مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 

زندگی در گذر زمان

 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد

 
تعداد بازدید کنندگان
 

زندگی در گذر زمان

عباس دلجو
قسمت پنجم

بعد از آن واقعه من هیچگاه در مسجد و مکتب بخاطر تنبلی و درس نخواندن , لت و کوب نشدم اما در اثر شوخی و جنگ و دعوا , گاهگاهی با مشت و لگد بدنم ماساژ داده میشد یادم است زمانیکه در صنف اول درس می خواندم با پسری هم سن و سالم جنگ کردم و با سر محکم بر دهانش کوبیدم که باعث شد خون از دماغ او بیرون بیاید , بالترتیب توسط سر معلم و معلم و پدر و مادر و برادر بزرگ آن پسر ، که هیچ ، حتا توسط پدر و مادر خودم نیز لت و کوب شدم . در آنزمان من این کار آنان را منصفانه نمیدانستم چه آن پسر هم سن و سالم بود که با من جنگ کرده بود خوب حالا من پیشدستی کرده و او را ضربه ی زده بودم چرا دیگران درین کار دخالت میکنند ؟ و از همان لحظات زندگی کم کم کلمه جوانی و نا جوانی یا مردی و نامردی در ذهنم نقش می بست و بعد ها در مواردی خود را ملزم به رعایت  این اصول میدانستم . مثلا در جنگهائی که با بچه ها داشتم حتی اگر لت میخوردم هیچگاه به معلم و یا پدر و مادرم شکایت نمیکردم  و در همان ذهن کوچکم این کار را شرم میدانستم  که آدم لت بخورد و برای دیگران قصه کند و یا حتی از پدر و مادر استمداد طلب کند بعد ها که بزرگ شده بودم و با دوستان و رفقایم یکجا علیه جمع دیگری به اصطلاح جنگ داره ای میکردیم و اگر در اثنای جنگ زخمی میشدیم هیچگاه به پدر و مادر خویش اصل قضیه را نمی گفتیم و با این پیش فرض که این کار ناجوانی است حتی از کس یا کسانی که من یا ما را زخمی  نموده و یا لت و کوب کرده به پلیس شکایت نمی بردیم  و روز انتقام را دقیقه شماری میکردیم .
راستی یادم رفت که بگویم من در اوائل سال 1341 شمسی هجری در اواخر صدارت داود خان در مکتب پارسا با کمک احمد علی نعیمی پسر مرحوم  علی احمد نعیمی ، شامل شدم . چیزی که خیلی برایم جالب بود و خانواده ام را ذوق زده کرده بود تحفه ای بود که داود خان برای هر دانش آموز صنف اول تهیه دیده که یک بوجی آرد و مقداری شیر پودری بود . یادم می آید که آن روز یک روز بارانی بهار بود و کوچه های چنداول مملو از گل و لای شده بود . چون ما بچه های صنف اول توان حمل آن تحفه ها را نداشتیم سرمعلم مکتب بچه های بزرگ سال صنوف پنجم و ششم را وادار کرده بود که بوجی آرد و خریطه شیر خشک را بر پشت شان گذاشته و به خانه های ما برسانند . اگرچه آنان در پیش روی سرمعلم نتوانستند انکار نمایند اما خدا شاهد است در مسیر راه مکتب تا منزل چقدر فحش و ناسزا شنیدم و لگد هائی بر پشت و پهلویم ، توسط  کسی که این تحفه داود خان را در پشتش گذاشته بود خوردم اما دم برنیاوردم و در دل خدا خدا میکردم که در حین لگد زدن بتواند موازنه اش را نگهداشته و به زمین نیافتد و تحفه را گل آلود نکند . بهر جان کندنی بود بالاخره موفق شدم که با تحمل چند لگد و فحش و ناسزا ، تحفه به خانه منتقل شود ، شما نبودید که ببینید در آنروز خوشی پدر و مادرم حد نداشت و بیش از اندازه خوشحال شده بودند نه اینکه یک بوجی آرد را صاحب شده بودند نه ، در آن زمان وضعیت اقتصادی پدرم خوب بود اصلا توجه مادی به قضیه نداشت بیشتر علت خوشی انان این بود که در اولین روزهای مکتب ، پسر آنان درآمدی داشته و این را به فال نیک گرفته بودند و همیش برایم میگفتند یک روزی زنده باشیم که معاش تو را ببینیم . که متاسفانه هیچ وقت این آرزوی والدین من جامه عمل به خود نپوشید  چون من هیچگاه کار دولتی نکردم تا حقوق بگیر شوم ، نمیدانم چرا نفس کلمه حقوق بگیر حالم را به هم میزند ؟.
