مقالات منتشر شده در این سایت، بازتاب نظریات نویسندگان ان بوده و اداره سایت مسولیتی در قبال انها ندارد و کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد
لینکها
 

زندگی در گذر زمان

کاتب هزاره
دای کندی
NOMA
آریائی
مقالات داکتر همت فاریابی
داکتر سیما سمر
همگام با عدالت
همسفر
سمنگان
 
لینکهای مفید
 
جستجوگر
براي جستجو در موترهای جستجو  واژه‌ كليدي‌ مورد نظرتان را وارد کنيد

 
تعداد بازدید کنندگان
 

زندگی در گذر زمان

عباس دلجو
قسمت اول

باران تندی بهاری توام با رعد و برق و بدون وقفه میبارید از آن نوع بارانهای که آدم احساس مینماید گوئی آسمان به بحر متلاطم و پرخروشی تبدیل شده و از آن بالا زمین را به پیشواز مقدم بهار شستشو میدهد . چون در افغانستان در اواخر ماه ثور اهل هنود کشور جشن های باشکوه «ویساک» را در عبادتگاه های شان مخصوصا در منطقه سلطانپور از توابع ولسوالی سرخرود جلال آباد برگزار مینمایند که واقعا تماشائی است . به همین خاطر باشندگان کابل بارانهای تند اواخر ماه ثور را بارانهای «برسات» نیز می گویند و کلمه برسات اصلا اردو بوده و معنی باران را میدهد . با این بارانها , شگوفه ها , گلهای رنگارنگ مخصوصا گلهای ارغوان در دامنه کوه شیر دروازه به رویش نشسته و طبیعت کابل را زیبائی خاصی می بخشند .
در چنین شب بارانی بهار سال 1334 هجری شمسی بود که من در باغ میرزا نعیم در چنداول کابل چشم بدنیا گشودم,باغ میرزا نعیم در کنار باغ قاضی و در ضلع جنوب شرقی چنداول موقعیت داشت واز جمله باغ های زیبا و مشهور آن ساحه به حساب میامد اما اکنون از آن باغ زیبا مانند سایر باغ های زیبای کابل اثری باقی نمانده است. باغ های مشهور کابل قدیم عبارت بودند از باغ لطیف ، باغ نواب ، باغ قاضی ، باغ بابر ، باغ بنفشه ، باغ شهر آرا ،باغ دارالامان ، باغ چهل ستون و... راستی خوب است کمی از کابل قدیم و موقعیت آن برای شما بگویم :
" شهر قدیم کابل در موقعیت فعلی آن یعنی در کناردریای کابل، در دامنه های کوه های شیردروازه و آسمایی، از اعصار قبل از میلاد بدینسو آباد بوده ابتدا بحیث محل مناسبی برای متوطن شدن انسانها ی بدوی و بعد ها یک هستۀ تجارتی در مسیر راه های کاروانرو تجارتی، متوازن با پیشرفت تمدن های بشری منطقه، سیر انکشاف تدریجی خود را پیموده است.  ظهیرالدین محمد بابر خاطرات و چشم دید های خود را در کتابی بنام ( تزک بابری) یا ( بابر نامه ) که بقلم شخص بابر به زبان ( ترکی چغتایی ) نوشته شده و درعصر شاه جهان بوسیلۀ (عبدالرحیم خان خانان ) به فارسی کابلی ترجمه گردیده است. ترجمۀ انگلیسی این اثر با ارزش در مورد تاریخ و کلتور کابل زمین و افغانستان نیز در هند صورت گرفته و به نشر رسیده است بابر از موقعیت و ساختمان جغرافیایی شهر کابل، حدود و اندازۀ آن مفصلا شرح میدهد.از دژ مستحکم و بالاحصار کابل سخن ها میگوید. وی در یک قسمت می افزاید که کابل یک شهر تجارتی عمده است که کاروان های تجارتی از سند، هند، چین، روس، ایران و غیره کشور های آسیای صغیرو سواحل مدیترانه بکابل میآید و اموال آنها در دکانهای کابل فراوان موجود است و در همین کابل تبادلۀ اموال بین این کاروان ها صورت میگیرد. بقول بابر در آنوقت در شهر کابل به سیزده زیان متفاوت و سی و هفت لهجۀگوناگون گپ زده میشد. به نظر بابر کابل بهشت روی زمین بود. از شهر کابل به گفتۀ وی در ظرف چند ساعت بطرف غرب بجای میرسید که برای همیشه کوه های آن از برف های دایمی پوشیده است و برعکس در ظرف چند ساعت بطرف شرق بجای میرسید که در آنجا هیچ وقت برف نمی بارد. این نزدیکی اقلیم های متفاوت، بکابل ارزش خاصی بخشیده بود که میوه ها و سبزیجات تازه از اقلیم های گوناگون بموقع بکابل میرسید. بابر از گل های رنگارنگ و سی و سه نوع لالۀ وحشی کابل ، از ارغوان زار ها و چشمه ساران کوه های کابل ، از پغمان ، استالف ، استرغچ، خواجه سیاران، بهزادی، خواجه خان سعید،، از دند سرسبز و شاداب چهاردهی کابل و کول آب دامنۀ شهدای صالحین فعلی که با کشتی از آن میگذشت و به ارگ یعنی همین بالاحصار موجودۀ کابل می برآمد، ذکر ها دارد که همه خیال انگیز و رویایی می نماید.

