مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 

زندگی در گذر زمان

کاتب هزاره
دای کندی
NOMA
آریائی
مقالات داکتر همت فاریابی
داکتر سیما سمر
همگام با عدالت
همسفر
سمنگان
 
لینکهای مفید
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد

 
تعداد بازدید کنندگان
 

زندگی در گذر زمان

عباس دلجو
بخش دوم

در زمستان خوشی و شادی ما بچه ها , حد و اندازه نداشت از برف جنگی و یخمالک و ساختن آدمک برفی که بگذریم چیزی که بیشتر بر هیجان ما میافزود  آن بود که خودرا بی مهابا از بامهای دومنزله و بعضا سه طبقه بروی برفهای انباشته روی هم در کوچه پرتاب میکردیم و گاهی تا زانو در برف فرو میرفتیم  و چندین بار آن کار را انجام داده و با هر پرتاب شادی و هلهله سر میدادیم اصلا سردی هوای پانزده الی بیست درجه زیر صفر را احساس نمیکردیم اگر چه در گوشها و نوک بینی مان احساس سوزش شدید ناشی از سوز سرما مینمودیم اما هیچگاه بروی خود نمی آوردیم و من گاهی در همین گیرودار ،دست قوی مادرم را پشت گردنم احساس مینمودم که با زدن چند به اصطلاح خودش "گورمشتی" مرا کشان کشان به خانه برده لباسم را عوض کرده و سرم را در زیر لحاف صندلی میکرد , هوای گرم و مطبوع صندلی کم کم یخزدگی گوشها و نوک بینی ام را به اصطلاح آب میکرد و اینجا بود که تازه درد و سوزش شروع میشد فکر میکردم تمام جانم میسوزد گریه را سر میدادم اما مادرم وقعی به گریه ام نگذاشته و با اصرار از من میخواست که خودم را گرم نمایم اما من نمیتوانستم تحمل نمایم بناء تلاش میکردم که سرم را از زیر لحاف بیرون کنم اما لحاف صندلی ضخیم و سنگین به مساحت تقریبی سه و نیم در سه و نیم متر بود و من نمیتوانستم کاری کنم ولی بعد ها توانستم راه بیرون رفت از آن را پیدا نمایم , من اکثر وقتها که میخواستم در کنار پدر و مادرم در زیر صندلی بنشینم چون لحاف سنگین بود نمیتوانستم آنرا بالا نمایم ناگزیر اول با سر به هر زحمتی بود در زیر لحاف رفته و در نزدیک صندلی که فضا باز تر میشد , دور خورده و دو باره سرم را از زیر لحاف بیرون کرده و تنه ام در زیر لحاف باقی میماند که با این عملم پدرم از خنده به اصطلاح خودش گرده درد میشد  و مرا تشویق میکرد که دوباره آن کار را انجام دهم.


تصویری از زمستان برفی کابل

آه که دوران کودکی, چه لحظاتی زیبا و خیال انگیزی بود اما چه زود سپری شد
"طفلی و دامان مادر خوش بهشتی بوده است
تا به پای خود روان گشتیم ،سرگردان شدیم".
این شعر عجب مصداق پیدا مینماید،حالا که گهگاهی در ضمیر آشفته خیالم سایه روشنهای از آن دوران بی آلایشی و بیدردی و بی خیالی و کوچه های تنگ و نیمه تاریک و پیچ در پیچ , بامهای بهم چسپیده با بامبتی های کوچک , کاغذپران بازی , کفتر پرانی, یخمالک ,برف جنگی, خاک بازی , توشله بازی , قوتکان, چشم پتکان و.. , نقش می یابد باور کنید علیرغم فشار طاقت فرسای روحی و روانی و درد و داغ و سوز دنیای واانفسای کنونی , خاطرم شاد و منبسط میگردد و من  در آن دوران کودکی مصداق عینی این شعر سهراب سپهری بودم 

آب بی فلسفه می خوردم
توت بی دانش می چیدم
تا اناری تركی بر می داشت
دست فواره خواهش می شد
تا چلویی می خواند
سینه از ذوق شنیدن می سوخت 
زندگی چیزی بود مثل یك بارش عید
یك چنار پرسار 
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسك بود
یك بغل آزادی بود
زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود

 

 

