ؟
هق هق گریه زن حالا شدید تر شده و تقریبا به زجه و ناله بدل گردیده بود . زیرا فکر میکرد که گوش شنوائی یافته است که به حرفهایش گوش میدهد بناء با گریه و زاری داد میزد
- خدا یا ! ما مردم چه گناهی کده بودیم که خود نمیدانستیم و مستحق این عذاب شده بودیم ما که اصلا طالبان را نمیشناختیم اونا چرا با مردم ما مثل دشمن رفتار کدن ؟ چرا به قریه ما حمله کدن ؟ ما که به قریه آنها حمله نکده بودیم ،چرا عزیزان ما را کشتن؟
زن،از شهادت شوهر و بستگا نش و از گروگان بودن پسرسیزده ساله اش . .. میگفت و خون میگریست زن نسبتا مسنی افغانی که در سمت دیگر ضریح مشغول زیارت بود، ناله های جانسوز این زن با لهجه ای محلی کشورش، آتش در دلش انداخت قطره های اشکش را پاک نموده و خودش را پهلوی زن رسانیده و ضمن نشستن در کنارش شانه های او را با همدردی و همدلی ماساژ داده و با لحن صمیمی و به لهجه افعانی گفت
- خوار جان ! زیاد گریه نکو یک کمی صدایته پائین بیار خدا مهربان است
زن سرش را بالا نموده و با چشمان اشکبار و خونین مستقیم به صورت زن هموطنش نگاه کرده و آهی بلند از عمق سینه ای درد مندش کشیده و با لحن بغض کرده ای گفت
- آخ آخ خوار جان ! تو از دل مه چه خبر داری و از حال و روز من چه میدانی طالبان در پیش چشم مه و اولاد هایم، شویم ره کشتن حتی ما را نگذاشتن که مرده های خود را دفن کنیم جنازه شهیدان ما همانجا ماندن ما از ترس جان فرار نمودیم
- شما تا اینجا باکی آمدین ؟
- کدی حاجی مراد همسایه در به دیوار ما از مزار تا د شار کوئته پاکستان آمدیم د سرای نمک بری ما اتاق گرفت و دو شب و دو روز د اونجه ماندیم تا که حاجی مراد یک قچاقبر پیدا کد که او ره کدی خانوادیش د ایران برسانه وقتیکه ایران رسید از دوستا و قومایش پول قرض کده و به قچاقبر بیته و تا وختیکه پیسه قچاقبر ره نداده دامادیش د پیش قچاقبرا گرو باشه بری مام گفت که خدا و خودت میدانی که مه دار و ندارم را از دست دادم و پولی ندارم که بری شما بیتم بری تو نیز تنها امی یک راه مانده که کدی ما بیائی و د تهران از بیادریت پول گرفته به قچاقبرا بیتی تا پیدا کدن بیادریت،پسر کلانیت با جواد داماد مه د پیش قچاقبر باشه . مه ازینکه داماد حاجی مراد کدی بچیم یکجا خاد بود کمی دل گرفتم و مجبور شدم که قبول کنم دیگه چاره نداشتم یک زن بی سرپرست و بی پناه چه کار میکدم؟وقتیکه به تهران رسیدم قچاقبر ، حاجی مراد و خانواده اش را در یکجای دیگر پائین کد و مره د میدان شوش آورده و بریم نمره تیلفونش را داد و گفت که هر وقت بیادر خوده پیدا کدی د امی نمره زنگ بزن بریت آدرس میتم که پیسه ره بیاری و بچیته بگیری.
