مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
پیوندها
 
زندگی در گذر زمان
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد
 
تعداد بازدید کنندگان
 

زندگی در گذر زمان

عباس دلجو

بخش بیست و چهارم
قبل از رسیدن عید سعید فطر، زنان و دختران جوان و دختر بچه ها به بازار می رفتند تا برای شان لباس و وسایل آرایش و زینتی از جمله خینه و چوری های رنگارنگ بخرند . بعدا در روز عید بهترین لباسهای شان را پوشیده و آن چوری های رنگارنگ را بر دستان حنا زده شان انداخته و با شوردان دستها، صداهای شرنگ شرنگ چوری ها را بلند کرده و بر شادی شان میافزودند .

چوری فروشان در بازار کابل

بعد از پانزدهم رمضان کار و بار خیاط ها از رونق زیاد برخوردار بود . زیرا اکثریت مردم اعم از زن و مرد و پیر و جوان که استطاعت مالی داشتند در روز عید لباس نو میپوشیدند و سه روز پیاپی را جهت بازدید بزرگان و فامیل و اقوام میگذراندند .
هرچه به عید نزدیک تر میشدیم، بر هیجان ما بچه ها نیز افزوده میگردید . چون میدانستیم که در شبها و روزهای عید، مهمانیها و دید و بازدید اقوام و عیدی (پولی که بزرگان فامیل برای بچه ها میدادند) که از انان میگرفتیم، شادی و خوشی ما را به اوج میرسانید . مخصوصا لباسهای نو و تازه ساخت خویش را که میپوشیدیم فکر میکردیم که صاحب شخصیت جدیدی شده ایم، طبعا احساس غرور و افتخار میکردیم . من با دوستانم به بهانه دیدن فامیل و قوم خویش از خانه بیرون شده و بدون اتلاف وقت بیشتر به سینما های پارک و زینب ننداری به تماشای فلم های ایرانی و امریکائی میرفتیم . اما بعد از دیدن فلم، هرکدام برای رد گم کردن، با سرعت زیاد خود را به منزل یکی از فامیلها رسانیده و عید را برای انان تبریک گفته و بدون خوردن چای و شیرینی آنجا را ترک میکردیم .
اما من همیشه شبی که فردایش عید بود با مادرم مشکل پیدا میکردم زیرا او میخواست که دستهایم را و حتی پاهایم را خینه کند . اما من خینه را دوست نداشتم و هرچه التماس و زاری میکردم نتیجه ای در برنداشت و از همین خاطر آن شب را تا زمانیکه نمیخوابیدم با گریه سپری میکردم اما فردا که آفتاب عید بر همه جا می تابید و خوشی عید فراگیر میگردید من ناراحتی شب را فراموش کرده و غرق خوشی های کودکانه و بی الایش خویش میشدم و از ته دل میخندیدم، مادرم را به آغوش میگرفتم و شادیانه دستهای پدرم را بوسیده و عید را برایش مبارکباد می گفتم و از انان میخواستم که جز اولین کسانی باشند که برایم عیدی میدهند.
چیز دیگر ی که همیش مرا در دوران طفولیت (تا سن ده سالگی) آزارم داده است، حمام رفتن یک روز قبل از عید، با پدرم بود که در حین شستشو، زمانیکه پدرم مرا کیسه میکرد، چون استخوان بندی اندامش درشت و هیکلی بود، به خیال خودش چرک های بدنم را پاک میکرد، در حالیکه با زور و فشاری که ایشان کیسه را در پشت و پهلویم میدواند، نه تنها چرک ها را که چند لایه از پوستم را نیز از بدنم جدا میکرد . کیسه را که همه شما شاید دیده باشید، مانند دستکش اما بدون انگشتان است که در قدیم آنرا از تکه های زمخت درست میکردند و در موقع شستشو در حمام، جان شان را با آن مالش داده و در اثر زمختی آن نه تنها چرک های بدن که حتی یک لایه پوستی نیز از بدن جدا میگردید . من هر چه جیغ و فریاد و گریه را سر میدادم هیچ نتیجه ای در روند کار پدرم نداشت و ایشان میخواست چرک ها را از بدنم دور کند . قضیه زمانی برای من درناک و غیرقابل تحمل میشد که ایشان بدنم را با صابون و لیف مشت و مال میداد . خدا شما را روز بد ندهد، تصور کنید که بدن پوست شده در مقابل تیزاب صابون آن زمان چه حالی پیدا میکرد و من چه داد و فریاد و جیغ و هوار راه میانداختم .