محیط مکتب زیاد برایم نا آشنا نبود اولا که مکتب ابتدائی پارسا در منطقه چنداول موقعیت داشت دوما اکثر هم کلاسی های خودم را می شناختم و با آنان دوست بودم از همه خوبتر در جریان سال مشکلی در فراگیری درسها نداشتم و این نعمت از خیرات همان سیستم تربیتی و درسی سید منقلی آغا بود که در ظرف ماه های زمستان گذشته ، نصیبم شده بود . که در نتیجه من سال اول مکتب را موفقانه پشت سر گذاشته و شاگرد اول صنف خود شدم و این کار باعث گردید تا پدرم بیشتر از پیش خوشحال شده و بر دوستان و اطرافیانش فخر بفروشد .              
بعد از ختم مکتب ، در حالیکه برف هنوز نباریده بود ، پدرم باز مرا به مسجد خافیا برده و ضمن تشکر از سید صدر آغا ، دوباره از او خواست که هوای من را داشته و نگذارد که بازی گوشی نمایم . روز هائیکه در مسجد خافیا , مراسم خاص و یا فاتحه برگزار میگردید آنوقت ما مجبور بودیم در اتاق آغا که در منزل دوم  مسجد موقعیت داشت رفته و در آنجا درس بخوانیم اینکار برای من و سایر بچه ها , بسیار خسته کننده و ملال آور بود خصوصا زمانیکه ما به درس خواندن میرفتیم اول صبح بود و خانم آغا ، تازه از خواب بیدار شده و با چشمان بادامی باد کرده و قیافه گرفته از ما استقبال میکرد اما از آنجائیکه اتاق ، جزء در ورودی  منفذی به بیرون نداشت و آغا و آغه آنرا از ترس نفوذ سردی زمستان به داخل اتاق, نه تنها همیش می بست بلکه لحاف کهنه و رنگ و رو رفته ای را نیز بعنوان پرده بر آن آویخته بود .  اینکار اگرچه گرمی اتاق را هدر نمیداد اما برای مایان که از هوای تازه  بیرون, به داخل اتاق در بسته و نیمه تاریک و انباشته از بو های متعفن و ناراحت کننده رانده شده بودیم ,آزار دهنده بود و من چون به هوای فشرده و به اصطلاح حبس و بدون اکسیژن حساسیت داشتم سر دردی شدیدی عاید حالم میگردید اما از ترس ، جرئت اظهار آن را نداشتم . اما ما بچه ها که قبلن درینجا درس خوانده و تجربه داشتیم به نوبت هر کدام حق و ناحق به بهانه تشناب , موقع بیرون رفتن ،دروازه اتاق را به عمد باز میگذاشتیم و با تکرار این عمل ، هوای تازه جاگزین هوای متعفن و بوی سنگین داخل اتاق میگردید . آغه نیز در آن روز ناراحت بود شاید علتش بویناکی بیشتر گوز های بچه ها بود مخصوصا گوز آنانیکه قبل از آمدن به مسجد , از خانه یکراست به دکان شش کباب فروشی استا مراد رفته و شش کباب خورده بودند , که برعلاوه تندی گاز های معده , بوی مرچ و مصاله و گندیدگی ششهای پس مانده و باسی نیز بر آن اضافه گردیده بود که به اصطلاح هفت خر مردار بو میداد, دماغ آغه و آغا را میازرد همانطوریکه بوی گوز آنان دماغ ما را میسوزاند . بهر حال ما این روز سخت و بویناک را سپری میکردیم اما از سخت گیری آغا در آن روز , کاسته میگردید چون آغا بیشتر با آغه در آن روز مصاحب بود با و جود آن چون اتاق بیش از حد کوچک بود و ما در تیر رس مستقیم چشمان آغا قرار داشتیم بناء زیاد راضی نبودیم .     

