مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 
 
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

زندگی در گذر زمان


عباس دلجو
بخش هفتم
خلاصه از آن روز کذائی به بعد پایم به سینما باز شد و من با دوستانم در فرصتهای مناسب به تماشای فلمهای سینمائی که همه هندی بودند ، میرفتیم . یک روز کاکایم قصه فلم «آواره» را برای دوستانش تعریف میکرد قریب بود که در میان حرفش پریده و غلطی اش را بگیرم اما از ترس افشا شدن ، زبان بر دهان دوختم و هیچ نگفتم اگرچه یک روز پدرم مرا که با چوبی در دست با دیگر بچه ها به تقلید از فلمهای هندی ، شمشیر بازی مینمودم و در حین زدن مشت و لگد به همدیگر آواز «دیشم دیشم» را از دهان خارج میساختیم،متعجب ساخته بود مخصوصا آواز دیشم دیشم که تداعی گر بکس های سنگین «دارا سنگ» بچه قوی هیکل فلمهای هندی در ذهن پدرم گردیده و او را نسبت به من مشکوک ساخته بود اما با نگاهی به تنه و توشه ام ،خوشبختانه زیاد مسئله را جدی نگرفته حتما در دلش گفته بود نه بابا هنوز بچه خورد است و دانیش بوی شیر میته . سال بعد پایم بر علاوه سینمای پامیر به سینما بهزاد نیز باز شد. زمانیکه با دوستانم به سینما بهزاد میرفتم ناگزیر برای رد گم کردن هم که شده سری به منزل آقای نعیمی شان میزدم چون آقای نعیمی در منزل پدر مرحومش میرزا نعیم ، زندگی میکرد و سینمای بهزاد در جوار باغ میرزا نعیم موقعیت داشت. از طرفی خودم علاقه شخصی به آن خانواده داشتم چون پدرم قصه های زیادی از میرزا نعیم و پسرش علی احمد نعیمی برایم نموده بود و میگفت
- مادر بشینه امی تور بچه ها بزایه مردائی که زندانی سیاسی ره تیر کده بخاطریکه آنان آدم های سیاسی است .
در ذهنم از آقای بلخی و فرقه فتح و نعیمی ، هیرو ساخته بودم اگرچه معنی سیاسی را نمی فهمیدم اما در زوایای ذهنم خاطره و یاد آنان را گرامی میداشتم. در سینما بهزاد برخلاف سینمای پامیر، زیاد احساس امنیت نمیکردم مخصوصا گاهگاهیکه بچه های باغ نواب ، کاه فروشی و شور بازار به زور ما را از چوکی که روی آن نشسته بودیم بلند کرده و چوکی ما را تصاحب میکردند و ما مجبور بودیم تا آخر ، فلم را ایستاده تماشا کنیم چون زور ما به آنان نمیرسید ناگزیر از ترس لب از لب باز نکرده و دم نمیزدیم .من در حین تماشای فلم در خیالم ، خودم را در هیئت بچه فلم دیده و با چند مشت و لگد بچه های مزاحم و زورگو را تار و مار میکردم دلم از شوق می تپید اما در عالم واقع وقتی میدیدم که در مقابل زورگوئی آنان جواب در خوری داده نتوانسته ام سخت ناراحت و غمگین میشدم با خود عهد میکردم وقتیکه بزرگ شوم میروم پیش پهلوان ابراهیم شاگردی مینمایم تا پهلوان و زور دار گردیده آنوقت دمار از روزگار این بچه های زورگو که فقط در دهن خانه شان شیرک بودند در بیاورم و با این امید کمی دلم را تسلی میدادم اما بعد ها این تیرم نیز به سنگ خورد .چون پدرم از دوستان و رفقای پهلوان ابراهیم بود گاهگاهی به کلب میوند جهت دیدن دوستش میرفت روزی من با پدرم در کلب میوند به تماشا رفته بودم پهلوان ابراهیم که یک چوب بانگسی در دستش بود با آن محکم به سرین پهلوان ناصر جوالی میزد و به اصطلاح او را جزائی ساخته بود بعد از آنکه از زدن باز ماند از پهلوان ناصر پرسید