راستی از حمام گفتم لازم است که کمی در باره حمام آن زمان و مقررات آن برای شما چیزی بنویسم که در ذهن تان تصوری از حمام قدیم کابل داشته باشید . در چنداول دهه سی و چهل و پنجاه، دو حمام وجود داشت، یکی حمام قورتا و دیگری حمام آغا. ما همیشه در حمام آغا که نزدیک گذر خافیا بود میرفتیم . حمام دو بخش زنانه و مردانه داشت . زمانیکه از دهلیز تاریک گذشته و داخل حمام میشدیم، حمام به دوبخش رختکن و  محل شستشو تقسیم میشد . در محل رختکن، لباسها را در میخ ها و یا اینکه در داخل بقچه ای میگذاشتیم و شرمگاه خود را با پارچه ای کتانی به رنگ نارنجی سرخی دار که « لُنگ» نامیده میشد، میپوشاندیم و از قفسه رنگ و رو رفته چوبی حمام ظرف های کوچک آهنی را که «تاس» مینامیدند، گرفته و با دم پایی های چوبی به اسم «نالی» که در پا میکردیم، داخل بخش دوم حمام میشدیم . در بخش دوم برعلاوه دو حوضچه آب گرم و آب سرد، دو اطاق کوچک بنام غسلخانه قرار داشت . اتاق بزرگ دست راست تقریبا چهار در سه متر و مجزا که در داخل آن یک حوضچه کوچک آب سرد قرار داشت، در کنج بخش دوم و نزدیک به دروازه ساخته شده بود که مردم بعد از شستشوی سر و بدن، در آنجا خود را به اصطلاح تطهیر میکردند . اما غسلخانه دوم که در دست چپ موقعیت داشت، کوچکتر از غسلخانه اولی بود . در حمام آغا همه خود را موظف میدانستند که به همدیگر، مخصوصا به پیرمردان و افراد مسن، کمک نمایند . مثلا تاس و یا سطل های آنان را پر از اب گرم و سرد کنند، یا پشت و پهلوی ان را کیسه و یا لیف صابون بزنند و یا هنگامیکه کسی سرو و جانش را با صابون لیف کرده است و یا سرش را گل سرشور زده است، در آن موقع به کمک او شتافته و آب ملایم را بالای سرش ریخته و او را کمک کنند . یا در موقعی که کسی از غسلخانه میبراید، همه موظف اند که با صدای خبردار دیگران را آگاه سازند تا از ریزش اب جلوگیری بعمل آورده و شخصی را که از غسلخانه برامده، و به اصطلاح خودش را تطهیر کرده، دوباره با ریختن اب صابون، او را نجس نکنند . آنانیکه نزدیک غسلخانه نشسته اند، با شنیدن صدای خبردار، فعالیت شستشوی شان را متوقف کرده و یکی از آنان که نزدیک در نشسته است بدون معطلی در را بروی مردی که از غسلخانه برآمده، باز میکند و...
شامگاه آخر ماه رمضان موقع غروب، تعداد زیادی از روزه داران با بچه های خورد سن و سال بالای بامهای شان رفته و با اشتیاق زیاد تلاش میکردند که زودتر از دیگری هلال ماه شوال را رویت کرده و به دیگران نشان دهد . آنگاه همه با دعا و مناجات حلول ماه نو را گرامی داشته و با خوشحالی زایدالوصفی این خبر را به کسانی دیگری که موفق به دیدن ماه نو نشده اند، میرسانند . اما یک مسئله بسیار مهم در عید روزه در بعضی از کشور های اسلامی، همان مسئله اختلاف در رویت ماه شوال بود که در نهایت بعضی ها یک روز زودتر و بعضی ها یک روز بعد تر عید میکردند . اما در کابل با توجه به موجودیت پیروان دو مذهب سنی و شیعه، گاهگاهی این اختلاف باعث رنجش های دل آزاری بین مسلمین میگردید . به همین اساس اگر در عیدی این اختلاف پیش میامد و برادران اهل سنت و جماعت بنا به فتوای مفتیان عربستان سعودی روزه را افطار کرده و عید میگرفتند، همان روز در کابل از ازدحام و بیروبار خبری نبود . اما فردای ان روز که هزاره ها عید میگرفتند، در تمام شهر کابل مخصوصا، چنداول، مرادخانی، تایمنی، وزیراباد، کارته سخی، قلعه شهاده و دشت برچی، زنان و مردان و پیران و جوانان و اطفال با لباسهای رنگارنگ موج میزدند، ازدحام عجیبی ایجاد گردیده و بس های سرویس و تاکسی ها مملو از مردم بودند که با جنب و جوش عجیبی جاده ها، سرکها و کوچه پسکوچه های شهر را زندگی و هیجان و شور و اشتیاق بخشیده بودند .  