عکسی از صندلی

راستی از صندلی میگفتم باور کنید دوستان زمستانها در پته صندلی با تکیه زدن به تکیه گاه های بزرگی که با بستن رختخوابها در بین چادر بزرگی درست مینمودند و آنها را در چهارطرف صندلی گذاشته و از خوردن جلغوزه و کشمش و توت و چهارمغز و غذاهای مخصوص زمستان از شوله غوربندی تا شلغم بته با گوشت قاق , لاندی پلو با روغن حیوانی(روغن زرد), شلغم شوربای قاغی آنهم تلخ و تند گرفته تا لال مالته پشاوری, شیشه سیب چهاردهی و انگور کنگینه ای کوهدامنی, کتاب خوانی و قصه گوئی و حمله خوانی، چه لذتی میبردیم اصلا ممکن نیست که آن لحظات شاد را با قلم به تصویر کشید. بعد از سیر شدن شکم , رخوتی عجیبی در اثر گرمی صندلی بر بدنم مستولی میگردید کم کم خواب برمن غلبه کرده و با همان رویا های کودکانه و شادم به خواب عمیقی فرو میرفتم , صبح که از خواب بر میخاستم  رویا هایم را برای مادرم تعریف میکردم , مادرم ضمن تعبیر رویایم نان را که در بین چای شیرین تر نموده بود با قاشق در دهانم  میگذاشت زمانیکه نان در گلویم گیر میکرد پیاله چای را بدهنم نزدیک مینمود تا چای آنرا سر کشم . بعد از صرف صبحانه از من قول میگرفت که به کوچه یا بام نروم و لباسهایم را تر و کثیف نسازم اما به محض اینکه پای مادرم از لخک خانه جهت بردن خمیر به نانوایی میگذشت با عجله خودم را به کوچه رسانده و با همبازیهایم به یخمالک زدن , پغنده جنگی و کشتی روی برفها , مشغول میشدم و مادرم نزدیکیهای چاشت با هزار زحمت و به کمک چند پسر بچه بزرگتر ازمن , مرا چندین کوچه آنطرفتر ,دستگیر نموده و ضمن زدن به سر و رویم کشان کشان به خانه آورده , سر و رویم را با آب گرم شسته و لباسم را عوض میکرد و در جریان اینکار تا میتوانست مرا دعای بد کرده و در فرصتهای مناسب از زدن مشت و سیلی به پشت و رویم مضایقه نکرده و برایم میگفت                              
- باش  بابیت خانه بیایه بریش خاد گفتم که تو چیقه بی ترس و بی تربیه شدی و روز خوده  د کوچه و بامها , گم میکنی .                                                                    
از اخطار مادر و ترس از پدر به بدنم  لرزه میافتاد و با گریه و زاری و اظهار ندامت و توبه که دیگر به کوچه نمیروم از مادر میخواستم که پدرم را در جریان نگذارد. مادر مهربان از گریه و زاری من دلش بحالم سوخته و با مهربانی میگفت                                                  
- او بچه  مگم تو هر وقت توبه نمیکنی باز که روز واز شد همو خرک همو درک توبه موبه یادیت میره.         
دستهایم را بگوشهایم برده با قیافه مظلومانه میگفتم
- نه دیگه ای توبه آخر اس ,                                                                                              
از شنیدن کلمه "توبه آخر" مادرم را خنده میگرفت و با تبسم ملیحی میگفت
- او جان خور تو خو هر روز توبه آخر میگی  و بعدا توبه ره از یاد میبری.                                     