: او بچه راست قضیه ره بریم بگو که چرا جنگ کدی مگم بری تان نگفته بودم که حق جنگ کدن ندارین آیا شما به خاطر جنگ کدن گردن تانه لک ساختین یا بری قهرمانی و مسابقه ؟
پهلوان ناصر رویش را دور داد تا جواب خلیفه اش را بدهد دیدم که دور یک چشمش کبود گردیده است .با همان لبخند همیشگی اش گفت
- او خلیفه ! بخدا مه اول جنگه شروع نکدم . د پارک شار نو کدی دوستای خو رفته بودم که یک دختر موی دراز د پیش روی مه ایستاد بود وقتیکه روی خوده دور داد با دیدن بروتهایش قریب بود که شاخ در بیارم دفعتا دختر تبدیل د بچه شده بود خامخا مه تعجب کده و تیز طرفیش سیل کدم اما او ناراحت شده از مه پرسید چه گپ است که سیل میکنی مگم مه قرضداریت استم اما مه که از تعجب بیرون نشده بودم و هنوز طرفیش سیل میکدم مره دو زد تا مه خواستم که چیزی بگویم چند مشت د رویم زد مام مجبور شدم او ره شفت بغل کدم وختیکه فشار دادم گوزیش تینگ تینگ رفت اونه مام ایلایش کدم ترپ کده د زمین افتاد و به خدا اینمی راست قضیه است مه دروغ نمیگوم
از آنجا بود که فهمیدم پهلوانی در کلپ میوند که آدم را جنگ کدن نمیگذاره به درد من نمیخورد و دقیقا به همین خاطر بود که علیرغم اصرار بیش از حد پدرم ، ورزش پهلوانی را انتخاب نکردم . اما با آنهم زمانی که ما آن بچه های زور گو را در سینمای پامیر گیر میاوردیم کاری در حق شان میکردیم که به اصطلاح بچه ها "روز گلی را سر شان میاوردیم"  که راه فرار شان را گم میکردند و از خیر دیدن فلم میگذشتند . در آن زمان متاسفانه این قاعده شده بود که هر کس در منطقه خود شیرک بودند به اصطلاح مردم ، همه "روبای صحرا و شیر خانه"بودیم . کسانیکه از دیگر مناطق به سینمای پامیر میامدند آنانرا پرزه و کنایه گفته و اگر عکس العمل نشان نمیدادند و خود را خپ میزدند آنوقت آنانرا شانه میزدیم و پای خود را پیش پای آنان گذاشته و مانع رفتن آنان میشدیم تا طرف عکس العمل نشان داده و آنوقت او را لت و کوب مینمودیم و کوفت تحقیر ها و لت خوردنهای مانرا در مناطق دیگران از آنان در می آوردیم.
من از نه سالگی با اصرار پدرم مجبور میشدم تا به قصاب کوچه به دیدن عمه ام بروم و از او و خانواده اش احوال بگیرم . نزدیک ترین راه به قصاب کوچه از باغ نواب میگذشت و من با هزار ترس و لرز از راه باغ نواب به درخت شینگ و از آنجا به قصاب کوچه میرفتم و در دل دعا میکردم که بچه های باغ نواب مرا گیر نیاورده و لت و کوب نه نمایند چون میدانستم که آنان بچه های هزاره را که تذکره شان در بینی شان بوده و از دور قابل رویت اند ، میزنند و اذیت و تحقیر و توهین مینمایند. از طرفی خودم درین مسیر چندین بار گیر آنان افتاده و لت جانانه خورده بودم . یک روز ازمن پرسیدند که تو «چهاری» هستی یا «پنجی»؟ اما من در آن زمان معنی چهاری و پنجی را نمیفهمیدم در جواب میگفتم هیچکدام.بچه ها از ته دل میخندیدند میگفتند :
- خو تو که نه چهاری و نه پنجی استی پس حتما هندو  استی؟
من از آنها می پرسیدم
- پس شما چه هستین چهاری یا پنجی؟
شلیک خنده آنان فضا را پر میکرد و با لحن مسخره آمیزی میگفتند:
- او لوده پچق ! خو مالوم  دار است که ما شکر الحمدالله چهاری هستیم .
