زندگی در گذر زمان
عباس دلجو
بخش هژدهم
سوما - همانطوریکه ورزش پهلوانی بر علاوه آمادگی بدنی، آمادگی روحی نیز به پهلوان میبخشد به همین لحاظ این پهلوانان با روحیه قوم ما بودند که نه تنها خودشان از روحیه ای بالائی برخوردار بودند بلکه روحیه بالای انان مخصوصا بعد از کسب هر پیروزی و افتخاری به رشد روحیه مردمش نیز کمک میکرد و مردم ما آهسته آهسته به خودباوری میرسیدند . که در نهایت این خودباوری تاثیر بسزائی بالای روحیه جوانان جویای نام هزاره گذاشته و آنان نه تنها در قسمت ورزش که در سایر امور مربوط به زندگی شان مخصوصا فرهنگی و اقتصادی به موفقیت های چشمگیری دست یافتند .
چهارم – موجودیت پهلوان ابراهیم و کشتی پهلوانی، باعث حضور پرشور مردم ما در میادین مسابقات پهلوانی گردید . چنانچه در روز های مسابقات پهلوان ابراهیم و شاگردانش، غازی استدیوم که گنجایش 30000 تماشاچی را داشت، مملو از جمعیت تماشاچی می شد . همه مردم کابل در سمت جنوب غربی، جنوبی و جنوب شرق استادیوم و مردم هزاره به تنهائی نصف استدیوم یعنی تمام دندانه های سمت شمالغرب، شمالی و شمال شرق استدیوم را پر میکردند . که بعد از ختم مسایقات، پهلوانان کلب میوند را که برنده مسابقه گردیده بودند با شور و هلهله ضمن انداختن گل در گردن شان، سوار بر گادی نموده و در مسیر راه عبدالحکیم توله چی با همکار طبله چی اش با نواختن توله بر شور و شعف مردم که گادیهای پهلوانان پیروز را همراهی مینمودند می افزودند . کاروان گادیها و سیل جمعیت از استدیوم حرکت نموده از طریق جاده میوند از مسیر های ریکا خانه، سرچوک، کاه فروشی، سه دکان چنداول گذشته به سینمای پامیر مقابل کلب میوند میرسیدند. همه شاد بودند و گل لبخند و نشاط بر لبان شان، که این کمیت قابل ملاحظه هزاره ها در غازی استادیوم و مخصوصا بعد از ختم مسابقات، که هزاران نفر هزاره همه با هم گادی های پهلوانان پیروز را از ورزشگاه غازی استدیوم واقع در چمن حضوری تا کلب میوند، آنهم با شور و هلهله و شادی بدرقه میکردند، هزاره های سرخورده و ناامید آن زمان را به شور و شوق و امید وامیداشت و در آن روز تا چشم کار میکرد هزاره ها به چشم میخوردند، این تراکم جمعیت هزاره ها از نگاه روانی تاثیر مثبت خود را بر روحیه هزاره ها میگذاشت و آنان غیر مستقیم بیشتر از پیش تشویق به حضور همه جانبه در اجتماع آن زمان میگردیدند . از طرف دیگر آنانیکه حضور پرشور مردم ما را تحمل نمی توانستند در وضعیتی بد روحی قرار گرفته و وادار به خودخوری می شدند .

پهلوان میرعلم نفر اول از سمت چپ و قهرمان ابراهیم نفر وسط در اوج قدرت و محبوبیت
یک تن دیگر از دست پرورده های قهرمان ابراهیم در آن زمان پهلوان نجف بود که واقعا جزء قهرمانان بی بدیل کشور ما به حساب میامد . ایشان از جمله پهلوانان اعجوبه ای بود که در فن کشتی گیری، مهارت زیادی داشته و چندین سال در وزنش قهرمان بلامنازع افغانستان بود و در سطح بین المللی نیز کارنامه پر افتخاری دارد که از آنجمله هفت مدال خوشرنگ بین المللی میباشند که برای افغانستان هدیه آورده است . همه کشتی گیران و اساتید فن پهلوانی در آن زمان معتقد بودند که پهلوان نجف تنها کشتی نمیگیرد بلکه در حین مسابقه، کلکسیونی از فن کشتی را با مهارت بینظیر به نمایش میگذارد .