پسانا که بزرگ شده بودم و صنف دهم مکتب بودم مادرم گاهی با خنده از آن توبه آخری یاد مینمود و از ته دل میخندید . من گاهگاهی با خود میاندیشم که تنها منی کودک نبودم که توبه آخر گفته و هیچگاه آنرا به آخر نمی رساندم خیلیها مثل زمان کودکی من توبه آخر میگویند اما در عمل آنرا به آخر نمیرسانند در نماز ،روز چند بار استغفار میگویند اما بعد از نماز , همان آش و همان کاسه . به حج میروند توبه آخر میگویند , زمانیکه که برگشتند به سودخوری , مال مردم خوری و دروغگویی ادامه میدهند در سر منبر از خدا و روز قیامت گفته هم خود هم دیگران را از آتش سوزان جهنم بر حذر میدارند و به اصطلاح توبه آخر میگویند وقتیکه از منبر پایین آمد , در خفا بدتر از کافر عمل مینمایند. ازین شباهت توبه های آخر خنده ام میگرفت .
ببخشید از صندلی و زمستان برای شما میگفتم گب به کجا کشید , آیا شما به اصطلاح گب از گب میخیزد باور دارید یانه ؟ میگویند روزی شاعری در مجلسی میخواست شعری از سعدی قرائت کند "چنین گفت سعدی در گلستان" مرد پیش پزکی که در مجلس حضور داشت سخن شاعر را قطع نموده افزود " درختهای سر کوه را کی شان" شاعر ازین گستاخی و حرفهای بیربط طرف متعجب گردیده پرسید ای گبه چه د ای گب ؟طرف جواب داد گب از گب میخیزه.از زمستان نه تنها من که مادرم نیز خوشش میامد و حتی تا قبل از مرگش با حسرت از آن زمستانها یاد میکرد میگفت یاد آن زمستانها بخیر, پر از خیر و برکت بود فقطد بگویی که با رفتن صندلی برکت و صفا نیز دود شده و به هوا رفت .
اما برای من تابستانها نیز خاطره انگیز و دوست داشتنی بود زمانیکه از باغ میرزا نعیم کوچ کرده و مقابل تکیه خانه عمومی منزل گرفتیم در واقع من نه یک قدم که چندین قدم به دریا نزدیک شده بودم خصوصا حالا که شش ساله شده بودم .از یک لحظه غفلت مادرم استفاده کرده با دوستان جدیدم به دریا ی کابل در منطقه سینمای پامیر رفته و در قسمتهای کم عمق دریا آب بازی میکردیم و من که عاشق آب بازی بودم مخصوصا گاهیکه تنبانم را با پف پرباد ساخته و همچون بقه  مرده و آماس کرده در روی آب اینسو و آنسو رفته آب بازی مینمودم واقعا کیف میکردم .ناگفته نماند که من آنوقت هنوز آب بازی را یاد نگرفته بودم اما بچه هاییکه شنا بلد بودند در زیر پل شاه دوشمشیره و یا بند کلاه دوزها آب بازی میکردند . بعد ها که بزرگ شدم کار از دریا گذشته به حوض بابر و سیلو و پسانا به بند قرغه آب بازی میرفتم ,شاید یک علتی که من زیاد به آب بازی علاقه داشتم همان ممانعت بیش از حد مادرم از رفتن به کنار حوض بود که در زمان کودکی در ذهنم تسخیر این دژ نقش بسته بود و زمانیکه در بند قرغه آب بازی مینمودم و تلاش داشتم که با قبول خطر عرض بند قرغه را بپیمایم در واقع حوض باغ میرزا نعیم را به سخریه میگرفتم و تعمد داشتم که آنرا با آب و تاب به مادرم تعریف نمایم , مادرم با جیغ و داد و فریاد مرا از آب بازی دربند قرغه منع میکرد اما خودش میدانست که من آن علی کوچولوی سه ساله نیستم هم قد پدرم شده ام ,بازهم با ناراحتی میگفت بچیم با آب و آتش بازی نمیشه. 