در آن زمان فکر میکردم  که نام ملای ما «آغا» است و نام خانمش «آغه» اما بعد ها که بزرگ شدم فهمیدم که نه این دو کلمه نام نیستند یک نوع لقب و تشخص اشرافی ناشی از شرافت خونی است که در رگهای کسانیکه در جامعه به آغا )سید)ملقب بودند , جریان داشت که حتی از برکت همخوابگی با «آغا », زنانیکه ازین شرافت خونی سهمی نداشتند ، یعنی هزاره بودند نیز بصورت اتوماتیک ملقب به «آغه» شده و نسبت به سایر موجودات زمینی از جنس خودش ، هم در دنیا و هم در عقبی , برتری خاصی مییافتند اما اگر مردی از تبار آنانیکه فاقد این شرافت خونی بودند با دختر و یا زنی از تبار رنگین خونان , ازدواج میکرد بصورت خودکار نه تنها حکم گناه کبیره بر آنان جاری و ساری میگردید بلکه با مسخ شدن به «سگ» , نجس تلقی گردیده و صلاحیت همخوابگی با «میش» را که مال بهشت است از دست میدادند. اما نمیدانستم چرا این حکم در قسمت زنان فاقد شرافت خونی تعمیم داده نشده و « قوچ » بهشتی حق استثنائی همخوابگی با «ماچه سگ» را داشتند ؟؟؟. اما در کشور های دیگر غیر از افغانستان قضیه بدین منوال نبود حتی داماد بزرگترين مراجع شيعه مانند مرحوم امام خميني و مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني و... ازجمع سادات نبوده و فاقد این شرافت خونی بودند. میگویند روزی در یکی از مدارس دینی کابل زمانیکه این مسائل را طلاب دینی هزاره به بحث می کشید يكى از آغایان گفته بود : «اگر حكم جواز ازدواج دختر سيد با هزاره در قرآن مى‏بود من آنرا آتش مى‏زدم».
بعدا که بزرگ شدم و کتابهائی را مطالعه کردم دریافتم که این برداشت آغایون یک برداشت کاملا غیر اسلامی و علمی است . در حالیکه انسانها به گفته قرآن " انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبایل لتعارفوا ان اکرمکم عندالله اتقکم" ای مردمان بدرستی که ما آفریدیم شما را از مذکری و مونثی و گردانیدیم شما را شعبه ها و قبیله ها تا بشناسید یکدیگر را بدرستی که گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست .(سوره 49 ، آیه 14 ). همه از یک مرد و زن آفریده شده و هیچ برتری نسبت به هم الا به تقوی ندارند و یا بقول حضرت مولا علی ع ,انسانها یا در خلقت با هم برابرند یا در دین , بدین معنی انسانها چون انسانند و در خلقت مساوی , بحث شرافت خونی و توهماتی ازین قبیل , توجیه علمی و انسانی نیز ندارند .
اما متاسفانه در آن زمان این چرندیات و خود برتر بینی "آغایون" در زمینه ذهن جامعه ما جاسازی گردیده بود و با توجیه احادیث جعلی از زبان حضرت رسول اکرم ص: " أكرموا أولادی، الصالحون لله، الطالحون لی یعنی به اولاد من احترام كنید. اگر صالح باشند، به راه خدا كمك كرده اید. و اگر غیر صالح باشند، به من احترام كرده اید". شرافت خونی و نژادی را بنام اسلام صحه گذاشته و خود شان را یک سر و گردن بالاتر از سایر بندگان خدا دانسته و حتی آدم های فاسد و گناهکار شان را با این حدیث نه تنها برائت دادند که  اکرام و احترام و دست بوسی آنانرا نیز بر جامعه تحمیل کردند . در حالیکه در تفسير نمونه ج : 22 ص 198 ازپيامبر گرامى اسلام نقل شده كه خطاب به بنى هاشم فرمود : " لا ياتينى الناس باعمالهم و تاتونى بانسابكم  " اى بنى هاشم نكند در روز قيامت مردم با اعمالشان به سراغ من بيايند و شما با انساب و پيوند خويشاونديتان !
یا اینکه استناد به این آیه قرآن شریف میکردند "قل لا اسئلکم اجرا الا الموده فی القربی" (بگو ای پیامبر من در انجام رسالت از شما مزدی نمیخواهم مگر دوستی و محبت در باره نزدیکانم ). بعدا آغایون مبتنی بر این ایه قرآن شریف دوستی و اکرام شان را در کنار دوستی پیامبر گرامی اسلام واجب میدانستند . در حالیکه روايات متواتر زيادي در منابع شيعه و سني دلالت بر اين دارد كه منظور از «القربي» اهل بيت آن حضرت مي باشد؛چنان كه در «فضائل الصحابه » نقل شده ، هنگامي كه اين آيه نازل شد، اصحاب عرض كردند : "اي رسول خدا ! خويشاوندان تو كه مودت آنها بر ما واجب است، چه كساني هستند؟ فرمود : علي و فاطمه و دو فرزند آن دو . و اين سخن را سه بار تكرارفرمود" .