عکس پهلوان نجف از قهرمانان بنام کشور
از جمله افتخارات او در سطح مسابقات بین المللی برنده شدن بر پهلوان مدال آور ایرانی که چند بار بر سکوی قهرمانی ایستاده بود و فعلا نامش را از یاد برده ام ، آنهم در ایران میباشد. در جریان این مسابقه یکبار قهرمان نجف موفق شد که قهرمان ایرانی را ضربه فنی کند اما داوران ایرانی قبول نکردند و مسابقه را دوام دادند بار دگر شیر بچه قوم با قدرت و صلابت بر قهرمان جهان و ایران پیروز گردید . در مصاحبه ای که خبرنگاران با وی داشت از قهرمان نجف پرسید که بعد از تمرین کشتی برای تقویه ات چه نوش جان میکنی؟ پهلوان نجف با کمال صداقت و سادگی جواب میدهد :
- من بعد از تمرین روزانه در کلپ میوند، دهنم را به دهن نل آب گذاشته و عطشم را با نوشیدن آب رفع میکنم .
از وی پرسیدند مگر شیره بادام و عسل و تخم مرغ و ازین قبیل چیز ها در برنامه بدن سازی ات نداری ؟
پهلوان پیروز ما زهر خندی زده و میگوید:
- من شاگرد نانوا هستم با مزد پادوئی که نمیتوان از آن چیز ها خورد .
پهلوان بی بدیل دیگر جامعه ما شیر محمد از جمله قهرمانان پرآوازه کشور بود که در سطح ملی بیشتر از شش سال در وزنش قهرمان بلامنازع بود و افتخاراتی زیادی را در سطح ملی و بین المللی برای کشورش کمائی کرده است . در وصف این قهرمان جامعه ما همینقدر کافی است که در مسابقات بین المللی که در کشور هند برگزار شد . پهلوان بنام ایرانی رسول خادم که قهرمان جهان نیز در وزنش بود از حریف روسی اش که او نیز قهرمان جهان بود با اختلاف نمره شکست میخورد اما قهرمان شیر محمد مشهور به شیر سیاه آن کشتی گیر روسی را شکست میدهد . بلی عزیزان این قهرمانان جامعه ما بودند که توانستند صلاحیت وجودی شان را به اثبات رسانده و غیر قابل انکار شوند . حالا که نامی از شیرجان گرفته شد خوب است که یک خاطره او را که قبل از سقوط مزار بدست طالبان برایم قصه کرده بود خدمت خوانندگان عزیز نقل کنم . ایشان قصه میکرد که : "در یکی از مسابقات آسیائی که در روسیه برگزار گردیده بود من (شیر محمد) با جمعی از پهلوانان تیم ملی افغانستان به روسیه اعزام شدیم در آن مسابقات متاسفانه به استثنای چند پهلوان که منهم شامل آنان بودم بقیه همه در صف بازندگان قرار گرفتند و تیم ملی ما نتیجه خوبی از ان مسابقات کمائی نکردند . آخرین پهلوان کشور ما که جزء سنگین وزن ها بود {من به خاطر اخترام به ایشان از بردن اسمش خودداری میکنم} در روی تشک جهت دست و پنجه نرم کردن رفت . اما ما نتیجه مسابقه را از قبل حدس میزدیم که به نفع پهلوان روسی تمام میشود . به محضیکه پهلوان کشور ما در مقابل پهلوان روسی قرار گرفت، پهلوان روسی او را با یک چال سریع به پل برد . ما که میدانستیم وضعیت چه خواهد شد پهلوان کشور را در حال پل در استادیوم تنها گذاشته و همه از جایگاه خویش برخاسته و دنبال خرید به بازار های مسکو رفتیم . اما هنوز زیاد از استدیوم دور نشده بودیم که شنیدیم کسی ما را بنام صدا میزند وقتی به جانب صدا برگشتیم با کمال ناباوری آن پهلوان سنگین وزن را دیدم که با شتاب جانب ما میدود و با دست اشاره میکند که منتظرش بیایستیم . وقتیکه او به ما نزدیک شد من نزدیکش رفته و پرسیدم
