زندگی در گذر زمان
عباس دلجو
بخش دوازدهم
در گذشته های نه چندان دور در جشن های عروسی در هزارستان ، بر علاوه خواندنهای هزارگی ، رسم و رواجهای گوناگونی براه می افتاد که بعضی ازین عنعنات پسندیده و بعضی ناهنجار بودند . که بمرور زمان با توجه به شهر نشینی هزاره ها و بسط و گسترش فرهنگ شهری در دهات و قصبه های هزارستان ، اکثر ان برنامه های پسندیده و ناپسندیده از بین رفته اند . یک تن از دوستان بامیانی ام در سال 1363 ه ش که در زندان پلچرخی باهم همزنچیر بودیم در ارتباط برنامه های فولکلوریک و عنعنه ئی ولایت بامیان برایم قصه میکرد که یکی از برنامه های خوب جشن عروسی ، در مربوطات ولایت بامیان و دایکندی ، مراسم «گوسله چبچی» ( به ضم اول –سکون دوم و سوم –فتحه چهارم و سکون پنجم – فتحه ششم-سکون هفتم – کسره هشتم – سکون نهم) بود که تا اوائل انقلاب در بین مردم رواج داشت . گوسله چپچی یک ورزش بسیار هیجانی و پرتحرک حتی هیجانی تر ، مشکل تر و خشن تر از بازی بزکشی میباشد ، در بازی بزکشی چاپ اندازان ، گوساله مرده را از حریفان ربوده و به دائره حلال میرسانند . اما در «گوسله چبچی» درست برعکس بزکشی، بازیگران این بازی هیجانی با گوساله زنده و نیمه وحشی طرف اند. بازی ازین قرار است که خانواده عروس ،گوساله حدودا یکنیم یا دو ساله را بیشتر از چند ماه بدون انکه آنرا در بیرون و در فضای ازاد بگذارد . تنها در درون طویله نیمه تاریک نگه میدارند و دور از فضای آزاد و مردمان بیرون انرا پرورش داده و پروار میسازند . با این عمل ، گوساله ای را که به اصطلاح هزاره ها "خنک" نشده و نیمه وحشی است ، آماده میکنند . اما بازی ازین قرار است : که در روز عروسی خانواده داماد با قوم و خویش و فامیل و اعوان و انصارش در حالیکه داماد و شاهبالها و همقطارانش سوار بر اسپ های تیز تک و قوی ، هستند برای بردن عروس به خانه او میایند. درست به محضیکه داماد با دوستانش که از بین جوانان ورزیده و چابک سوار طایفه اش انتخاب شده است ، به نزدیک دروازه عروس میرسند ، خانواده عروس ، گوساله ای را که قبلا ذکرش رفت ، در پیش پای داماد رها میسازد و متعاقبا تمام وابستگان عروس با کوبیدن بر پیپ های اهنی و شور دادن زنگها و ایجاد سر و صدا ، گوساله را رم میدهند . این گوساله نیمه وحشی و مردم ندیده با وحشت تمام شروع به فرار میکند . جوانان قبلا اماده داماد خیل ، با قمچین بر گرده اسپهای شان نواخته و برای گرفتن گوساله از همدیگر سبقت میجویند و هر کدام تلاش دارند تا گوساله را به تنهائی گرفته و افتخار برد در این مسابقه را کمائی کنند . اما این کار ساده نیست . زیرا گوساله در بین کوچه ها ، کوی و برزن و دریاچه و گودال ها بی مهابا میدود و اسپهای دونده نیز با تمام تلاش گوساله را دنبال میکنند و این امر بر وحشت گوساله افزوده و انرا بیشتر از پیش وحشی و خشن ساخته و وادار به گریز و مقاومت میکند . تا در اخر گوساله از نفس افتاده و چابک سوار برومندی که از همه