حاكم حسكانى» كه از دانشمندان معروف قرن پنجم هجرى است در «شواهد التنزيل » از «سعيد بن جبير» از «ابن عباس» چنين نقل مى‏كند : "لما نزلت قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى، قالوا: يا رسول اللّه من هو لاء  الّذين امرنا اللّه بمودّتهم؟ قال: على و فاطمة و ولدهما".
احمد حنبل» در «فضائل الصحابه» از «سعيد بن جبير» از «عامر» نقل مى‏كند: "هنگامى كه آيه قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى نازل شد مردم سؤال كردند اى رسول خدا ! ذوالقرباى تو كه مودت و محبت آنها بر ما واجب است كيانند؟ فرمود: على و فاطمه و  ابناهما و قالها ثلاثا: «على و فاطمه و دو پسر آنها، اين سخن را سه بار تكرار كرد ".
از ابن عباس نقل گردیده که گفت : "وقتی این آیه نازل گردید مردم پرسیدند ای رسول خدا این فی القربی کیانند که مودتشان بر ما وارد گردیده؟ فرمود : علی و فاطمه و دو فرزند ایشان". «جامعه در حرم /ص 868 ».
اما آغایون کلمه القربی را شامل همه سادات نموده ضمن آنکه در عقب این سنگر ، اشرافیت جاهلی قبل از اسلام را رنگ و رونق بخشیده بودند ، افضلیت اعراب مهاجر در بلاد های مختلف اسلامی را بعنوان قوم برجسته نه تنها در ذهن مسلمانها که حتی بر سرنوشت آنان نیز تحکیم بخشیدند.
اما در دهه پنجاه هجری شمسی که اوج آزادیخواهی و  روشنگری در افغانستان بود و احزاب سیاسی اعم از چپی و راستی زمینه تنفس یافته و در  بین مردم به فعالیت شروع نموده بودند طبعا روشنفکران جامعه هزاره اعم از دینی و غیر دینی آن ، نیز به موازات سایر پیشگامان نهضت روشنگری ، در میان جامعه هزاره که مانند سایر جوامع آن زمان یک جامعه بسته ، متحجر و عقب افتاده ای بود ، شروع به کار نمودند و درین وسط در بین تحصیل کردگان و روشنفکران دینی و علمای مذهبی جامعه هزاره و شیعه ، چهره های شاخصی چون آیت الله صادقی پروانی ، رهبر شهید استاد عبدالعلی مزاری ،استاد عزیزالله شفق بهسودی و آقایان محمد کریم خلیلی ، استاد یوسف بینش ، فضیلت ، قربانعلی عرفانی ، محمد ناطقی ، رضوانی، عباس حکیمی غزنی، حسین نهضت ، اسمعیل مبلغ ، قسیم اخگر ، حیات الله بلاغی ، علی پور ، کاظم جعفری ، ضامن علی واحدی و... بودند و طبعا نمی توانستند به کار روشنگری بپردازند مگر اینکه بر علیه برداشت های غلط و متحجرانه ی که از دین در ذهنیت عامه مردم جا خوش کرده روشنگری نه کنند و خرافات و جعلیات و انحرافاتی که در دین راه یافته و جزء ارزشهای قبول شده دینی مسلمانان ، شده بودند را به چالش نکشند. که یکی از آن مفاهیم وارونه شده ، همین تفکر سید گرائی در آن زمان بود که شهید اسمعیل مبلغ متفکر و فیلسوف کشور ناگزیر در آن شرایط ، مقاله سید گرائی را نوشت از آنجائیکه مجموعه سادات در آن زمان در کابل و سایر شهر ها و قصبه های افغانستان برعلاوه که خر مراد شان بر ذهنیت عوام سوار بود ، در دستگاه دولت نیز از نفوذ قابل ملاحظه ی برخوردار بودند ، استاد شهید مبلغ از نگاه امنیتی نتوانست آنرا بنام خود نشر و توزیع نماید که بعدا تا دیر باز این مقاله را اکثر سید ها به استاد صادقی پروانی منتسب کرده و او را به شیخ مغول پارت در بین مردم مشهور کردند.