- خلیفه نتیجه کشتی چه شد چطور ایقه زود خلاصیش کدی؟
او در حالیکه عرق صورتش را پاک میکرد با عصبانیت در حالیکه همه ما را مخاطب قرار داده بود جواب داد
- ای ک... مادرا میخواستین که زوریشه مه بزنم و چاینک های نکلی ره شما بخرین . اونمو وخت که د پل بودم شما را دیدوم که بیرون میشوین فامیدوم که مره د میدان ماندین کی زور بزنم و شما ارامی ها برین چاینک و چای جوش نکلی بخرین، مه هم پل خوده شکستاندوم و کالای خوده پوشیده دنبال شما راه افتادم . آلی برین کی بریم چون مه دفعه اول است که د مسکو میایم هنوز بازار ره بلد نیستم" .
راستی ناگفته نماند که بر علاوه قهرمانان و پهلوانان بنام هزاره، از سایر ملیت های شریف کشور نیز قهرمانان بنامی چون پهلوان جان آغا، پهلوان رزاق بلال، پهلوان احمد جان پنجشیری، صدیق زرگر، پهلوان خادم شاه از تکانه میدان، پهلوان اسلم از گلخانه چهاردهی و دیگر قهرمانان بودند که هرکدام در زمان شان صاحب نام و آوازه گردیده هم در سطح ملی و هم در میادین بین المللی افتخارات زیادی برای کشور کمائی کرده بودند .
حالا که بازار قصه خوانی پهلوانی داغ شده لازم است که چند خاطره زیبائی از ده ها خاطره خویش را از مسابقات پهلوانی قهرمان ابراهیم خدمت شما عزیزان قصه کنم :
اولین خاطره ای که از مسابقه پهلوان ابراهیم دارم مسابقه با حریف قدرتمندش پهلوان عبدالحق مشهور به عبدالحق کور، بود . ناگفته نماند که جزئیات آن مسابقه هیجانی و تعین کننده بصورت کامل یادم نیست زیرا من در آن زمان کوچک بودم و در روز مسابقه که با دوستانم در غازی استدیوم رفته بودیم من از یک نفر ریش سفید خواهش نمودم که مرا نیز با خود ببرد و او دستم را گرفته و بدون خرید تکت بصورت رایگان به داخل استدیوم شدم و آن ریش سفید به محض داخل شدن به استدیوم بطرف راست پیچیده و در جای خالی نشست و منهم جائی برای خود پیدا کرده و به تماشای مسابقات پهلوانان مشغول گردیدم . تا اینکه نوبت به پهلوان ابراهیم و پهلوان عبدالحق رسید که با هم مسابقه دهند . هیجان تماشاچیان بیشتر گردید . در اوائل دو پهلوان همدیگر را می پائیدند و تلاش میورزیدند تا نقطه ضعف حریف را پیدا کرده و حمله را شروع نمایند . پهلوان ابراهیم خالیگاه حریف را پیدا کرده و بلافاصله هردو پای حریف را گرفت و بدون معطلی او را از زمین بلند کرده و در یک چشم برهم زدن حریف را زیر انداخت . از جمله شگرد ها و چالهای مشهور پهلوان ابراهیم یکی چال «دوپته» بود که حریف را در وضعیت خطرناک «پل» قرار داده بود . من درین لحظه هیجانی شده و با صدای بلند فریاد زدم که
: بکَش شَفتَلایشَه