 
 باغ بابر – باغ آرامگاۀ بابردر کابل – که در سال 1838 م. توسط یکی از سیاحین غربی نقاشی شده است. مرقد بابر را با مسجد مرمرین باغ نشان میدهد. نقاشی از بالای باغ صورت گفته و در پسمنظر باغ کوه های للندر وپغمان دیده میشود.

 

 باغ بابر – باغ آرامگاۀ بابر در گذرگاۀ کابل که در سال 1838 م. توسظ یکی ار سیاحین نقاشی گردیده است. مرتبه ها و آبشار های باغ در خط مرکزی وسط باغ با انبوهی از درختان نشان داده شده است. {1}

دنیای کودکی و بی خیالی ام در چنداول کابل و در باغ بزرگ و زیبا که مملو از گلهای رنگارنگ و درختان گوناگون میوه و حوض بزرگ آب بازی بود سپری میشد, آن زمان تنها دو چیز ذهن مرا بخود مشغول ساخته بود گلهای زیبای نرگس و حوض آب بازی ,که اتفاقا از نزدیک شدن به هر دوی آن منع شده بودم مادرم همیش مواظب بود که مبادا به باغچه گلهای نرگس و یا حوض آب بازی نزدیک شوم زیرا با لگدمال کردن گلهای نرگس , میرزا نعیم خان از غضب منفجر میشد و با نزدیک شدن به حوض ، غرق شدن خودم را در پی داشت چونکه قبلا یک طفل بازی گوش همانند من متاسفانه در آن حوض غرق گردیده و مرده بود, اما من علیرغم ممانعت مادرم از فرصت های لازم استفاده کرده و خود را به نزدیک حوض مملو از آب صاف و زلال رسانده و با حسرت به آن نگاه می نمودم و در دلم هوس آب بازی موج میزد اما دست مادرم در بازویم حلقه خورده و ضمن آنکه مرا کشان کشان از آن ساحه دور میکرد با ناراحتی بالایم داد زده میگفت
- علی جان ! مگم صد دفعه بریت نگفتم که  نزدیک حوض نیا
اما من که نمیدانستم چرا از آب بازی منع میشوم بناء با گریه و ناراحتی در حالیکه پاهایم را بزمین میکوبیدم میگفتم
- ننه جان چرا مره  اوبازی کدن نمیمانی
- واه الله از برای خدا ! تو آتش قوغ یک خاشه جانیت  د حوض کلان اوبازی  کده میتانی؟
- سیل کو مه کلان استم یا مرغاوی ؟ اونا اوبازی میتانن چرا مه نتانم ؟
مادر که حالا بر سرعت قدمهایش افزوده بود و مرا تقریبا با خود می کشید افزود
- او جندک مادر ! او نا خو مرغاوی است در او زندگی میکنن  و از همی خاطر مردم میگن اگر دنیا را  او  بگیره مرغاوی ره  د  بند پایش است آلی تو صبر کو که اول بخیر کلان شوی بعدا میتانی  اوبازی  کنی
آنوقت مادرم  ظرف بزرگی را مملو از آب نموده و به من میگفت بیا اینجا آب بازی کن که با این کارش دنیای کودکانه ام را مملو از شادی و شعف میساخت و آنوقت من بودم که ناشیانه در بین آب ظرف جستک و خیزک زده و در اندک زمانی تمام آب آنرا به بیرون میریختم . از طرفی پدرم همیش در خانه دسته های گل نرگس را در بین گیلاس آب میگذاشت چون به عطر آن علاقه ای خاصی داشت  و همین علاقه او به گل نرگس باعث شده بود که زمستانها گل نرگس را از جلال آباد به کابل خواسته و در دکان میوه فروشی اش که در چنداول بود , دسته دسته بفروشد .