بعد ازینکه لت و کوب مفصلی میخوردم با سر و روی خونی و لباسهای پاره پاره شده و چشمان گریان به خانه میامدم بخاطر پاره شدن لباسهایم ضمن لت مفصلی که از مادرم میخوردم تهدید میشدم که او قضیه را به پدرم خواهد گفت و من ازین مسئله سخت به وحشت می افتادم بخاطریکه پدرم همیشه به من میگفت
- او بچه علی ! جنگ کار سگ است آدم که جنگ نمیکنه اما اگر روزی جنگ کدی و لت خوردی اگر گریه کدی واه بجانیت مه میدانم و تو . بری ازیکه مه اولاد بی غیرته خوش ندارم.
پدرم با همین ذهنیت بود چند باریکه من با بچه های کوچه جنگ کرده و لت خورده بودم و گریه نموده بودم مرا چنان زده بود که تا دو روز نمی توانستم برنج را زیر دندانم فشار دهم چون الاشه هایم از درد می سوخت . روزی از پدرم پرسیدم
- بابه جان شما چهاری استین یا پنجی؟
پدرم در حالیکه لقمه اش را می جوید، کارش را نیمه تمام گذاشته در حالیکه با حیرت به طرفم نگاه مینمود گفت
- او خر مجسم ! تو تا آلی نفامیدی که ما شکر پنجی هستیم . هرکه پنجی باشه د دین و دنیا سر افراز میشه
بعدا پدرم توضیح داد که ما شیعه ها چون محب پنج تن آل عبا (محمد،علی،فاطمه،حسن و حسین) میباشیم ما را پنجی و سنی ها که دوستدار چهار یار (ابوبکر، عمر،عثمان و حیدر) میباشند آنانرا چهاری میگویند. اگر چه ازین توضیح پدرم چیزی نفهمیدم اما یک چیزی در ذهنم جا افتاد که ما پنجی هستیم و دیگران چهاری .اگر گهگاهی غافلگیر شده و به چنگ بچه های باغ نواب گرفتار میشدم علیرغم لت و کوب ، بازهم در جواب آنان که می پرسیدند چهاری هستی یا پنچی ؟ جواب میدادم که پنجی . اما بعد ها با خود فکر کردم که یعنی چه؟ بخاطر پنجی و چهاری باید لت خورد؟ بناء در جواب آنان که گیر افتاده بودم میگفتم چهاری هستم و آنان میگذاشتند که بدون لت خوردن آنجا را ترک گویم . به محضیکه از نزد انان دور میشدم با صدای بلند داد میزدم که نر تان پنجی است و آنان بدنبالم میدویدند تا گیرم بیاورند اما به من نمیرسیدند.
یک روز طبق معمول از خانه عمه ام بر میگشتم که در قسمت برج برق باغ نواب در محاصره ان بچه ها افتادم و از من پرسیدند که پنجی هستی یا چهاری؟ گفتم من چهاری هستم ،راهم را باز گذاشتند که بروم زمانیکه از آنان دور شدم مثل دفعات قبل صدا زدم که من پنجی استم و دویدم اما غافل از آنکه عده از آنان قبلا در مسیر راهم کمین کرده بودند . راه را بر من بسته و دیگران نیز رسیدند انقدر مرا زدند که از حال رفتم. از آن به بعد تصمیم گرفتم که از آنان انتقام بگیرم بناء قضیه را به دوستانم گفتم یک تن از آنان که اسمش میرزا  و دوسال از من بزرگتر بود به همه گفتند بروید همه غولک پیدا نمائید در باغ قاضی نشانه گیری را تمرین نمائید و در روز جمعه همراه آنان جنگ مینمائیم.