اما قبل از پرداختن به مقاله تاثیرگذار و مشهور سید گرائی باید استاد شهید محمد اسمعیل مبلغ را شناخت : استاد مبلغ که الحق یکی از نوابغ زمانش بود ، در سال 1319 شمسی در کابل به دنیا آمده و اصالتا از هزاره های بهسود و از منطقه ی «قول خویش» بود. پدرش حاجی مسافر از ریش سفیدان و متنفذین هزاره ها در کابل بود . شهید مبلغ به نمایندگی از ولسوالی حصه اول بهسود دردهه 60 در مجلس شورا راه یافته بود . ناگفته نباید گذاشت که در دهه پنجاه و شصت ، هزاره ها توانستند کم کم به موقعیت های ناچیز و فرمایشی سیاسی نائل شوند . آقایان داکتر عبدالواحد سرابی و داکتر یعقوب لعلی به وزارت رسیدند و افرادی چون محمد اسمعیل مبلغ ، حاجی نادر ترکمنی ،عبدارزاق توفیق ،شیخ سلیمان یاری ، قربانعلی رضوی ، عبدالحسین مقصودی ، درمیان معروفترین نمایندگان هزاره در مجلس شورای ملی و سناتور محمد علی نرگس از ولسوالی پنجاب بامیان و سناتور نادرعلی از جاغوری به نمایندگی از مردم هزاره در مجلس سنا راه یافتند.
همچنین شهيد اسماعيل مبلغ، فيلسوف، خطيب، مرد سياست و نويسنده توانا بود كه تا سال 1978 به تدریس فلسفه وادبیات دردانشگاه کابل مشغول بود که بعدا کمونیستها بخاطر ترسی که ازین روشنگر مسلمان داشتند او را درسال 1358 هجری-شمسی به شهات رساندند. از آن شهید بزگوار نوشتجات ، جزوات و کتابهای زیادی به یادگار مانده است، کار پرآوازه او مشارکتش در تدوین دائیره المعارف آریانا است.
آثار به چاپ رسیده شهید مبلغ به این شرح است :
1- جامی و ابن عربی.
2 - نقد فلسفه از نظر جامی.
3 - آفرینش نو از نگاه جامی .
4 - شرح رموز سلامان و آبسال .
این تحقیق ها را در سال 1343 در سمینار جامی که به مناسبت تجلیل از پانصد و پنجاهمین سال ولادت مولانا «عبد الرحمان جامی» برگزار شد، انجام داده شد.
5- فنون ادبی و مسایل ادبیات.
6- تاریخ آل کرت فصلی از تاریخ افغانستان.
این دو اثر را در زمان همکاری با مجله ی «آریانا» نوشته است. او پس از گذشت چند سال مقالات بیشتری در این مجله تحت عنوان: تعریف فلسفه، طبقه بندی علوم فلسفی، علم برین، شک غزالی و شک دکارت و... دارد و مقاله هایی در مجله ی «ژوندون» و نشریه ی «وحدت» و نیز بیش از پنجاه مقاله برای «دائرة المعارف» نوشته است.
7- «دین تریاک نیست» که در ایران به چاپ رسید.
8- دوره ي كرت، چاپ انجمن تاریخ افغانستان
بهر حال نوشته سید گرائی در آن زمان واقعا جالب و ارزنده بود و نقش تعین کننده ی بر ذهنیت مردم از خود بر جای گذاشت که البته این تاثیر روشنگرانه را در بد و بیراه گفتن و اتهام زدن رهبران جریان سید گرائی که در آن زمان در محور آغایون آیت الله سید علی احمد حجت ، آیت الله سید سرور واعظ و حجت الاسلام سید باقر مصباح و ... می چرخیدند را بوضوح مشاهده کرد . من نقل ان مقاله را از آنجائیکه نه تنها تاثیر روشنگرانه بر افکار مردم داشت که یک سند مهم تاریخی نیز در تاریخ مبارزات روشنگرانه روشنفکران دینی هزاره و شیعه محسوب میگردد ، خدمت شما درین قسمت به نشر میرسانم :
" نقد وتحلیل سید گرایی در افغانستان"
در خلال ده سال اخير مسئله ‏اى كه مى‏توان آن را مسئله تفوق ‏طلبى سادات ناميد در مجالس و محافل روشنفكران و روحانيان هزاره و سيد، همواره مطرح بوده است. روحانيان آگاه و روشنفكران با احساس هزاره در پرتو انديشه‏هاى والاى برادرى و برابرى ادامه مقاله سید گرائی...

   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.