پیشی گرفته است ، خود را به گوساله نزدیک ساخته و در یک فرصت مناسب خودش را از روی زین اسپ بر روی گوساله پرتاب کرده و در اولین فرصت گردنش را محکم گرفته و گوساله را وادار به تمکین و تسلیم میکند . تا بالاخره بعد از تلاش و صرف انرژی زیاد ، گوساله از تقلا افتاده و رام میگردد . آنگاه این جوان ، گوساله رام شده را که اکنون رمقی در بدنش نمانده است به خانه عروس آورده و در نتیجه از طرف پدر عروس مستحبق تحفه زیبائی میگردد که یک تفنگ خوش دست برنو یا نیکلی یا ملخی و... میباشد . شاید به دلیل سابقه این رسم و رواج ورزشی «گوسله چبچی» بود که هزاره های بامیان بر خلاف سایر هزاره ها ، در دهه شصت صاحب یک تیم بزکشی گردیده و در مسابقات بزکشی در کابل شرکت میکردند . متاسفانه این ورزش زیبا و هیجانی ، اکنون از بین رفته و دیگر مانند سابق مردم حوصله برپائی همچو برنامه ها را ندارند. اما ورزشهای نشانه زنی با تفنگ ، کشتی گیری ، نیزه زنی ، اسپ دوانی و... تا حالا در اکثر مناطق هزارستان ، برگذار گردیده و باعث خوشحالی مردم آن مناطق میگردد .
ببخشید دوستان داشتم از خشونت پدرم میگفتم که گپ به هزارستان رسید و ما را به کجا ها که نبرد . اما از حق نگذریم گل گشت خوبی بود . بلی میگفتم که پدرم بر علاوه که خشن بود ، بسیار مهربان و عاطفی و سخی طبع نیز بود . این دو خصوصیات متضاد را باهم داشت به اصطلاح یک سکه با دو روی متضاد ، هم خشونت و هم عاطفه . بعضی وقتها برای دوستانش میگفت
- آدم باید برای اولادش نشان بیته که بسیار مهربان و نرم خو است و همچنان اینرا نیز به آنها بفهماند که در صورت ارتکاب جرم و گناه آنان ، بسیار خشن و تند خو نیز است .
من پدرم را بخاطر همین خصلت اش نه تنها دوست داشتم که همیش احترام زیاد به ایشان داشتم . بخاطر کار های خلاف و بی نزاکتی که گاهگاهی از من سر میزد ، سخت از طرف ایشان تنبیه میشدم و مرا با خشونت وادار میکرد تا از تکرار آن خلاف ، سر باز زنم و دیگر آن کار را انجام ندهم . اما در مقابل انجام کار های خوبم ، هیچگاه مرا بی پاداش نمیگذاشت و به نحوی از انحا مرا با دادن تحفه و بخشش ، دل خوش نموده و با خوشروئی و سخی طبعی مرا مجذوب خویش ساخته و به تکرار کار نیک تشویق میکرد .
پدرم عادت داشت که در هر میله و جشن و مهمانی و مجلس قوما و دوستان و فامیل ، در حالیکه هنوز کوچک بودم ، مرا نیز با خود میبرد و اعتقاد داشت که بردن پسرش به این طور مجالس نه تنها او را با جرئت بار آورده و از "بچه ننه " بودن بیرون میاورد بلکه با نشست و برخاست با افراد مختلف ، آداب گب زدن ، نشستن ، برخاستن و چیز های خوب خوب را نیز از آنها یاد میگیرد که به عنوان تجربیات خوب در زندگی آینده اش کارساز خواهد بود . گاهگاهی دور از چشم مادرم ، پنهانی برایم پول جیب خرجی میداد و همیش برایم میگفت
- او بچه علی ! هوش کنی بچیم که از کس دیگر پیسه نگیری هرچه پیسه کار داشتی بیا بریمه بگو ، نشنوم که از کسی دیگه پول گرفته باشی .