این اولین تجربه جنگ دسته جمعی یا به اصطلاح بچه ها « جنگ داره ئی» من بود. میرزا قبلا به آنان اعلان جنگ داده بود و روز جمعه محل جنگ را کوه پشت باغ قاضی تعین نموده بودند. در روز موعود دو طرف در حالیکه مسلح به غولک و جیب های پر از سنگریزه، بودند به جان هم افتادیم. خلاصه از یلان جنگنده سر و گردن و دست و پا،خونی و زخمی و شکسته و میده شده بود اما جالب انکه با نشانه گیری دقیق میرزا در اثر اصابت سنگ غولک او چشم یک تن از بچه های طرف مقابل ما ، از کاسه به بیرون افتاد و هیاهو به پا شد و ما با وجودیکه فاتح آن جنگ مغلوبه بودیم ناگزیر از ترس پلیس همه گریختیم و صحنه را ترک نمودیم . اما فردا با زنگ مکتب همه شاگردان به صحن حویلی مکتب فراخوانده شدیم.تا چشم ما به چشم  پسر بچه های باغ نواب که با ما جنگ نموده بودندافتاد که با پولیس و اولیاء شان به مکتب ما آمده بودند ، رنگ از رخسار همه ما پرید.
سرمعلم مکتب پارسا، اسمش سید حبیب الله خان بود که واقغا آدم شریف و پاک نفسی بود به پسر بچه ها اشاره نمود که مدعیانش را پیدا نماید آنان از اول صف الی آخر تعدادی از ما را که با آنان جنگ نموده بودیم شناسائی و به اداره مکتب و پلیس معرفی نمودند که من نیز در جمع آنان بودم و همه را از صف خارج کرده و بقیه شاگردان را به صف نگهداشتند. اما هیچ کس غیر ازما نمیدانستند، پسری که کور شده با سنگ غولک کی بوده بناء خانواده آنان و پولیس بالای سرمعلم مکتب ما فشار میاوردند که همه را به اداره پلیس برده و از آنان بازچوئی نمایند اما سرمعلم ما قبول نمیکرد و میگفت
- اولا طبق گفته شاکی، جنگ مغلوبه بوده یعنی هر دو طرف دسته جمعی با هم جنگ کرده اند که غالبا در همچو موارد پیدا کردن عامل اصلی کار بسیار دشوار و حتی غیر ممکن است دوما اینها همه بچه های خورد سال و زیر سن بلوغ هستند حتی در صورت اثبات جرم ، اینان نیاز به تادیب دارند نه جزاء و به همین خاطر قانون کشور برای بچه های به سن وسال اینان ، قانون جزاء تصویب نکرده اند
اما پولیس و والدین پسر بچه زخمی اصرار داشتند که این کار بالاخره توسط کسی از جمع اینها صورت گرفته باید از اینها تحقیق شود تا نفر اصلی را گیر دهد اما سر معلم ما که آدم نیک خواه و شریف بود ، والدین آن پسر بچه را مخاطب ساخته از آنان پرسید
- خوب اگه شما آن بچه را پیدا نمودید چه میکنید؟
- ما خدا خدا میکنیم که یک دفعه او جوانمرگه پیدا کنیم با همین دو انگشتیم بلق چشمایشه میکشم
قبل از آنکه سر معلم ما حرفی بزند مامور پلیس دخالت کرده گفت
- کاکا جان ! تو حق ایکا را ره نداری حتی قانون بری بچه های صغیر جزا تعین نکده چه رسه به تو که او ره جزا بیتی و از پیش خود چشمیشه بکشی ما اگر او ره گیر آوردیم اونه به دارالتادیب روانیش میکنیم که تحت تربیه گرفته شود تا در اینده مجرم خطرناک بار نیاید.
پدر طفل مجروح وقتیکه سخنان پلیس را شنید با ناراحتی گفت
- پس تاوان چشم طفل مجروح مره کی میته؟
سرمعلم به عوض پلیس با خنده دوستانه ای گفت
- آ اینالی درست شد . شما آلی برین مه تمام والدین امی بچه ها ره د اینجه طلب میکنم که با وکیل گذر شان د اداره مکتب بیایند و مه حتما تاوان چشم پسر شما ره از اونا میگیرم.