نمائی از دریای کابل

قبل از شامل شدن به مکتب باید هر طفل حد اقل از سن پنج سالگی تا شروع هفت سالگی در پیش ملا در مساجد محل به فراگیری و آموختن سواد بپردازد که از شروع الفبای عربی که به استثناء چهار حرف پ-چ-گ-ژ, مشابه زبان فارسی است و به ترتیب از آموختن قواعد بغدادی شروع و با قرآن شریف ,پنج گنج , حافظ ...دوام می یابد که در شروع مکتب اگر طفلی این مضامین را آموخته بودند, سواد ابتدایی را کسب کرده و در مکتب مشکلی در درسها نخواهد داشت اما برعکس اگر طفلی بنا به عللی این مراحل سوادآموزی را سپری نکرده بودند قطعا با مشکلاتی مواجه میشدند و به همین خاطر پدران و مادرانیکه علاقه داشتند اطفال شان در مکتب درس خوانده و با سواد گردند ،آنانرا در پیش ملای محل به فراگیری سواد میفرستادند و حتی والدینی که نمی خواستند فرزندانشان را بنا به دلایلی به مکتب بفرستند( که اتفاقا در آنزمان اکثریت مردم را تشکیل میدادند) نیز اطفال شانرا به مساجد شامل مینمودند تا بقول آنان قرآن خوان گردند . ذکر جمله معترضه ای درینجا ضروری است و آن اینکه با توجه به سیاست استبدادی و انحصاری حکام که تلاش داشتند تا سطح فرهنگی و اقتصادی مردم را پایین نگه داشته و از بیسوادی و ناآگاهی مردم به نفع دوام تاج و تخت شان استفاده برند , زمینه سواد آموزی همه مردم افغانستان مخصوصا هزاره ها را با تهدید و تخدیر,سد نموده بودند  تا جاییکه درس خواندن و مکتب رفتن , حتی در کابل  آنزمان را ملاها و آخوندهای درباری و بیسواد، مساوی با کافرشدن و ازدین بری شدن میدانستند اما برعکس کسانی دیگری چون علامه بلخی و سایر تحصیلکردگان دینی آموزش سواد و تحصیل علم را وجیبه هر مسلمان اعم از زن و مرد میدانستند و مردم را به فراگیری سواد و دانش تشویق مینمودند پدرم که از مریدان آقای بلخی بود بناء آرزو داشت فقط پسرش به مکتب رفته و با سواد گردد و از همین خاطر بود که مرا نزد ملا برده تا باسواد و قرآن خوان شوم . نمیدانم یا من علاقه ای به درس نشان نمیدادم یا اینکه ملاهای محل که وظیفه تدریس مرا به عهده داشتند اشراف لازم را نداشتند خلاصه چیزی گندم تر بود و چیزی آسیا کند، نتیجه دوسال درس در پیش ملاهای مختلف همان شد که من هیچگاه به ابجد و هوز نرسم. یادم است زمانیکه من در مسجد شاه سمندا درس میخواندم آنوقت شش سال داشتم و فاصله تکیه خانه عمومی را تا شاه سمندا از راه میانبر که کوچه تنگ و تاریکی است طی مینمودم که در آنزمان حتی ساکنان محل در روز که میخواستند از آن رد شوند با ترس و لرز و با خواندن دعا همراه بود چه رسد به ما که به آن سن و سال . اما من علیرغم اصرار پدر و مادرم که از راه مسجد قاضی شهاب به چهارسو و از آنجا به شاه سمندا بروم ازین معبر تاریک اما نزدیک استفاده میکردم , خالی از ترس و وحشت نبود خاطرات جالبی از آن کوچه دارم ، یک روز صبح که باعجله از آن کوچه میگذشتم در پیچ کوچه دفعتا با کسی روبرو شدم که هردو از ترس جیغ زدیم از من فقط جیغ بود اما باور کنید از طرف شبیه فریاد , من که از ترس زبانم بند آمده بود فکر میکردم که با دیو و یا ببلو طرف هستم اما او بنده خدا مطمین بود که با جن طرف است از فریاد آن مرد, همسایه ها به کمک آمدند با باز شدن دروازه ها ,نور حویلی ها به کوچه تاریک ،روشنی مختصری بخشیده و ما در این سایه روشن به قیافه هم نگاه نمودیم هر دو به خنده افتادیم چون من به عوض غول با یک آدم قد بلند که کلاه قره قول کهنه در سرش و دریشی رنگ و رو رفته ای در بر داشت مواجه شدم و او نیز چون جثه کوچکم , جن را در ذهنش تداعی نموده و ترسیده بود , به عوض جن با یک پسربچه شش ساله که کتاب و نانش را در دستمال گل سیبی پیچانده و محکم در پشتش گره زده است روبرو است .
در مسجد شاه سمندا یک شیخ وسواسی بود که افرازات بینی اش را با طریقه مخصوص بخودش بیرون میریخت به این ترتیب که دو تکه سنگ کوچک و صاف را به کمک انگشتانش در دوطرف بینی اش گذاشته و فین مینمود و بهار و زمستان برعلاوه پایش, دهن پاچه تنبانش را نیز در داخل جوراب مینمود تا مبادا از اصطکاک با فرش مسجد ،پایش نجس گردد و به ندرت با مردم دست میداد و اگر مجبور میشد در اولین فرصت دستش را می شست و این از نظر ما بچه ها یک نقطه ضعف برای ملا بود که ما میتوانستیم از آن به نفع خویش استفاده ببریم  یک روز مه برایش گفتم       
- آخوند صایب!از سقف ماجد موش د سریم شاش کد.                                                                    
او متعجب شده و با ناراحتی گفت                                                                                        