به همین خاطر من در دوران کودکی و نوجوانی ، با این پولهائیکه از پدرم میگرفتم با دوستان و رفقایم ، شور نخود منتو ، بولانی ، پکوره ، شش کباب ، کشمش نخود و ... میخوردیم و از شما چه پنهان که پنهانی با دوستان و رفقا به سینما نیز میرفتیم و کیف میکردیم . یکروز یادم است زمانیکه در صنف دوم بودم مبلغ دو افغانی را از داش حاجی انور که متصل مکتب پارسا بود و به همین خاطر مردم چنداول به مکتب پارسا لقب " پسقوله داش " را داده بودند ، کلچه تیلی خریدم که در آن زمان یک پاکت بزرگ سمنتی را پر کرده بود . آنرا در داخل صنف آورده و با دوستانم به دور پاکت کلچه جمع شده و با چه لذتی آنرا میخوردیم که دفعتا معلم داخل صنف گردیده و متوجه پاکت کلچه شده و با تعجب از ما پرسید
- این همه کلچه ها را کی آورده
همه لاجواب ماندند و من ناگزیر دستم را بالا کردم . معلم مرا با پاکت کلچه در بغل به اداره مکتب برد . سر معلم نیز با معلم هم نظر بود که من این پول را یا از جیب پدرم و یا از جای دیگری دزدیده ام . بناء پدرم را به اداره خواسته و او را در جریان گذاشت و من قبل از آنکه پدرم مرا زیر مشت و لگد بگیرد ، سریع بقیه پولهایم را از جیبم درآورده و به پدرم گفتم
- از پنج روپیه که بریم داده بودی اینه سه روپیه اینجه است فقط دو روپیه را کلچه خریده ام
پدرم با خند ه رو به سر معلم کرده و گفت
- علی راس میگه امروز صبح مه برایش پنج افغانی داده بودم
با آنهم سر معلم از پدرم انتقاد کرده گفت
- برای بچه های به سن و سال علی نباید پول زیاد برای جیب خرچی شان داد ، پنج افغانی برای امثال او بسیار زیاد است . ممکن موجودیت پول زیاد در جیب بچه ها آنان را به بی مبالاتی و بد اخلاقی سوق دهد .
در ان زمان براستی پنج افغانی برای پسری به سن و سال من واقعا پول زیادی بود . اما پدرم اندیشه خودش را داشت همیشه برای مادرم میگفت
- او زن ! مه دوست ندارم اولادیم حسرت پیسه دیگا و یا خوراک و پوشاک دیگا ره بخوره و یا دستیش پیش کس دراز شود . نه نباید این کار شود اولاد باید چشمش سیر باشد .
خلاصه آن روز پدرم در مکتب از من قول گرفت که دیگر کلچه تیلی نخورم که مریض میشوم و برایم گفت
- او بچه ! تو آلی گوساله بدواری "خل پل خور" شدی هرچه گیرت امد میخوری . اگه کلچه دلیت شد برو از دکان جاجی عبدل قناد کلچه روغن زرد بخر و بخور
اما من که نمیتوانستم با دو افغانی آنقدر کلچه روغن زرد بخرم که شکم رفقایم را سیر کند ، ناگزیر علیرغم قولی که به پدرم داده بودم گاهگاهی که هوس کلچه خوردن میکردیم بخاطر دوستانم از همان کلچه تیلی خریده ، میخوردیم و لذت می بردیم .
یک روز با اصرار قربان علی یک تن از دوستانم به بالاکوه رفتیم . در پشت دیوار زیارت شاه نجف ، جوانان و بزرگسالان در چند دسته دور هم نشسته و قمار میزدند . آنان طبق معمول قربان را به پهره داری ایستاد میکردند که اگر پلیسها به بالاکوه آمدند به آنها خبر بدهد تا فرار کنند و در بدل این کار قربان ، برایش پول میدادند . همان روز یکی از انان که فکر میکنم سید مایل بود رو بمن کرده گفت
- بیا اینی یک قرانه بیگی برو د بالای سنگ کلان به پهره داری ایستاد شو اگه پلیسها امد بلند جیغ بزن که "کبلک سکید" .