البته غائله به همین جا ختم نشد بعد از رفتن پلیس و والدین بچه مجروح ، سر معلم  به چپراسی مکتب که اسمش بقا بود دستور داد که ده تن از بچه های بزرگ سال صنف ششم را خواسته و با چوبهای یادامی حاضر شوند. خلاصه بعد از دقایقی پاهای ما به ریسمان بسته شده و با همکاری بچه های بزرگ برای فلقه زدن و قف پائی آماده شدند و در ضمن از بابه جاروی سقاب که بخاطر امتیاز بردن آب از چاه مکتب ناگزیر از اب  پاشی صحن مکتب و دهلیز ها بود ، خواستند که روی پاهای ما آب بریزد. اما متاسفانه نوبت فلقه زدن من که رسید بابه جارو که ازقبل مرا می شناخت و بخاطریکه با سر به بینی پسرش زده و دماغش را شکستانده بودم نه تنها شاکی که عقده نیز برداشته بود و دل پری از من داشت به عوض یک دلو ،آب تمام مشک را بالایم ریخت و من مانند موشی که در آب افتاده باشد تمام بدنم خیس گردید.بعدا معلمین به نوبت تا توان داشتند با چوبهای بادامی و نشکن به جان ما افتادند و صدای گریه و زاری ما صحن حویلی را پر ساخته بود و در آن شلوغی  که سگ صاحبش را گم میکرد متاسفانه شگرد توبه آخر من نیز کارگر نیفتادچون هیچ کس حرفم را نمی شنید هرچه توبه آخر میگفتم کسی بدادم نمی رسید . اما شاگردانی که در صف ایستاده بودند و ما را تماشا می کردند اگرچه سر معلم آنان را قصدا به تماشا آورده بودند تا آنان بیچارگی و لت و کوب ما را دیده و عبرت بگیرند اما انان ازین مسئله خم به ابرو نیاورده تازه خنده و مسخرگی شان حال ما لت خورده ها را گرفته بود . عجب زمانه بود لت و کوب و شکنجه دیگران، باعث تفریح و شادی عده ای دیگر شده بود. اما من در آن لحظاتیکه چوب بی زبان کف پاهایم را نوازش میداد نه تنها از درد آن که از طرح سرمعلم بیشتر ناراحت بودم که این شاهکار ما به گوش پدرم برسد و من ازین مسئله سخت میترسیدم اتفاقا ترسم درست بود زمانیکه پدرم توسط اداره مکتب خواسته شده و در جریان قضایا قرار داده شد بعدا که به خانه آمد چنان لت جانانه از او نوش جان کردم که درد لت و کوب مکتب را فراموش کردم.
اما پدرم از یک مسئله راضی بود و آن اینکه هیچکدام به سر معلم نگفته بودیم که عامل اصلی چشم از حدقه در آورده کی بود . پدرم هم از من و هم از داره و دسته که با هم بودیم خوشش آمده بود و گاهگاهی برای دوستانش میگفت از اینا خوشیم آمده که بچه ننه  و اقراری نیستند واقعا که چوب خور هستند .اما گپ بین ما و شما، آفرین ما بچه ها که در آن سن و سال هشت نه سالگی مقاومت بخرچ داده و اعتراف نکرده بودیم و اگر راستیشه بخواهین این انگیزه تا آخر با من بود و به همین خاطر برایم شرم آور بود بعد ها که بزرگ شده بودم ، حتی کسانی را که مرا با کارد زده بودند به پلیس معرفی نه کردم و این کار را یک نوع نامردی میدانستم. خلاصه غائله با پرداختن پول هنگفتی از طرف پدران ما به پدر پسر زخمی ، خاتمه یافت اما این کار باعث گردید که دیگر من هیچگاه جرئت رفتن به خانه عمه ام را از طریق باغ نواب نداشته و از طریق شور بازار و هندو گذر آنهم با ترس و لرز میرفتم.