هزاره ها با ایل و تبار نزدیک شان برنامه عیدی داشتند و قبل از عید همه یک مبلغ معینی را برای چند ریش سفید و بزرگ ایل شان میدادند تا برنج و گوشت و روغن و کلچه و شیرینی خریده و در سه روز عید، از طرف چاشت، طوری برنامه ریزی میکردند که سه روز عید را مشترکا در سه حویلی بزرگ، همه زن و مرد و پیر و کودک جمع گردیده و با هم دید و بازدید کرده و دور هم غذا بخورند . این عمل در آن زمان واقعا یک سنت حسنه ای بود و باعث میگردید که خانواده های دارا و ندار، همه از یک نوع غذا نوش جان کرده و هیچگونه فرقی بین آنان نباشد . به همین دلیل خانواده ها، بعد ازینکه با همسایه ها و دوستان دور نزدیک شان عیدی میکردند، تلاش داشتند تا نزدیکی های چاشت خودشان را به محل مورد نظر رسانده تا نان چاشت را همه باهم صرف کنند . بعد از صرف نان چاشت، همه ای خانواده ها از هم خدا حافظی کرده و یا به خانه های شان میرفتند چون منتظر آمدن دوستان غیر ایل و تبار شان در منزل بودند و یا اینکه خود به دیدن آنان میرفتند .
ناگفته نماند که در ان زمان بعضی از ایل و تبار های هزاره، از خود صندوق قومی داشتند . از آن جمله پدرم نیز با ایل و تبارش توانسته بودند یک صندوق قومی درست کرده و هرکس ماهانه به اندازه توان شان در ان صندوق پول واریز کنند . هر موقعی که یکی از اعضای این صندوق فوت میکردند، تمام مصارف کفن و دفن و مراسم غذاخوری روز سوم، از پول صندوق قومی پرداخت میشد . این کار باعث شده بود تا خانواده های فقیر، هم صدمه مالی نبینند و هم مرده شان با عزت و حرمت دفن گردیده و همه قوما، به اصطلاح سر گلیم عزا نشسته و با آنان همدردی نمایند . بعدا تعدادی از قومای هزاره حتی در دشت برچی بر ای شان زمین برای قبرستان جداگانه خریده و دیگر مجبور نبودند تا مرده های شان را در جوار زیارت سخی که اتفاقا اصلا جایی برای دفن کردن مردگان نمانده بود، ببرند . قومای ما نیز موفق شده بودند که از پول همین صندوق نه تنها وسایل آشپزی از قبیل دیگ و کفگیر و غوری و بشقاب و... بخرند، بلکه یک ساحه و سیعی را برای دفن مرده های شان، در دشت برچی خریده و چهار طرف ان را دیوار کرده و به قبرستانی تخصیص داده بودند . بعدا یک کانتیر خریده و آز آن به عنوان غسلخانه برای شستشوی مرده ها کار گرفته و چای عمیقی نیز در بین قبرستان حفر کردند که تا امروز از ان استفاده می کنند . جالب اینجاست که درین اواخر، نصف بیشتر زمین قبرستان را در بدل پول قابل ملاحظه ای سالانه به صاحب فارم بادرنگ، اجاره داده و پول ان را به صندوق واریز می کنند . تا حالا این صندوق نه تنها خدماتی برای مرده ها که کمک های پولی طور قرض الحسنه به تازه دامادان نیز ارایه داده و زندگی خانواده های را با این کمک شان، تضمین کرده اند .
ادامه دارد

   

Comments

meer saifooden
14 Feb 2012, 23:45
سلام خدمت شما تقدیم میدارم بنده میخواهم که وبسایت وزارت امور شهر سازی را داشته باشم برانم ایمل کنید
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.