نمیدانم از خوش چانسی من بود یا بد چانسی که همانروز از طریق شفاخانه گندنا (ابن سینا) ، سه نفر پلیس بیدریشی یعنی بدون یونیفورم پلیسی بطرف من آمدند . چون انان لباس شخصی در تن داشتند بناء منهم هیچ توجه به انان نکرده و با دقت چهار طرفم را نگاه میکردم که مبادا پلیس ها سر برسند و من غافل باشم . پولیس هائیکه لباسهای شخصی به تن داشتند نزدیکم رسیدند . اما من هیچ توجه ای به انان نکردم چون اصلا در فکرم خطور نمیکرد که پلیس های مخفی با لباس شخصی در بین مردم رفت و آمد دارند تا بیشتر گناهکاران و خلافکاران را شناسائی کنند . که در همین اثنا چشمم به چند تن پلیس افتاد که با عجله بطرف بالا کوه میایند ، منهم بدون معطلی و با صدای بلند فریاد زدم که "کبلک سکید ، کبلک سکید" اما دفعه سوم نتوانستم فریاد بزنم چون دست قوی یک تن از همان کسانیکه لباس شخصی داشتند ، دهنم را بست و با دست دیگرش چند سیلی ابدار بر بیخ گوشم نواخت که ستاره های شب در روز روشن در پیش چشمانم مجسم گردید . من از ترس جان ، دست آن مرد را که روی دهنم بود با دندان جویدم طرف ازین کار من خشمگین گردیده و با ضربه محکمی مرا به پائین پرت کرد که در اثر آن یک قرانی که کمائی کرده بودم از دستم به زمین افتاد ، چون کوه ناهموار بود بناء پیسه فلزی به پائین غلطیده و گم شد و من تنها توانستم از معرکه فرار کنم . از ان به بعد با خود عهد کردم که دور اینکار ها را خط بکشم . اتفاقا امدن پلیسها در ان روز کذائی به نفعم تمام شد . چون بعد از ان من از ترس پلیس جرئت رفتن به نزدیک قماربازان را نداشتم و هم قمارباز ها که مرا میدیدند هرکدام با سیلی و لگد از من پذیرائی کرده و مرا متهم به کم هوشی و کم کاری میکردند و در نتیجه این کار انها باعث شد که من دور رفتن به جمع قمارباز ها را خط بکشم .
اما ناگفته نماند که در چنداول قماربازی در اول با "قوتکان" و "شودومک" شروع شده بعدا به "پربازی" و در نهایت به " کمسائی" ختم میگردید . که از کوچه شروع شده به بالا کوه و لب دریا و پشت سید مرد و شاه نجف و بالاخره به پرخانه جعفرخان میرسید . پرخانه فرقه مشر جعفر خان در سطح تمام افغانستان مشهور بود و قماربازان مشهور و نامدار افغانستان از اقصی نقاط با بوجی های پول به پرخانه جعفر خان میامدند . خود جعفر خان فرقه مشر اعزازی بود اما بیشتر از رتبه فرقه مشری اش ، همان پرخانه اش بر شهرتش افزوده بود . البته بعد از مرگش نواسه اش وحید جعفر خان که از بدماشها و ستنگهای واقعا نترس کابل بود ، بر شهرتش دوچندان افزود چون قصه جنگها و ترکتازی های وحید جعفرخان در تمام قصبه های کابل ، زبان به زبان میگشت . وحید پسر عبدالاحمد و نواسه جعفرخان بود . جوانی برومند با قد بلند سینه های برجسته و بازوان عضلانی و خوش قیافه بود و در لیسه حبیبیه کابل درس میخواند . همه جنگجویان و بدماشان کابل او را میشناختند . اگرچه در کابل بدماشهای مشهوری دیگر چون مشتاق ششدرک ، شاه لبو از دهمزنگ ، جان الله پسر استاد خلیلی شاعر از کارته چهار ، وحید ده افغانان و ...