پنج ساله بودم که فامیل ما از آنجا کوچ نموده مقابل تکیه خانه عمومی چنداول مسکن گزین شدیم. کلکین خانه ما رو به کوه باز میشد و من خیلی وقتها در دهن ارسی نشسته و کوه را تماشا میکردم و روز های جمعه از پدرم میخواستم که مرا به کوه ببرد و پدرم در فرصتهای پیش آمده دست مرا گرفته از طریق سید مرد به پنج تن و بالاکوه میرفتیم اما من زود خسته میشدم و از پدرم میخواستم که مرا بغل کند زیرا آغوش پدرم بر علاوه رفع خستگی ,ارامش خاطری نیز برایم میداد پدرم بسیار مهربان , دست و دلباز و عاطفی بود اما همه اش این نبود وای اگر از حرفش سرپیچی میکردم و یا مادرم را اذیت مینمودم آن وقت بی اندازه خشن و تند خو میشد یعنی یک سکه با دو روی کاملا متضاد ، پدری بسیار مهربان و بی اندازه خشن و همیشه به دوستانش میگفت که میتوانید اولاد تان را محبت بدهید و دوستی نثار شان کنید و نگذارید که اولاد تان کم بود محبت شما را احساس کند اما این بدین معنی نیست که برای اولاد تان " نکو-بکو" را نفهمانید و او را نازدانه بار بیاورید و من هر روز که از سنم میگذشت و بزرگ میشدم معنی جملات پدر را بیشتر از پیش درک میکردم و میدانستم که پدرم علیرغم آنکه من را از زندگی اش بیشتر دوست دارد وای به حالم اگر یک عمل خلاف از من سر زند آنوقت با پدر خشمگین , خشن و سخت گیری طرف بودم که دمار از روزگارم بر می آورد.
بعضی را عقیده بر این است که محیط اجتماعی و فرهنگی از عواملی است که خوی و خاصیت و شخصیت انسانها را شکل میدهند و به همین لحاظ آدم این تاثیر را در اولین برخورد با کسانیکه در محیط های مختلفی تربیه شده و رشد نموده اند بخوبی درک میکند , چون انسانها در بستر فرهنگی  جامعه شان, رشد مینمایند قطعا از محرکه های فرهنگی  آن جامعه متاثر گردیده و تاثیر این عوامل در تکوین شخصیت" personality " آنان اهمیت بسزائی داشته اند. مارگارت مید بانوی انسان شناس امریکائی گفته است که :" فرهنگ هر جامعه خوی و خلق و اخلاق  افراد متعلق به آن فرهنگ را قالب ریزی میکند ". دورکهیم نیز معتقد است که " جامعه قبل از فرد وجود دارد و اثر خود را در فرد انباشته و او را تربیت کرده و بر او مسلط میگردد . روحیه هر فرد مستقیما مربوط به تشکیلات و وظایف و دستورات و الگوهای اجتماعی بوده و در روابط خصوصی نیز عوامل مذکور تاثیر کلی دارند ".  با این برداشت ، قطعا کوه های سر به فلک کشیده شیر دروازه و آسمائی ، دامنه خواجه صفا با آن میله ارغوانش , کوچه های پیچ در پیچ و تنگ و تاریک چنداول , بام بتی ها , کاغذ پران بازیها , کفتر پرانی , آب بازی , یخمالک , برف جنگی , خاک بازی , تشله برد , چهار مغز برد, قوته کان ,چشم پتکان , دید و باز دید صمیمی و دوستانه اقوام و همسایه ها, اعیاد و جشن نوروز و جشن استقلال و چراغانی و شب برات و آتش بازی ...همه و همه نیز در رنگ آمیزی و خط خطی صفحه سفید شخصیت من , نقش بسزائی داشته است                                       
زمستانهای کابل , سرد و برفی است . مخصوصا زمستانهای آن زمان , آنقدر برف می بارید که در چنداول با توجه به کوچه  های کم عرض و تنگ آن , بعضی وقتها دروازه حویلی ها توسط برفهائیکه از بامها در کوچه انداخته شده بود, مسدود میگردید و مردم ناگزیر از بالای بامها , خود را روی برفهای بهم انباشته شده در کوچه پرتاب کرده و دنبال کار و بار شان میرفتند و یا اینکه با زحمت زیاد دروازه را باز کرده و از آنجا با ایجاد راه پله های در برف به بالا آمده و از آن طریق راه را باز مینمودند