هنوز این شعارم به گوش پهلوان ابراهیم نرسیده بود که با مشت محکمی که کدام ظالم بر پشت کله ام زد مثل پر کاه پرت شده و محکم بالای سر تماشاگر بیخبری افتادم . طرف ازینکه من ناگهان بر سرش افتاده و به اصطلاح « یک لگ نشه» و چرتش را خراب کرده بودم، ناراحت گردیده و با پشت دست محکم به رویم زد که شوری خون را در دهانم احساس کردم و با گریه و ناله و فریاد، محوطه استدیوم را ترک کردم . الاشه ام درد میکرد اما درد بیشتر من آن بود که از نتیجه مسابقه چیزی ندانسته و به اصطلاح «واسوخت» شده بودم و از ان بدتر به بدبختی بیشتری می اندیشیدم و ان اینکه جواب پدرم را با این الاشه پندیده چه بدهم و اگر می فهمید که به غازی استدیوم بدون اجازه او آمده ام روزگارم را سیاه میکرد . اما چاره ای نبود کاری که نباید میشد، شده بود و من زمانیکه به خانه امدم راست قضیه را برای مادرم گفتم و از او تقاضا کردم که پیش پدرم پادرمیانی کرده و مانع لت خوردنم شود . شب پدرم از شنیدن قصه من و دیدن الاشه پندیده ام خیلی ناراحت شده بود اما از بخت بیدار من چون پهلوان ابراهیم بر پهلوان عبدالحق پیروز گردیده بود و پدرم به همین دلیل نخواست شیرینی و حلاوت این پیروزی را با لت و کوب کردن من بر خویش تلخ سازد . بناء با تشدد و ناراحتی گفت:
- او احمق وقتیکه مسابقه پالوانی ره خوش داری چرا بری خودیم نگفتی که تو ره میبردم . باز تو اگه عقل میداشتی چرا د سمتی که قوما میشینه نرفتی که دَ قاد سیاگوشا رفتی . خوب شد که تو ره زده زده نکشتن .
این حادثه باعث شد که من از آن به بعد همیش در مسابقات پهلوانی با پدر یا کاکایم به استدیوم یا کلوپ عسکری و حتی "کول استقلال" میرفتم و از مسابقات قهرمانان لذت برده و گاهگاهی خودم را در جای آنها برنده میدان فکر کرده و غرق خیال پلو می شدم . بعدا از پدرم شنیدم که همان روز کذائی پهلوان ابراهیم پهلوان عبدالحق را شکست فاحشی داده و در وزنش قهرمان بلامنازع کشور گردیده بود . اما این پیروزی علیرغم آنکه مردم ما را خوشحال کرده و باعث ارتقای روحیه آنان شده بود . اما متاسفانه بذر کینه ای در سینه پهلوان عبدالحق شروع به رویش کرده و بعدآ هزینه سنگینی نیز برای هزاره ها در بر داشت . پهلوان عبدالحق که حتی در مخیله اش خطور نمیکرد که از پهلوان ابراهیم شکست بخورد، این شکست، سرخوردگی و عقده او را زیاد ساخته و نه تنها کینه پهلوان ابراهیم که کینه همه هزاره ها را در دل گرفت تا آنکه بالاخره با لطیف غول و جبار قاتل و خواهر جبار باند چهار نفره آدم کشی را سازمان داده و مزدور کارای هزاره را به بهانه کار در منطقه ده دانای چهاردهی برده و سر به نیست میکردند . تا بالاخره بعد از چند سال آنان دستگیر شده و به کشتن بیش از پنجاه نفر جوان هزاره اعتراف کردند . بالاخره پهلوان عبدالحق کور با لطیف غول و جبار قاتل به دار مجازات در زندان دهمزنگ در حضور مردم آویخته شدند .
ادامه دارد