نیز بودند اما وحید یک سر و گردن از همه بالاتر و پرآوازه تر بود و به اصطلاح بدماشان ان زمان ، از همه تسمه کشیده بود و هیچ کدام از انان دوست نداشتند با وحید دست و پنچه نرم کنند . ناگفته نماند که بدماشها و جنگجویان در کابل آن زمان ، خود را جاگزین مناسبی برای کاکه ها میدانستند و ظاهرا ادای کاکه ها را نیز درمیاوردند . اما متاسفانه هیچ رنگ و نشانی از کاکه ها در برخوردها ، رفتار ها و کردارهای بدماشان ، مشاهده نمیشد و بیشتر آنان شبیه لات ها و چاقوکشهای بی بند و بار بودند تا کاکه های جوانمرد کابل . اما با آنهم آنان جزء واقعیتهای زمان خود شان بودند و دار و دسته داشتند و گاهی اوقات با هم میجنگیدند و با چاقوکشی و قمه زنی ، همدیگر را کشته ، زخمی و ناقص میکردند . اما برخلاف کاکه ها ، هیچگونه پشتوانه مردمی نداشته و مردم از انان بد میبردند .
بعد ها که من در ساختمان جدید لیسه امانی در چهار راه اریانا مقابل منزل داود خان ، درس میخواندم چون هزاره بودم و پای خود را از گلیم پدرم بیشتر دراز کرده بودم . در ان زمان در لیسه های امانی و استقلال بیشتر بچه های اشراف و صاحب منصبان و سران ادارات دولتی میتوانستند درس بخوانند نه امثال ما . طبعا توسط بعضی از بچه ها برایم مزاحمت خلق میشد و مرا هزاره پچق گفته توهین میکردند . چون در ان زمان هزاره ها به تعداد انگشتان دست و پا در لیسه امانی شاگرد نداشتند و من ازین نگاه سخت احساس تنهائی میکردم . اما خوشبختانه با جمعی از دوستان که از چنداول بودند مانند سید علی شاه ، محمد علی بینش پسر استاد یوسف بینش ، رفیق حسیب ، وحید پسر داکتر غلام حیدر ماهر ، احمد شاه مشهور به «شیرپیره» و... با هم دوست و رفیق شده بودیم این خلاء تنهائی پر گردیده بود و من زیاد احساس بد نداشتم . راستی ناگفته نماند که رفیق حسیب برادر زاده قاری غلام سخی حسيب بود که در زمان کودکی من آهنگهای مشهور فولکلوریکی را در رادیو افغانستان به ثبت رسانده بود و از ان جمله این خواندن مشهور او ورد زبان ما بود:
بيا بريم قالين ببافيم سوی اقچه
تخته، تخته پارچه، پارچه
قالين های سرخ و سفيد
برای يار برگ بيد
اگر گهگاهی جنگ و دعوای ما با عده ای در لیسه امانی و یا شهرنو و جاهای دیگر شروع میشد و اگر زورما نمیرسید از لالا قاسم مشهور به بچه ملائی یا شهید پهلوان رحیم برادر قهرمان ابراهیم و در نهایت از وحید نواسه جعفر خان که آنان شش یا هفت سالی از ما بزرگتر بودند ، کمک طلبیده و ازینطریق موقعیت خود را در آن مناطق مستحکم میساختیم . ناگفته نماند که محمد علی بینش صرف با من رفیق بود اما اهل جنگ و دعوا نبود و یک شخصیت بی بدیل فرهنگی و انسان ازاده و با هوشی بود و در تظاهراتی که در مکتب و یا در بیرون از مکتب راه می افتاد ایشان سخنگوی مجموعه بچه مسلمانها بود . چون در اوائل سخنران و سخنگوی مسلمانها در لیسه امانی قسیم اخگر بود اما زمانیکه ما به تعمیر جدید رفتیم اقای قسیم اخگر از صنف دوازدهم فارغ شده بناء مکتب را ترک کرده بود و به عوص ایشان آقای محمد علی بینش در تظاهرات نقش سخنگو را بازی میکرد تا اینکه در زمان حفیظ الله امین متاسفانه هم او را هم پدرش استاد یوسف بینش و همکار پدرش اقای فضیلت را به زندان برده و با تعداد زیادی از مسلمانان به شهادت رساندند روح شان شاد .