چون قسمتهای از کوچه ها در چنداول سراچه دار و پوشیده است بناء مردم مجبور بودند که از پائین راه پله برفی درست نموده به بالا رفته و به فضای باز بیایند و در دهنه فضای بسته دوباره پله ها را رو به پائین طی کرده و بداخل کوچه سرپوشیده بروند که اتفاقا این قسمت به خاطر نبود نور, مخصوصا در روزهای برفی, تاریک همچون " گور کا فر" به نظر میامد.


نمای از یک سراچه با کوچه تنگ و تاریک آن

درباره "سراچه "یک چیز یادم آمد فکر میکنم در کتابی خوانده بودم که مردم کابل زمانیکه در مقابل انگلیس ها به مقاومت دست زدند برای اینکه متجاوزین نتوانند سواره از مناطق مسکونی عبور و مرور نمایند بناء بر روی دیوارهای کوچه ها، اتاقهای اعمار نمودند که به سراچه مشهور بود و فاصله زمین کوچه تا سقفی که روی آن سراچه قرار داشت کمی بلند تر از قد یک آدم معمولی بود و به همین لحاظ انگلیسها نمیتوانستند سواره از آن جا ها عبور نمایند و مجبور بودند عساکر آنان با پای پیاده کوچه های شهر قدیم کابل را طی طریق کنند و این فرصت خوبی برای مجاهدین کابل بود که انگلیس های متجاوز را در خم و پیچ این کوچه های سر پوشیده، شکار نموده و عرصه را بر انان تنگ نمایند تا جائی کار پیش رفت که بعد ها انگلیس ها نتوانستند پا در داخل کوچه های کابل بگذارند.این یک حرف گزاف نیست و واقعیت دارد و اتفاقا من خودم زمانیکه در کنار مردم خویش بر علیه رژیم کودتائی و کمونیست خلق و پرچم مبارزه مینمودم از همین مسئله الهام گرفته و بخاطر رعایت مسائل امنیتی ازین مزایای سراچه ها و کوچه های سر پوشیده و نیمه تاریک حد اکثر استفاده را برده ام . چون مبارزه ما در کابل مخفیانه و چریکی بود بناء همیش وقتیکه سر قرار میرفتم قبل از رفتن به سر قرار برای رد گم کردن به چنداول می آمدم و در کوچه های تاریک آنجا بود که مزدوران رژیم نمی توانستند از ترس ما را دنبال نموده و در کوچه های پر پیچ و خم و نمیه تاریک چنداول پا بگذارند و من مطمئن میشدم که حالا کسی نیست که مرا تعقیب نماید بناء با خیال راحت به خانه تیمی در چنداول که به همین منظور تهیه دیده شده بود رفته لباسم را عوض نموده آنگاه با لباس مبدل از دروازه دیگر چنداول خارج گردیده و به سر قرار میرفتم و با اینکار مطمئن میگردیدم که کسی از مزدوران امنیتی خاد ،مرا تعقیب نمی نماید . این بود شمه ی از مزایای سراچه ها در کابل قدیم.
ادامه دارد

 

1- منبع : http://www.kabulnath.de/Salae_Charom/Shoumare_89/Akbar-Amini-Baboor-Kabul.html ظهیرالدین محمد بابر و یادی ازکابل به قلم محقق محمد اکبر امینی – تورنتو .

   

Comments

No comments yet
*Name:
Email:
Notify me about new comments on this page
Hide my email
*Text:
 
Powered by Scriptsmill Comments Script
   
All Rights Reserved 2009-2010 © by http://www.kabul.net.au
 contact@kabul.net.au
 The Template Designed By .:Jawaid Deljo:.