دوباره گریه زن شدید شده و با صدای بلند اشک میریخت یاد پسرش که اکنون در دست قاچاقبران گروگان است دلش را آتش زد و با صدای سوزناکی ناله سر داده و به سر و صورتش میزد . زن از بس وقت و ناوقت اشک ریخته و گریه کرده بود که فرزندانش تقریبا عادت کرده بودند و با ناراحتی و حالت بغض کرده او را می نگریستند دختر کوچک بیشتر از همه محو ازدحام و چراغانی زیارت گردیده بود و میدید که تقریبا همه در زیارت گریه مینمایند پیش خود فکر میکرد شاید طالبان، پدر آنانرا نیز کشته اند که مانند مادرش گریه مینمایند دختران و پسران هم سن و سالش را دید که با لباسهای تمیز و قشنگ با مادران شان به زیارت آمده بودند چشمش به لباسهای رنگارنگ آنان میخکوب شده بود با تعجب کودکانه از برادرش پرسید
- مهراب ! مهراب! بچای اینجا کل شان پتلون د جانیش است مثل تو کالای چرک نپوشیدن
مهراب با شرمندگی به لباسهای مندرس ،چرک و ناشسته محلی اش نگاه کرده گفت
- مام پتلون داشتم یادیت مانده آنرا پدرم بریم خریده بود و هر روز صبح که مکتب میرفتم پتلون خوده می پوشیدم اما پتلون مره طالبان چور کد اگر بخیر مامایم پیدا شد او ره میگم که بریم پتلون نو بخره
دخترک ازین حرف اخیر برادرش خوشحال گردیده و نیشش باز شده با شوق و آرزوی کودکانه ای گفت
- بری مه هم کالای نو میخره بریش میگوم که بری مه و مادریم چادر نماز بخره
زن افغانی با دلسوزی خواهرانه ای دستهای زن را در دستش گرفته و با مهربانی او را دلداری داده گفت
- گریه نکو خوار جان خدا مهربان است فقط بگو که آدرس منزل برادرت را داری یانه؟
- تنها امیقه میدانم که او د شاعبدالعظیم � کوچه نظرآباد زندگی میکنه این آدرس را یکنیم سال پیش یک تن از دوستان فامیلی ما بریم داد . بیادرم د کابل خیاطی میکد وقتیکه در ایران آمد د اینجه هم خیاطی میکد.
زن افغانی به ساعتش نگاه کرده بعدا زن را مخاطب ساخته گفت
- بیا که بریم تا شب نشده آدرس بیادریته پیدا کنیم مگم بسیار سخت است پیدا کدن یک آدرس بدون شماره پلاک خانه اما یک چانس است و آن اینکه کوچه نفرآباد زیاد دور و دراز نیست و با پرس و جو از افغانی های ساکن در آن کوچه بیادریته انشاءالله پیدا خاد کدیم .
زن با این نوید چشمانش برق زده و با چستی و چالاکی از جایش برخاسته و دستهای دختر و پسرش را گرفته بدنبال زن ، حرم شاعبدالعظیم را به مقصد کوچه نفر آباد ترک گفتند .از هر افغانی که سر و کله اش در آن کوچه پیدا میشد سراغ قنبر خیاط را میگرفتند و هر دروازه ای را دق الباب میکردند جواب نومید کننده ای نمیدانم را دریافت میکردند تا اینکه نزدیکی های شام آدرس او را پیدا کرده و با یکدنیا شادی و شعف آنجا رفته و زنگ خانه را به صدا درآوردند، مرد مسنی از وطنداران افغانی در را باز کرده در حالیکه با نگاه پرسشگرانه آنانرا برانداز میکرد سلام داد زن، ضمن دادن سلام از او سراغ قنبر را گرفت
- قنبر خیاط ؟
- بلی، قنبر بیادریم است و ما از افغانستان آمدیم
مرد افغانی با نگاهی اندوهبار به زن با تاثر جواب داد
مگر قنبر د وطن نرسیده ؟سه ماه پیش او ره صبح زود که طرف کارش میرفت با تعداد زیادی از مهاجرین از سر فلکه شاه عبدالعظیم بار زده و به اردوگاه عسکر آباد ورامین برده و بعدا آنانرا رد مرز کردند.
زن، پیش چشمش سیاهی رفت چیزی در دلش فرو ریخت زیر پایش را خالی احساس کرده و توان ایستادن از او سلب شد ه بی اراده به زمین غلطید.
سیدنی � آسترالیا 20/11/2007