- برو گمشو دروغ نگو.                                                                                                     
من سریع از جایم برخاسته و نزدش رفته گفتم:                                                                         
- اینه د پشت گردنیم دست بزن هنوز تر است .                                                                         
شیخ که در حالت عادی با ما دست نمیداد و اعتقاد داشت چون ما حلال و حرام و طهارت و نجاست نمیدانیم جان ما مردار است ,چه رسد به اینکه امر بر او مشتبه شود. این بازی چندین بار توسط چند تن از شاگرد ها تکرار شد و از طرفی هم از پشت بوریا هائیکه در سقف مسجد بخاطر جلوگیری از ریزش کلوخ و سنگریزه  آنها را در چت اتاق میخ کرده بودند , موشها هر روز چندین بار اینطرف و آن طرف در رفت و آمد بودند که بر علاوه صدای پای آنان گرد و خاکی نیز از آن بالا بپائین میریخت و همه به شمول ملا مطمئن از موجودیت موشها بودیم اما شاشیدن موشها اختراع من درآوردی بچه ها بود تا بدینوسیله با فریب ملا ،لحظاتی از درس و مشق فارغ گردیده و به شوخی و روز گمی بپردازند و ما توانستیم که او را از شاشیدن موشها نیز مطمئن سازیم و آن اینکه چند تن از بچه ها که شوخ تر از دیگران بودند به نوبت ذره تف شان را بر روی انگشت گذاشته و بعدا ملا را نشانه گرفته و به اصطلاح قوتکان باز ها آنرا چنگ میانداختند و بالاخره یکی از آن گلوله های تفی از بالا بپائین به روی  ملا افتاد.  ملا وقتیکه آنرا لمس کرد و از مرطوب بودن آن مطمئن شد چون قبلا سابقه ذهنی برایش توسط ما خلق شده بود ناخودآگاه به طرف سقف نگاه نموده و از شاشیدن موش بالایش نگران شده در حالیکه سرش را با تعجب به چب و راست دور داده با گفتن لاحول... ما را مخاطب ساخته گفت                                                                                                                         
- بچه ها آرام و بدون سر و صدا درسهای تانرا بخوانید مه بیرون میروم زود یر میگردم.                 
اما ما مطمئن بودیم که به این زودی بر گشته نمیتواند زیرا تا او در زیر پل آرتل رفته و با غسلهای ارتماسی و ترتیبی خوب جانش را شستشو داده و لباسش را عوض کرده دوباره به مسجد برگردد حد اقل زمانی که میبرد بیشتر از دونیم ساعت بود و این زمان مناسبی بود برای ما که با دوش خود را به بالا کوه رسانیده و با یخمالک و پغنده جنگی و گدی پران بازی و قوتکان و شودمک و... روز خود را خوش بگذرانیم و به این ترتیب اکثر بعد از ظهرها از درس و سبق خبری نبود که نبود .
در روزهای امتحان یا به اصطلاح "پس پرسی" که هر پنجشنبه ها بود من هم مثل اکثر بچه ها ئیکه درسهای شانرا بلد نبودند کلماتی را که نمی فهمیدیم آنقدر با سر انگشت نمدار می مالیدیم که اصل آن بکلی از صفحه پنج سوره و قرآن و یا حافظ و کریما و... محو میگردید و طبعا ملا از کلمات پهلوی آن می پرسید و به این طریق غائله را به نفع خویش ختم بخیر میکردیم اگر چه بعضی وقتها بعضی ملا ها به این چالها پی برده و آنوقت بجرم بی حرمتی به حروف  قرآن چنان لت و کوب میشدم که شب موقع خوردن نان اشتهایم کورشده و توان نان خوردن را نداشتم اما از ترس پدر در جواب مادرم که با اصرار علت ناراحتی و نان نخوردنم را می پرسید ناچار به دروغ متوسل گردیده میگفتم                                                                         
- هیچ مشکلی ندارم فقط سرم درد میکند                                                                                
بچه هائیکه هشت و یا نه ساله بودند آنان قرآن شریف و یا کتابهای پنج گنج و حافظ میخواندند ریل داشتند ملا از اول مسجد فقط کله شور دادن آنها را میدید و بعضی کلماتی نظمگونه چون " کریما ببخشای برحال ما " یا الا یا ایهاالساقی..." را بلند بلند میخواندند اما همزمان در زیر ریل تشله بازی را نیز فراموش نکرده و با هم تشله بردکان میزدند.
ادامه دارد

   

Comments

ali shahir
19 Mar 2009, 08:03
jenab aghaei diljo salam alikum wa rahmatula :ahteramat khedmati shuma wa khanwadeh muhtaram taqdim ast ;rastash khili khoshhal shudam az site ziba tan wa az matalebi wazin tan wa ba khosos azinki khoditan ra bad az sal ha paida namudam ;albata suhbat ha ziad ast amidwaram email am ra dariaft darid wa ba ham dar tamas bashim .khodanegahdar
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.