حالا که گپ از لیسه امانی در میان است چه بهتر که کمی از خاطراتم را درین لیسه خدمت خوانندگان بنویسم . برای اولین بار شاه امان الله خان در سال 1923 ه ش مکتب نجات را در دامنه کوه آسمائی ، مقابل مسجد شاه دوشمشیره ولی در کابل تعمیر و تاسیس کرد . این لیسه چون از سوی آلمان ها کمک می شد حتی در اوائل مدیر لیسه نیز یک نفر آلمانی بود اما زمانیکه من به لیسه نجات در صنف هفتم شامل شدم فقط معلمین المانی در آنجا تدریس میکردند اما مدیریت لیسه بدست خود افغانها بود . در طول مدت تحصیلی ام سه تن از افغانها به حیث مدیر در لیسه امانی وظیفه اجرا کردند . برای مدت کوتاهی مدیر لیسه اقای ملکیار بود و بعدا انسان شریف و با وقاری بنام یوسف خان مدیر شد و بعدا که ایشان تبدیل شدند به عوض او حسن خان مشهور به شش گوش مدیر ما بود . تدریس زبان خارجی در ان لیسه زبان المانی بود و متعلمین در صنف دوازدهم فکر میکنم تقریبا شش مظمون : زبان ، فیزیک ، کمیا و.. را به آلمانی میخواندند . به همین خاطر موسسه گویته انستیتوت که خارج از مکتب در ساحه چهارراهی انصاری موقعیت داشت و از طریق دولت جرمنی تمویل میشد ، جداگانه برنامه تدریس زبان المانی را جهت تقویه زبان متعلمین لیسه نجات برعهده داشت و واقعا در ان زمان سویه تعلیمی شاگردان بسیار بالا بود . خاطرات زیادی از ان زمان در ذهنم انبار کرده بودم که متاسفانه با گذشت زمان قسمتهای زیاد از ان خاطره ها از ارشیف ذهنم پاک گردیده است و من چیزی از ان در خاطر ندارم . یادم است زمانی که در صنف هفتم به لیسه امانی شامل شدم هنوز ماهی نگذشته بود که تظاهرات شروع گردید . این مسئله بر ای من جذابیت داشت و برای اولین بار با پدیده تظاهرات روبرو میگردیدم زیرا قبلا صرف از تظاهرات شنیده بودم . درینجا لازم است کمی از وضعیت سیاسی آن زمان برای شما بگویم تا مدخلی برای ادامه بحث مان باشد .
بعد ازینکه محمد داود خان از صدراعظمی کنار زده شد و دکترمحمد یوسف در 22 حوت 1341 ه ش به حیث صدراعظم تعین گردید و تا 7 عقرب 1344 ه ش حکومت کرد تمام روشنفکران و مردم افغانستان ازین دگرگونی خوشحال شدند چون برای اولین بار بود که یک شخص خارج از خاندان سلطنتی به این مقام میرسید . ظاهر شاه تصمیم گرفت که برای اعطای آزادیهای صوری و نمایشی باید تغیراتی در قانون اساسی افغانستان بوجود بیاورد . به همین منظور لويه جرگه را برای تسوید قانون اساسی جدید با شرکت 454 نماينده انتخابی وانتصابی در سال سال 1343 هجری شمسی در قصر گلخانه بر اه انداخت .