صنف سوم بودم که به اصطلاح ذاکر امام حسین شدم و در ماه محرم در تکیه خانه نوحه میخواندم و سینه میزدم و پدرم از خوشحالی و غرور در پوست نمی گنجید که گویا پسرش ذاکر امام حسین شده است.در ماه محرم نه تنها تکیه خانه ها که تقریبا همه کوچه پس کوچه های چنداول سیاه پوش میشد. البته در آن زمان پاتوق من و دوستانم در تکیه خانه شیخ قانع مشهور به شیخ چوبی بود که در قسمت سرای ذغال موقغیت داشت. خاطره جالبی یادم آمد یک روز یک تن از بچه ها در پیش منبر ایستاده و نوحه "زینب حزین من..." را میخواند که بند گیره آن " خواهرا خدا حافظ ، زینبا خدا حافظ " بود که باید ما ذاکرها به صورت دسته جمعی جواب میدادیم. چون همان روز روز دهم محرم بود و من از شدت بیدار خوابی و خستگی حال بلند جواب دادن به بند گیره را نداشتم بناء در بین دهنم آهسته آهسته زمزمه مینمودم ، شیخ قانع که خدا رحمتش کند ، منبردار و شیخ تکیه خانه بود و اتفاقا روبروی من در کنار منبر نشسته بود به عوض آنکه با دستش مرا متوجه نماید که بلند به بند گیره جواب بدهم دفعتا دهانش را تا حد ممکن، درست جلو صورتم باز نموده و با صدای بلند خواند " خواهرا حدا حافظ" من که از همه جا بی خبر و در چرت خواب مرغی بودم دفعتا حفره بزرگ دهن شیخ در مقابلم باز شد که من حتی لوزه سرخ کام شیخ را دیدم، از ترس جیغ بلندی زدم که این کارم منجر به خندیدن عده زیادی از مستمعین اعم از زن و مرد در آن روز عاشورا گردید که متعاقبا خشم شیخ قانع را در پی داشته که در نتیجه از خواندن در آن تکیه خانه محروم گردیدم.
محرم سال آینده با تمام رفقا به تکیه خانه سید انورشاه آغا آمدیم که شیخ کاظم در آنجا منبر میرفت انصافا شیخ کاظم روضه بسیار جذاب و عوام پسندی میخواند که همه مستمعین را مجذوب خود نموده بود و با صدای حزین مردم را به گریه واداشته و آنان را مستحق پاداش بهشت میساخت و به خاطر همین هنر روضه خوانی اش در بین روضه خوانهای کابل شیخ مطرحی بود. در روز یازدهم محرم ، شیخ تازه بار و بنه خانواده اباعبدالله حسین را از کربلا جمع کرده و در راه کوفه آنانرا همراهی میکرد و در مورد این واقعه مطالب جانسوزی را در قالب نظم با همان صدای گیرا و آواز حزین میخواند "در لب شط فرات و لب عطشان عجب است – سر ببریده به نی خواندن قرآن عجب است ..." مردم شریف و متدینی که در پای منبر نشسته بودند از صمیم قلب و با اخلاص تمام بر این فاجعه ی دردناکی که بر آل رسول رخ داده بود،گریه مینمودند. یک تن از همین مستمعین مومن که مرد مسنی بود در حین گریه زمانی که درد در دلش می پیچید کفش پلاستیکی ایرانی را که در کنارش بود برداشته و با آن بر فرقش میکوبید و فریاد یا امام یا حسین را سر میداد و بر گرمی شیون و عزاداری مجلس می افزود. یکی از بچه های شوخ و بی پروا به اسم صفر علی ، کفش پلاستیکی ایرانی نفر مذکور را از کنارش دور کرده و در عوض یک بوت چرمی که صاحب آن بخاطر زود سائیده نشدن تل بوتش به آن گل میخک و گژدمک و نعل آهنی زده بود ،عوض نمود. نفر مذکور طبق معمول باز دست برد و کفش را گرفته و به فرقش بکوبد چون از عوارض جانبی این عمل مطمئن بود که کفش پلاستیکی نه سری را می شکند و نه چهره ای را خونی میسازد اما این بار به عوض کفش پلاستیکی، بوت چرمی میخ دار را بر فرقش کوبید که در اثر سنگینی این ضربه به عوض صدای یا امام حسین ، یک صدای مخصوص جیغ مانندی همچون مرغی که در حال خفگی باشد از حنجره اش بیرون داد که همه ازین صدای عجیب به عوض گریه به خنده افتادند و به اصطلاح ایرانی ها از شدت خنده "روده بر" شدند.
ادامه دارد

   

Comments

عباس دلجو
22 Aug 2009, 10:55
تشکر عزیز برادر ! اشتباه را مرفوع ساختم و به عوض روبای صحرا نوشتم . ممنون از توجه جدی شما
ح. س
21 Aug 2009, 20:09
شیر خانه و صحرای روبا

حاجی صاحب این را به روبای صحرا تبدیل کنید. ایشالا که همیشه شیر صحرا بمانید
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.