ظاهر شاه در سخنرانی افتتاح لویه جرگه قانون اساسی افغانستان.
با اصلاح قانون اساسی و شروع دهه دیموکراسی، که با صدراعظمی دکتورمحمد یوسف درسال 1341 هجری شمسی آغاز و با دوره های صدراعظمی محمد هاشم میوند وال از 7 عقرب 1344 تا 18 میزان 1346 ، نوراحمد اعتمادی از نهم عقرب 1346 ش تا 26 ثور 1350 ش ، دکتور عبدالظاهر از جوزا 1350 ش تا 14 قوس 1351 ش و محمد موسی شفیق از 16 قوس 1351 تا 26 سرطان 1352 ش استمرار یافت ، درین یک دهه فضای نسبتا باز سیاسی در کشور ایجاد گردیده و منجر به تظاهرات و میتینگهای سیاسی شده بود و مطبوعات کشور برای اولین بار زمینه یافته بودند تا ازادانه مطالب انتقادی شانرا به نشر برسانند . که جریده پرچم ارگان نشراتی پرچمیها ، نشریه خلق از خلقی ها ،نشریه شعله جاوید از چپی های پکت چین ، جريده ا فغان ملت، ارگان نشرا تي حزب افغان ملت به گردانندگي اتنو سینتریستهای چون غلام محمد فرهاد مشهور به پایا ، قدرت الله حداد و... مساوات از محمد هاشم میوندوال ظاهرا با اندیشه های لیبرالیستی و جريده وحدت، به گردانندگي مولوي خال محمدخسته . نشریه خيبر ، نداي حق ، گهيح از جمع مسلمانهای تیپ اخوان المسلمین و پیام وجدان از عبدالروف ترکمنی از هزاره های دره ترکمن سرخ پارسا به نشر میرسیدند و مطالب عقیدتی و انتقادی شان را به چاپ میرساندند و درین دهه مطبوعات و نشرات زمینه رشد و بالندگی یافته بود . حالا که نامی از نشریه پیام وجدان برده شد بد نیست که یادآور شوم که گاهگاهی بعضی از اشعار هزارگی را نیز در پیام وجدان به چاپ میرساندند . اینک یک نمونه از اشعار هزارگی استاد ناصر نصیب را که در آن زمان در پیام وجدان به نشر رسیده بود تا جائی که ذهنم یاری میدهد درینجا بیاورم که برایم بسیار گیرائی داشت و استاد نصیب ظاهرا از زبان پسر ، گفتگوی پدر و عمویش را در قالب شعر بیان میکند .
بیگا آته مه از کابول امده == بیله موتر قدی عبدول امده
داده مه گفت چیز خیل توره خبر بود == د اینجه تنگ و آوازه غدر بود
سوگل از تو مونوم نرخ و نوا ره == خوراک پوشاک دیگه درمو دوا ره
آته مه گفت شکر ارامه مردم == گبای میندور از مینه شده گوم
پریمویه د کابل نان سیلو == که تول ترزو موشه قد وزن کیلو
د هر کجی که بوری استه داکتر == دواخانه شده د هر برابر
الی هر چه بوگی رادیو کلویه == آکو هر لب که بوری چیغ چیرویه
سرکها هر لبه توغری پیچی شد == د تی شی ریگ بیله شی قیر سچی شد
مینه کابول گرفته جای جیگه چند == امو آغیل کده کابوله نوربند
اگر خوانندگان علاقه ای به اشعار مرحوم استاد ناصر نصیب داشته باشند از دفاتر اشعارش که به نام "گلهاي کهسار" در سال 1365 ه ش در کابل به زيور چاپ آراسته گرديده است میتوانند استفاده کنند.
ادامه دارد